خلاصه داستان قسمت ۱۳۰ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۳۰ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۳۰ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۳۰ سریال ترکی گودال

برای جلاسون کشتن جومالی خیلی سخت است و او همچنان با خودش درگیر است. در خانه ای که آنها به پشت بامش رفته اند، یکی از بره های سیاهی که به آن خانه برده بودند به هوش می آید و بالای پشت بام رفته و با انداختن نور چراغ قوه روی صورت جومالی باعث می شود که بره های سیاه دیگری که جومالی برایشان کمین کرده بود او را ببینند و به طرفش شلیکک کنند. جلاسون هم به خودش می آید و به جومالی کمک می کند. اما چون تعداد بره های سیاه خیلی زیاد است جلاسون راهی را نشان میدهد تا از طریق آن بتوانند فرار کنند. اما همانجا یاماچ ایستاده و به جومالی می گوید که دیگر حق ندارد وارد گودال شود و جومالی به ناچار قبول می کند تا یاماچ بگذارد آن دو فرار کنند. چتو به ارسوی می گوید که باید کار تولید جنس ها را خودش به پایان ببرد و اگر نتوانست هم خودش باید به بلغاری ها جوابگو باشد. همان موقع به ماحسون زنگ می زنند و خبر می دهند که عده ای به گودال حمله کره اند. چتو فورا می فهمد که کار جومالی می تواند باشد جلاسون به خانه برمی گردد و وقتی متوجه می شود که آکشین به دیدن یاماچ و بقیه رفته است عصبانی می شود و کاراجا را سرزنش می کند و می گوید: «من چند ماهه دارم همه تلاشمو میکنم که تنهایی این بارو به دوش بکشم. به هیچ کس نگفتم. از هیچ کس کمک نخواستم. » کاراجا می گوید: «اما تو خودت گفتی خسته شدی و تنهایی از پسش برنمیای… » جلاسون می گوید: «کمک نخواستم. فقط یه روز بد داشتم همین. بدون اطلاع من دیگه هیچ کاری نکن. وگرنه کلاهمون میره تو هم!» وارتلو به خاطر شب سختی که داشته به یک بار می رود و وقتی مست می شود قصد ندارد پولش را بدهد پس رئیس آن بار او را به شدت کتک می زند اما ناگهان یاماچ سر می رسد و جلوی آنها را می گیرد و بعد هم همه شان را به تنهایی به باد کتک می گیرد.

بعد هم همراه هم کنار دریا می روند و یاماچ دلیل ناراحتی او را می پرسد و می فهمد که به خاطر سعادت است. وقتی یاماچ او را سرزنش می کند که نباید جانش را به خطر بیندازد وارتلو می گوید: «تو هم به خاطر عزیزت تا ته جهنم میری… » ادریس در حالی که مقابل ملیحه نشسته است به یاد می آورد وقتی را که برای سلیم تعریف می کرد که چگونه به سمت ملیحه شلیک کرده. ملیجه به او می گوید: ««چرا نگام نمیکنی؟ میترسی؟ » ادریس گریه اش می گیرد و بعد هم قصد رفتن می کند. ملیحه می گوید: «امانتت رو بگیر بعد برو. » و جعبه ای را روی میز می گذارد. ادریس جعبه را باز می کند و تسبیحی را در آن می بیند که یکی از دانه هایش از گلوله ساخته شده… ملیجه در حالی که چشمانش پر شده می گوید: «سه تا گلوله بهم شلیک کردی. دوتاش از بدنم رد شد ولی یکیش موند کنار قلبم. دکترا نتونستن ۳۵سال درش بیارن. وقتیم درش آوردن روش سفید بود. دکترا گفتن مثل استخون شده. من اون گلوله رو ۳۵سال تحمل کردم. بیا، یه کم هم تو حملش کن.» بعد هم به دانه های تسبیح که در دست ادریس است نگاه می کند و می گوید: «من نتونستم دونه تسبیحت بشم. بذار اون بشه. » ادریس تشکر می کند و می رود. جومالی بالای پشت بامی که روبروی خانه ی ییلدیز است می رود و از پشت پنجره اش به او خیره می شود. یاماچ بعد از حرف های وارتلو دنبال سنا می رود تا کنارش باشد… ادریس وقتی به خانه می رسد سلیم را می بیند که دست در دست سلطان کنار او خوابش برده. او روی هردو پتو می کشد. چتو از این که تعدادی از افرادش کشته شده اند به ماحسون دستور می دهد تا چند نفر از مردم گودال را بگیرند و زندانی کنند تا مبادا موقع تحویل جنسشان به مشکلی بربخورند. ولی از طرفی هم یاماچ و بقیه در کمین هستند تا ماشین حمل مواد بره های سیاه از راه برسد. آنها وقتی می خواهند از همان فاصله شروع به تیراندازی کنند متوجه می شوند که پشت فرمان کامیون حامل مواد، متین و کمال نشسته اند و بقیه مردمی از گودال گرفته اند را هم پشت کامیون گذاشته اند تا یاماچ نتواند از دو طرف حمله کند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن