خلاصه داستان قسمت ۱۳۶ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۳۶ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۳۶ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۳۶ سریال ترکی گودال

ماحسون بره های سیاه را جمع کرده و رو به آنها با خشم زیادی می گوید: «ما برادریم. رازمون رو به غریبه نمیگیم. دستمون میشکنه ولی تو آستینمون میمیونه! کسی که باعث شده یکی از برادرامون الان با مرگ دست و پنجه نرم کنه باید تاوان پس بده. » سپس به بقیه افرادش دستور می دهد تا آن چند نفری که با ارسوی سر قرار ملاقات رفته بودند را به شدت کتک بزنند. یاماچ سراغ ارسوی که تازه عملش تمام شده می رود و از او می خواهد باز هم خبرهای جدیدی به او بدهد. ارسوی می گوید: «یه شیمیدان جدید آوردن که نمیدونم کیه. ولی خیلی خوشحالن و مطمئنن بلغاری ها از جنس راضی خواهند بود. »
وارتلو بالاخره موفق می شود مواد خامی که نیاز دارد را به دست بیاورد. کیسه آب سعادت پاره می شود اما این بار چتو رو به او می گوید: «عاقبت چوپان دروغگو همین میشه! بذاریم بچه خودش به دنیا بیاد. نیومد، میبریمش. » و او را تنها می گذارد. جومالی به خاطر شب ها غیب شدن وارتلو و روزها دیر آمدنش به او مشکوک است و با دیدنش از او حساب پس می گیرد. وارتلو دروغی می گوید و جومالی باور نمی کند. کمی بعد یاماچ سراغ وارتلو می رود و وقتی تنها هستند از او قضیه دیشب را می پرسد. وارتلو می گوید که قضیه به سعادت مربوط می شود. بعد هم یاماچ از وارتلو می خواهد چون دستش قبلا در کار بوده است او را پیش کسانی که ممکن است به بره های سیاه مواد خام بفروشند ببرد. وارتلو هم سعی می کند بدون این که لو رود به یاماچ کمک کند. آکشین خیلی افسرده است و حتی دیگر حرفی هم نمیزند و به گوشه ای خیره می ماند.

یاماچ برای این که حال او بهتر شود پیش او می رود. از طرفی شخصی که ماحسون دم خانه سنا گذاشته تا به او گزارش بدهد به او زنگ می زند و می گوید که سنا را دیده که همراه یاماچ به خانه آمده است. عمو مدام در تلاش است ادریس را راضی کند تا به خواست و خواهش مردم توجه کند. اما ادریس دنبال دردسر نمی گردد. او درمورد زنی به اسم سعیمه که دخترش را گم کرده و از آنها کمک خواسته برای ادریس تعریف می کند و وقتی می بیند ادریس واکنشی ندارد می گوید: «من تنهایی نمیتونم از پسش بربیام. » ادریس می گوید «خب نرو. چرا دخالت میکنی؟ » عمو جا می خورد و می گوید: «همینجوری رومون رو برگردونیم؟ هیچ کاری نکنیم؟ » ادریس عصبانی می شود و می رود.. کمی بعد سعیمه سراغ عمو می آید و می گوید: «داداش مگه قرار نبود دخترمو برام پیدا کنی؟ » عمو می گوید: «یکم سخته. من گشتم دنبالش ولی بهتر نیست بری پیش پلیس؟ » سعیمه می گوید که رفته است و کاری از پیش نبرده است. سلیم هم آن دور و اطراف است و این حرف ها را می شنود. ادریس به خانه ملیجه می رود و بدون مقدمه می گوید: «تو هیچ کدوم از بلاهایی که سرم اومده رو تجربه نکردی. من خیلی چیزا از دست دادم. من نابود شدم… من اون مردی که تو میشناختی نیستم من سایه ی اونم. »ملیحه به او سیلی می زند! و می گوید: «اگه سایه بودی دستم از توت رد میشد آقا ادریس! بسه دیگه از سرکوب کردن حس درونت و جلب ترحم دست بردار. » بعد هم ادریس را می بوسد و او را بیرون می کند.

وارتلو سراغ عده ای می رود و به آنها می گوید که در ازای نجات دادن برادرشان برایش کاری انجام دهند و به جای پول هم قصد دارد طلا بدهد. عمو همراه سلیم سراغ به کاباره ای می رود که دختر آن زن را در ان به کار گرفته اند. او سراغ دریا را از رئیس انجا می گیرد. او می گوید که دریا در آنجا کار می کند اما قصد ندارد دریا را به انها بدهد. ناگهان ادریس که حرف های ملیحه در او تاثیر گذاشته به آنجا قدم می گذارد. عمو و سلیم از دیدن او خیلی خوشحال می شوند. ادریس رو به رئیس آنجا می گوید: «تو داری اینجا زور و اجبار رو رواج میدی! » رئیس عصبانی شده و می گوید: «اصلا تو کی هستی؟ تو قاطی چه ماجرایی شدی؟ » و اسلحه اش را بیرون می کشد اما ادریس با یک ضربه اسلحه او را می اندازد و مشتی هم حواله اش می کند. بعد هم عمو دوباره حرف هایش را تکرار می کند و از انجا می روند. عمو می خواهد ادریس را به جایی ببرد. ادریس هم کلید خانه را به سلیم می دهد تا برود و مراقب سلطان باشد.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن