خلاصه داستان قسمت ۱۴۴ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۴۴ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۴۴ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۴۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۴۴ سریال ترکی گودال

کمی بعد که چتو و ارسوی تنها می شوند، چتو به ارسوی می گوید: «چرا جلوی بچه ها قضیه یوجلو گفتی؟ کم مونده بود دیوونه شم! » ارسوی می گوید: «چرا؟ خیلی داستان خوبیه که. همه بره های سیاه داستانشو میدونن! » چتو می گوید: «داستان واقعی رم میدونی دیگه… تو داری منو تهدید میکنی؟ » ارسوی می گوید: «بچه های بره های سیاه بدون چشم برهم زدنی خودشونو به خاطر تو به آتیش میزنن. حالا من ازت یه سوال دارم چتو. چرا مارو دوست نداری؟ » چتو متعجب و عصبی از سوال او می شود و می گوید: «دوست داشتن چیه؟ چه دوست داشتنی؟! خانواده.. دوست داشتن! » چتو به بره هایش دستور داده تا قهوه خانه ی گودال را تمیز کنند. او قصد دارد از این به بعد زیاد به انجا برود تا بیشتر با مردم در ارتباط باشد. بعد هم مردم محله و آنهایی که بچه هایشان گرفته اند را به قهوه خانه می اورند و ماحسون می گوید: «ما در ظاهر آدمای خشنی هستیم اما اومدیم گودال و کم کم داریم یاد می گیریم! من الان بین شما دارم قیافه های پشیمونی می بینم. قیافه هایی که میگن کاش این مرتیکه بی خاصیت یاماچ، اصلا نمیومد اینجا! این مرتیکه میتونه از بچه های شما مراقبت کنه؟ نه! ما میتونیم. با ما به بچه هاتون خوش گذشت. یعنی مطمئن باشین حتی به یه تار موشونم آسیبی نرسید و فهمیدیم باید اهالی و بیشتر و بهتر بشناسیم. به خاطر همین هم برای این که نیت خوبمون رو نشون بدیم، فردا صبح بچه هاتون رو اینجا تحویل میدیم. » یاماچ برای دیدن سلطان به خانه ی سنا می رود و از دیدن حال و روز خوب او خوشحال می شود.

بعد هم کمی با هم بیرون قدم می زنند و حرف می زنند. سلطان از یاماچ می خواهد که کمی با سنا باشد و با او وقت بگذراند. آنها بیرون می روند و مثل گذشته ها با هم قدم می زنند و از این طرف و آن طرف حرف می زنند. همان لحظه ارسوی به او زنگ می زند و می گوید: «فردا تو قهوه خونتون بعد اینکه بچه هارو به خانواده هاشون تحویل دادن دوتاشون تنها میشن. بیاین. » یاماچ قبول می کند که بیاید و کار را تمام کند. سلطان، اکشین را می بیند که چشم انتظار آجار است. او با اینکه برایش سخت است اما رو به آکشین می گوید: «آجار دیگه نیست آکشین…مامان و باباتم نیستن. نمیتونی اونارو اینجوری زنده کنی. باید باهاشون خداحافظی کنی… نگفتم فراموششون کنی. ادم وفتی میمیره که کسی اونو به یاد نیاره… بیا کنارمون باش.. زندگی سخته اما باید زنده بمونی تا اونارو به یاد داشته باشی…» آکشین گریه می کند و سلطان او را در آغوش می گیرد. یاماچ به دیدن علیچو می رود و وقتی بحث اینکه سنا کاری کرده جومالی به دیدن ادریس و سلطان برود، علیچو می گوید که کار سنا نبوده و سلیم از او این را خواسته. یاماچ جا می خورد و کمی چهره اش درهم می شود و بعد به علیچو می گوید: «اگه یه بار دیگه همچین چیزی شد و از تو چیزی خواست بدون اینکه به من بگی کاری نکن، باشه؟ » علیچو قبول می کند. بعد از رفتن یاماچ، علیچو از درون کیسه آشغال هایش که از سطل زباله کوچوالی ها پیدا کرده پوشک بچه ای را پیدا می کند و متعجب می شود. جومالی همه را در جایی جمع می کند و بعد هم داخل خانه ای می برد و وقتی تعجب همه را می بیند می گوید: «به از کجا اومدنش کاری نداشته باشین. برازنده ما نبود که تو اون سوراخ موش بمونیم! »

بعد هم یاماچ با لبخند رو به همه می گوید: «فردا میدم دو تا بره قربونی کنید! فردا تو قهوه خونه بابام. هردوتاشون با یه تیر! » و وقتی جومالی می پرسد که تو این چیزها را از کجا میدانی؟ یاماچ می گوید که بین بره ها یک نفوذی دارد. وارتلو نگران می شود و یاد حرف چتو می افتد که گفته بود: دعا کن بلایی سر ما نیاد وگرنه باید زن و بچتو فراموش کنی! بعد هم وقتی می خواهد بیرون و به آزمایشگاه برود، جومالی که خیلی وقت است به او مشکوک شده این اجازه را نمی دهد و او را به اتاقی می برد و درش را هم قفل می کند و می گوید: «امشب تا صبح اینجاییم! میدونی چرا؟ چون من از شک کردن خوشم نمیاد. » وارتلو با نگرانی به او نگاه می کند.

[تعداد: ۱   میانگین: ۲/۵]
۰ ۰ vote
Article Rating
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن