خلاصه داستان قسمت ۱۵۰ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۵۰ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت 150 سریال گودال
قسمت ۱۵۰ سریال گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۵۰ سریال ترکی گودال

همان لحظه که چتو و ماحسون مات جنازه ی برادرانشان هستند و نمی دانند چه کنند وارتلو به چتو زنگ می زند و می گوید: «میگن قولی که از یه دروغگو میگیری دیگه حساب نیست. تو فکر میکردی من یه بار دیگه از تو گلوله میخوردم؟ حیف شد اگه یکم زودتر اومده بودی الان کنار لال کوچولو تو خوابیده بودی! نزدیک ترین زمان همدیگرم میبینیم! »چتو فقط در سکوت به حرف های او گوش می دهد و چیزی نمی گوید. چتو جنازه لال را هم سوار ماشینش می کند و با خود می برد. ماحسون از او می پرسد که الان باید چه بکنند و چتو با درماندگی می گوید: «عقب نشینی میکنیم… صبر کن یکم… حالا که کوچوالی ها جنگ میخوان به خواستشونم میرسن!» شب همه خانواده کوچوالی ها به دیدن ادریس و سلطان می روند. فقط جومالی که خانواده ای ندارد از دور آنها را تماشا می کند. ادریس با دیدن نوه اش با خوشحالی در گوش او اذان می گوید و تسبیحی را به پسر وارتلو به عنوان یادگاری می دهد. همه خانواده دور هم جمع شده اند که کسی به یاماچ پیام می دهد: هنوز هیچی تموم نشده… تا چتو و ماحسون نمردن تموم نمیشه. فوری به آدرسی که برات میفرستم بیا بهت میگم چیکار باید بکنیم. » یاماچ کمی به فکر فرو می رود و بعد هم بهانه ای می آورد و از آنها جدا می شود. کمی بعدتر هم وارتلو به جومالی خیره می شود و بعد هم جومالی به او اشاره می زند و با هم به قبرستان می روند تا طبق قول و قرارشان که وارتلو گفته بود بعد از اینکه گودالو گرفتیم هرکسی با من حسابی داشت بیاد باهام رودررو صاف کنه.

وارتلو اول کمی کنار مزار مادرش می نشیند و به او خبر نوه دار شدنش را می دهد. جومالی هم سر خاک همه کوچوالی ها که مرده اند دعا می خواند بعد هم می گوید: «وقت تسویه حسابه صالح! باهات چشم تو چشم و رو در رو میجنگم. نگرانم نباش از سعادت و پسرت به خوبی مراقبت میکنیم.. » وارتلو می گوید: « تا ببینیم قسمت چی باشه. کی میدونه، شاید ازدواج کردنشو دیدم. » جومالی کمی به او خیره می شود و چاقویی به او می دهد بعد هم چاقوی خودش را برمی دارد و به هم حمله می کنند. چتو به دیدن کسی می رود و به او می گوید: «بازم حق با تو شد. همه چیز داره بهم میریزه. وقتی منو ماحسون داریم با بلغاری ها می جنگیم اگه کوچوالی ها بیان تختشونو پس بگیرن اون همه زحمت به باد میره… دقیقا تو این نقطه به تو احتیاج پیدا می کنم. برای همینم ازت میخوام یکم کوچوالی هارو گیج کنی که وقتی برای به گودال اومدن نداشته باشن. » از طرفی هم یاماچ در جنگل منتظر کسی است که پیام را به او داده بود. کسی با ماشین می آید و بدون اینکه چراغ هایش را خاموش کند و دیده شود گلوله ای به سمت یاماچ شلیک می کند. یاماچ روی زمین می افتد و شخص نزدیکتر می شود و یاماچ با دیدن صورت او متعجب و ناراحت شده و می پرسد: «چرا… » اما آن شخص گلوله ی دیگری هم به طرف او شلیک می کند و می رود. یاماچ تنها در جنگل در حالی که در حال جان دادن است می ماند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن