خلاصه داستان قسمت ۱۵۲ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۵۲ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۵۲ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۵۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۵۲ سریال ترکی گودال

سلیم دور از همه در گوشه ای نشسته است که جومالی به سمت او می رود و از او می پرسد: «تو پیداش کردی؟ از کجا فهمیدی کجا بوده؟ » سلیم که منظور او را فهمیده می گوید: «من یه خانواده ای دارم که خیلی دوسش دارم.انقد که خودمو کشتم تا دوستم داشته باشن. ازشون متنفر شدم که دوسم داشته باشن. بهشون خیانت کردم… وقتی خیلی دوستون داشتم هم ازم متنفر بودین.کاراجا بهم گفت تلاش نکن که ببخشنت بابا. برای همین الان از جلوی چشمام برو کنار. » جومالی یقه او را می گیرد و می گوید: «عوضی میفهمی چی داری میگی؟ تو داری با داداش بزرگترت حرف میزنی! ادب و احترام یادت رفته؟ از کجا میدونستی کجا میره؟ » سلیم می گوید: «نمیدونستم تعقیبش کردم. » و وقتی جومالی می پرسد چرا؟ او می گوید: «اگه تو قهرمان داشتی، منم یاماچ داشتم. » وارتلو سراغ آنها می رود و از آن دو می خواهد که بروند تا کمی حرف بزنند. وارتلو به جومالی می گوید که او باید برود و حواسش به گودال باشد و خودش و سلیم هم سراغ چتو و ماحسون می روند. جومالی ابتدا قبول نمی کند اما عمو هم می گوید که اینگونه بهتر است. چتو و ماحسون به محلی که بلغاری ها در آن اقامت دارند می روند و همه شان را می شکند و انتقام خودشان را می گیرند. بعد هم سراغ یکی از آنها رفته و می گوید: «من یه چیزی بهت میگم تو هم پیاممو به رئیست میرسونی. زبان بدن یه چیز جهانیه ! » و چاقویش را بالا می برد. کمی بعد سه تا دیگر از بره های سیاه به آنها ملحق می شوند و چتو با خوشحالی می گوید: «اولش دوتا بودیم.بعد سه تا و حالا شیش تاییم. اول اولم همینجوری بود. تا ریشه کنمون نکنن، نمیتونن از شرمون خلاص شن. »

جومالی ویصل را می بیند که به سراغش امده او ویصل را به اتاقی می برد و با عصبانیت گلویش را فشار می دهد. ویصل هم با عصبانیت می گوید: «دهنمون سرویس شدم خبر نداری. آخرین کاری که بهمون سپری تله از آب دراومد. همه افرادم مردن. فقط من زنده ام. اگه همون موقع که چتو دستور داد منو میکشتن الان فاتحه م خونده بود. ولی وقتی کارو گذاشتن واسه فردا، کلی آدم به خونه حمله کردن و منم فرار کردم. الان تو به من بگی گمشو برو، میرم. » جومالی کمی به او خیره می شود و او را باور می کند. وارتلو همراه سلیم به دیدن بلغاری ها می رود و می گوید: «ما یه جمله معروف داریم که میگه دشمن دشمنم، دوست منه. » سلیم ادامه می دهد: «این ادما خانواده ما رو قتل عام کردن در حالی که هیچ کاریشون نکرده بودیم. شما جون به لبشون کردین فکر میکنین ولتون میکنن؟ » بلغاری با اطمینان می گوید: «نمیتونن به ما آسیبی برسونن. » و وارتلو می گوید: «تو هتل هم عروسی داشتین درسته؟! » بلغاری تعجب می کند که خبرش به گوش او نرسیده و وارتلو ادامه می دهد: «اگه ما تونستیم اینجارو پیدا کنیم. اونا هم خیلی راحت پیدا میکنن. سوال اینه که کی حمله میکنن؟ » بلغاری هم با غرور می گوید: «خب پاشن بیان ما اینجاییم! » وارتلو عصبی میشود و بلند می شود تا برود. وقتی می خواهد سوار ماشینش بشود دوتا از بره ها را می بیند که در حال دید زدن آنها هستند. سلیم می گوید که بهتر است بیخیال شوند تا هر دو طرف با هم بجنگند. جومالی جوانان محله را در قهوه خانه جمع کرده و می گوید: «خدا لعنتتون کنه! اون خالکوبی ای که رو دستتون زدین مگه قول ابدی نبود؟ داداش من اومد سراغتون نگفت بیاین باهم باشیم؟ چرا گرفت. شما چیکار کردین؟؟؟ الان چیشد؟؟ هیچ کدومتون کنار داداش من نموندین. داداش من رئیس های شمارو از اینجا بیرون کرد. الانم برادرم داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه. شما چرا سرپا هستین؟! »

همه سرشان را پایین انداخته اند و جیزی نمی گویند که مکه می گوید:« منم همینجا به دنیا اومدم مثل تو. تنها فرقی که با تو دارم اینه که من نمیتونم جای دیگه برم. ولی تو هرجا هم بری یه جوری زنده میمونی. من نمیتونم. یه قدم از گودال برم بیرون، اکسیژنم تموم میشه. یه روز چشمم رو باز کردم و دیدم فقط دوستام پیشم موندن… من فقط خواستم زنده بمونم و به خاطر اینم از کسی معذرت خواهی نمیکنم. » همان موقع عده ای از راه می رسند که یکی از آنها اسمش فرهاد است رو به مکه می گوید: «چه بی شرف هایی هستین؟ یه ثانیه از کنار چتو جدا میشدین مگه؟ » جومالی از او می پرسد که مشکلش چیست و فرهاد می گوید: «ما این جوونارو تو محله نمیخوایم. وقتی بره ها جون به لبمون کرده بودن شما کجا بودین؟ » دو گروه می خواهند باهم درگیر بشوند که جومالی مانع آنها می شود و فرهاد ادامه میدهد: «خیلی عصبانیم داداش. وقتی ما گشنه بودیم اینا کباب میخوردن چیزی نگفتیم. رسم برادری اینه؟ » عمو عصبانی می شود و با صدای بلند می گوید: «همتون باید به جومالی گوش بدین. » جومالی می گوید که مشکل را خودش حل خواهد کرد اما فرهاد می گوید: «نمیشه. اینا افراد شما هستن دوتا سیلی میزنین و بعدش رو سرشون دست میکشین. » جومالی عصبانی می شود و می گوید: «دیگه باهم دعوا نکنین. هرکسی دعوا کنه از پا از سقف آویزونش میکنم. رو حرفم حرف نباشه! » وقتی همه می روند عمو از جومالی می خواهد که آرام باشد و می گوید:« اونا برادرای ما هستن جومالی. اول باید به حرفاشون گوش کنیم ببنیم مشکلشون چیه بعدش اگه لازم شد عصبانی بشیم. » جومالی گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و عمو اینبار با تاکید بیشتری می گوید که هرچه زودتر عصبانیتش را خالی کند. بعد هم می گوید: «تو اگه عصبانیتتو خالی نکنی، گودال به دو قسمت تقسیم میشه و هممون از اون شکاف بوجود اومده میفتیم بیرون! » ییلیدز شاهد این صحنه است و همراه جومالی می رود.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن