خلاصه داستان قسمت ۱۵۴ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۵۴ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۵۴ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۵۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۵۴ سریال ترکی گودال

فرهاد همراه عده ای دیگر سراغ آرایشگاه موحی الدین می رود و مکه را صدا می کند. مکه هم که از قبل همراه دوستانش خود را آماده کرده با دیدن فرهاد برق محله را خاموش می کند و محله در تاریکی فرو می رود و بعد به فرهاد و دوستانش حمله می کنند و آنها را می زنند و از آنجا دور می کنند. برق را برمی گردانند و اینبار فقط مکه و فرهاد باقی مانده اند. مکه چاقویش را بیرون آورده و یقه او را می گیرد و به او می گوید: «فکر کردی کی هستی مرتیکه؟! » فرهاد می گوید: «تو مارو دست کم گرفتی ولی ما خیلی تعدادمون زیاده.. » بعد هم دوستانش سر می رسند و همه با هم به جان یکدیگر می افتند. چتو به عایشه می گوید که حرفی یا علامتی به وارتلو ندهد تا نفهمد که او آنجاست. عایشه هم در را باز می کند و وارتلو به او می گوید: «اگه میخوای بری بیمارستان بیا من برسونمت. چتو عوضی تو گوداله. » عایشه می گوید که امشب دیگر نمی رود. وارتلو قبول می کند و می رود. بعد چتو با بی حالی به عایشه می گوید: «باید کمکم کنی… وگرنه با من فرقی نخواهی داشت. » و بیهوش می شود. عایشه هم به چتو کمک می کند و گلوله را از بدنش او بیرون می کشد و زخمش را هم بخیه می زند. وارتلو از خانه عایشه بیرون آمده و به مدد می گوید که چتو را زخمی کرده و حتما همین دور و برهاست و باید دنبالش بگردیم. همان لحظه با دیدن جوانانی که با سرعت از جلویشان رد می شوند به سمت محل دعوا می رود و آنها را جدا می کند. وارتلو می گوید: «بره های سیاه تموم شدن شما شروع کردین. ما درگیر چی هستیم شما چیکار دارین میکنین. تو این محله دعوا نباشه! »

مکه رو به او می گوید: «گمشو وارتلو! برای ما کوچوالی بازی درنیار! » وارتلو جلو می رود و می گوید: «پسر مگه تو همین دو روز پیش با اسلحه به جنگ این بی شرف ها نرفتی؟ به خاطر من و سعادت؟ » مکه می گوید: «اون فرق میکنه. تو کسی نیستی که تو محله خودم برام تعیین تکلیف کنی! » وارتلو کمی مکث می کند و بعد چاقوی خود مکه را از دست او می گیرد و سمت گلویش می برد و می گوید: «دور روز پیش بهم خوبی کردی حالا بهم میگی که بیا تو مغزم یه تیر خالی کن مگه میشه؟ » همان لحظه کسی به فرهاد خبر می دهد که دوستش به خون نیاز دارد و فرهاد رو به مکه می گوید: «این مسئله اینجا تموم نشد! » و همراه دوستانش می رود. وارتلو هم همراه مدد از آنجا دور می شود. سلیم از سنا می خواهد که کمی حرف بزنند و می گوید: «من امروز ماحسونو دنبال کردم. اونو چتو همونایین که یاماچو به این روز اوردن. بعد… میخواستم بکشمش ولی نتونستم… میدونی منم این کارو کردم ولی خیانت کردن خیلی سخته! سنا تو نمیتونی این بارو به دوش بکشی. اگه میخوای از کسی انتقام بگیری از من بگیر. »

سنا که تعجب کرده و کلافه شده از او می پرسد که جریان چیست؟ و بعد هم بلند می شود که برود. سلیم می گوید: «اون مردی که شب دم در آپارتمان باهاش حرف میزدی، کی بود؟ » سنا جا می خورد و می گوید فکرت؟ سلیم می گوید: «فکرت نیست. رئیس کوچیکه بره های سیاه ماحسونه! » سنا عصبی می شود و می گوید: «ِیعنی چی؟ این آدم چند ماهه بیخ گوش منه! » سلیم از او می خواهد که آرام باشد. سنا می خواهد به خانه برگردد و سلیم این اجازه را به او نمی دهد و از او قول می گیرد که یاماچ هم چیزی نفهمد چون دیوانه خواهد شد. وارتلو به بیمارستان رفته و به جومالی و عمو می گوید که وضع محله خراب است و از جومالی می خواهد به محله برود و حواسش به مردم باشد. جومالی هم از متین و کمال می خواهد که به محله سر بزنند و قضیه را حل کنند. کمال سراغ فرهاد می رود و متین هم حرف های مکه را می شنود. اما سرکان دوست فرهاد میمیرد و آتش خشم فرهاد دو چندان می شود. سلیم به آپارتمان سنا و خانه پایینی می رود و همه جا را می گردد و صاحبخانه ی دست و پا بسته را که از بس کتک خورده و نای حرف زدن دارد را هم پیدا نمی کند. کمال برای جومالی همه چیز را تعریف می کند و جومالی با دیدن مغازه سوخته موحی الدین عصبانی می شود.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن