خلاصه داستان قسمت ۱۵۷ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۵۷ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۵۷ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۵۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۵۷ سریال ترکی گودال

علیچو به یاماچ خبر می دهد و یاماچ همراه سلیم با وجود درد زیادش به محله می رود تا جلوی دعوای آنها را بگیرد. او رو به آنها می گوید: «اونا نتونستن منو بکشن ولی شماها میخواین من بمیرم. » بعد هم اسلحه را از دست سلیم می گیرد و رو به وارتلو و جومالی می گوید: «اینو بگیرین شلیک کنین راحت شیم. دعوام تموم شه. گیریم شما رو درک کردیم و یه حسابی دارین میخواین تسویه کنین. باشه… » بعد هم رو به مکه و فرهاد و بقیه می کند و می گوید: «شما چتونه؟ شما چرا به جون هم افتادین؟ » مکه می گوید: «تو از چیزی خبر نداری. برو بیمارستان استراحت کن. » یاماچ از او می خواهد جلوتر بیاید و می گوید: «من از همه چیز خبر دارم. این شمایین که از هیچی خبر ندارین. » بعد هم به فرهاد می گوید که جلوتر بیاید و می گوید: «معلومه یه جایی دارین اشتباه میکنین. یه بار… اول فکر کنین، بعد حمله کنین! » بعد هم رو به جومالی و وارتلو می گوید: «شما چرا دخالت میکنین؟ بذار همدیگرو نابود کنن! » از طرفی هم سنا از خواب بیدار می شود و از نبود یاماچ نگران می شود و سراغ عمو و ادریس می رود و می گوید که یاماچ کجاست؟ و بعد هم عصبانی می شود و می گوید: «دو دقیقه خوابم برد سلیم برداشته بردتش گودال! معلوم بود یه خبرایی هست. » ادریس می گوید که خودش همه چیز را درست خواهد کرد. یاماچ رو به هر دو طرف می گوید: «اگه هیچکدومتون کاری نکردین، هیچکس پیش خودش نمیگه که یکی داره یه بلایی سرمون میاره؟ تا وقتی به هم اعتماد نداشته باشین، هیچ دشمنی بدتر از خودتون نخواهید داشت. » یاماچ بعد از گفتن این حرف ها بیهوش می شود و همه دورش جمع می شوند تا او را به بیمارستان برگردانند. یاماچ باز هم حالش بد شده و بیهوش شده است. سنا با نگاه سرزنش آمیز مدام سلیم را نگاه می کند و بعد هم سراغ جومالی و وارتلو می رود و صدایش را بالا می برد و می گوید: «شما حق ندارین کسی که تازه از مرگ برگشته رو با خودتون اینور اونور بکشین و واسش دردسر درست کنین. حق ندارین به یاماچ آسیب برسونین. من این اجازه رو بهتون نمیدم. »

همان لحظه عمو هم سراغ آن دو می آید و انها را به قبرستان و پیش ادریس می برد. ادریس رو به آنها می گوید: «تقصیر شماست که داداشتون بازم داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه. دست از سر یاماچ بردارین. » بعد هم کمی عقب تر می رود و به آنها می گوید که دعوایشان را شروع کنند! جومالی و وارتلو فقط سرشان را با شرمندگی پایین می اندازند. جومالی به حرف می آید و می گوید: «من نمیذارم خون برادرم روی زمین بمونه. » ادریس سیلی محکمی به او می زند و می گوید: «برادر تو بود چه نسبتی با من داشت؟! پسر من بود. » بعد هم به وارتلو اشاره می کند و به جومالی می گوید: «تو نمیدونی اینم پسر منه.. ؟ مثل تو. » جومالی چشمانش پر از اشک می شود. ادریس از وارتلو می پرسد: «اون روز که دستور قتل قهرمانو دادی، با چیزایی که الان میدونی، بازم این کارو میکردی؟ » وارتلو می گوید: «هیچ وقت… » ادریس ادامه می دهد: «برگردیم به اون روز.. فرض کنیم هنوزم کینه و نفرت داری و از چیزی خبر نداشتی، بازم این کارو میکردی؟ » وارتلو که جواب دادن به این سوال برایش مشکل است با کمی مکث می گوید: «اینکارو میکردم بابا. » ادریس که چشمانش پر شده از او می پرسد که چرا؟ و وارتلو می گوید: «اون کینه و نفرت… گفتن این کارو بکن ما هم کردیم… الان بگم پشیمونم چه فایده ای داره…؟ ولی اگه چیزایی که الان میدونم و اون موقع میدونستم، تو سر خودم شلیک میکردم اجازه نمیدادم به یه تار موی پسرت آسیب برسه. » وارتلو زیر گریه می زند. ادریس رو به جومالی می گوید: «تو فکر میکنی که فقط خودت داغدار و ناراحتی؟ غم من از همه بزرگتره… پسر من، پسرمو کشت… یه بابا میتونه برای گرفتن انتقام پسرش، غم از دست دادن یه پسر دیگه اش رو تحمل کنه؟ » بعد هم رو به هردویشان می گوید: « این موضوع امشب همینجا تموم میشه. تا وقتی من زنده ام دیگه این مسئله باز نمیشه. حتی حرفشم نمیزنین. » بعد هم آن دو را تنها می گذارد و می رود.

ماحسون به چتو می گوید: «تو هستی ولی زخمی ای. بچه هام هستن ولی کمن. از همه مهمترش اسلحه نداریم دستمون خالیه… » چتو سکوت کرده و با نفرت به گوشه ای خیره می ماند. بعد هم می گوید: «من به شانس و تصادف باور ندارم. اگه بیست سال پیش بیچارگیم رو قبول میکردم و میگفتم اینم سرنوشت منه، خیلی وقت پیش منصرف میشدم. » ادریس به بیمارستان می رود و سلیم را صدا می کند تا با او حرف بزند. ادریس به او می گوید: «چرا وقتی فهمیدی جومالی و وارتلو دعوا میکنن خودت نرفتی جلوشونو بگیری؟ چرا یاماچو با خودت بردی؟ » سلیم می گوید: «بابا فکر میکنی به حرف من گوش میدن.. ؟ » ادریس می گوید: «چرا؟ مگه تو ادم نیستی؟ چرا تورو جدی نمیگیرن؟ » سلیم می گوید: «اون کاری که من کردمو هرکسی میکرد همین میشد… »ادریس حرف او را قطع می کند و می گوید: «به خاطر اون نیست. درسته تو پدرمون رو درآوردی و همه مون رو نابود کردی! ولی به خاطر اون نیست. بخاطر اینه که تو پشت کاری که میکنی واینمیستی! چه بد باشه چه خوب. تو هنوزم گردنتو جلو هممون خم میکنی… با معذرت خواهی و طلب بخشش از این و اون نمیشه. یادته ازم پرسیدی که بابا چرا منو دوست نداشتی؟ به خاطر این نبود که دوستت نداشتم. من نقطه ضعف هام رو دوست نداشتم… تو فکر میکنی فقط خودت میترسی و من از ترس زهر ترک نمیشم؟ منو تو یه فرقی داریم… تو نشون میدی… من پنهون میکنم… نباید نقطه ضعف هاتو نشون کسی بدی. » بعد هم دست روی شانه سلیم می گذارد و هردو گریه می کنند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن