خلاصه داستان قسمت ۱۶۷ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۶۷ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۶۷ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۶۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۶۷ سریال ترکی گودال

میتن و جلاسون سراغ انبار سوم می روند و بعد از بررسی متوجه می شوند که خالی است اما وقتی از آن خارج می شوند دوتا از بره های سیاه را در حال نگهبانی در آنجا می بینند و منتظر می مانند اگر چیز مشکوکی دیدند به یاماچ هم خبر بدهند. وارتلو خودش را به خانه میرساند و بعد از اینکه سعادت و پسرش را سالم می بیند خیالش راحت می شود که ناگهان صدای شلیک گلوله می آید و ویصل را می بیند که به سمتی شلیک می کند. ویصل تا او را می بیند می گوید: «داداش چهارتا بودن. دوتاشو زخمی کردم فرار کردن. » وارتلو از او می پرسد که او از کجا خبردار شده و امده است و ویصل می گوید: «داداش با تو کار دارم. اومدم تورو ببینم. » وارتلو او را در آغوش می گیرد و تشکر می کند. جومالی، داملا را به خانه شان می رساند و می گوید: «ببین، باشه اسلحه دستت میگیری حله. اما بشین سر جات که مجبور نباشم با تو هم سر و کله بزنم. فکر میکنی نمیبینم؟ تو ماشین تا رسیدیم اینجا مدام برای یکی پیام میفرستادی! » داملا می گوید: «من اگه تا الان مینشستم سر جام حداقل ۵۰ بار بابام رو از دست داده بودم. من زندگیم با آدمایی مثل تو گذشته. » و وقتی جومالی می پرسد که منظورش چیست داملا می گوید: « مردهایی که فکر میکنن چون مرد هستن هرکاری میتونن بکنن. منم دستم اسلحه میگیرم و آدم هم کشتم اما یه فرقی داریم. من به خودم افتخار نمیکنم که میتونم اینکارو بکنم. » جومالی می گوید: «فکر میکنی من از روی علاقه اینکارو میکنم؟ » داملا می گوید: «نمیدونم ولی من مجبور بودم برای زنده بودن خودم و بابام اینکارو کنم. دشمن های تو خودشونو هم سطح تو میدونن که بهت حمله میکنن. اما وقتی به من حمله میکنن برای اینکه بکشنم. » جومالی فقط به او خیره نگاه می کند و حرفی نمی زند. داملا وارد خانه می شود و همه به گرمی از او استقبال می کنند جز سنا که او را نمیشناسد.

شب که می شود، متین و جلاسون بقیه را هم خبر می کنند و در جایی کمین می کنند. فقط وارتلو نتوانسته خودش را برساند چون سعادت و پسرش را دوباره به خانه ادریس برده است تا در امان باشند. از طرفی هم یاماچ و بقیه به انبار بره ها حمله می کنند و درگیر می شوند اما تعداد بره ها زیاد است و یاماچ و بقیه نمی توانند با آن ها مقابله کنند که وارتلو از راه می رسد و از پشت به آنها شلیک می کند و وقتی حواسش به یاماچ و بقیه است کسی از پشت سر به سمت او شلیک می کند که به دستش می خورد. آنها اسلحه ها را پیدا می کنند و با خود می برند. چتو به در خانه عایشه می آید و می گوید: «ببخشید مزاحم شدم ولی واسه تشکر کردن اومدم. » عایشه می گوید: «باشه تشکر کن! » چتو خنده اش می گیرد و می گوید: «دم در و این شکلی تشکر کنم؟ » بعد هم عایشه را با خود کنار دریا می برد و می گوید:« اینجا انقدر برام غریبه ست که وقتی اینجام هیچ احساسی ندارم! » آنها کمی باهم حرف می زنند و چتو از او می پرسد: «اون شب چرا اومدی؟ » عایشه مدت طولانی حرفی نمیزند و بعد می گوید: «ماحسون گفت کمک کن منم اومدم. همین. » همان لحظه هم ماحسون به او زنگ می زند و قضیه حمله به انبارشان را می گوید. چتو عصبانی می شود و با سرعت به سمت خانه می راند. آکشین سعی می کند به جلاسون نزدیکتر شود اما جلاسون با گفتن اینکه خوابش می آید و خسته است او را از خود می راند و آکشین ناراحت می شود. جومالی به خانه ییلدیز می رود تا او را ببیند اما زنی در را باز می کند و می گوید که ییلدیز به سرکار رفته است و طرف های صبح برمی گردد.

جومالی عصبانی می شود و تا خود صبح در ماشین منتظر ییلدیز می ماند. وقتی او را می بیند از سر تا پا نگاهی به سر و وضعش می اندازد و می گوید: «خیر باشه این وقت صبح کجا بودی؟! » ییلدیز می گوید: «دارم از سرکار برمیگردم. » جومالی می پرسد: «چه کاریه؟ » یلیدز که کلافه شده است می گوید: «خسته م. بذا برم بخوابم.. » و راه می افتد که برود. جومالی با تحکم اسمش را صدا می زند و ییلدیز برمی گردد و می گوید: «چند ساله من چی کار میکنم جومالی؟ تو وقتی با من آشنا شدی من چیکاره بودم؟ از بار دارم میام. » جومالی می گوید: «تو دیگه نباید اونجا کار کنی! » ییلدیز می گودی: «فکر کردی اون موقع که بارهارو ازمون گرفته بودن تو خیابون تخمه میفروختم؟ من مجبورم برم بار. ولی تو اگه نمیتونی به سلامت.» جومالی بازوی او را می گیرد و می خواهد چیزی بگوید اما سکوت می کند و بازوی او را ول می کند. ییلدیز هم با چشمان گریان می رود. ویصل به دیدن وارتلو می رود و می گوید: «من یه کمکی ازت میخوام داداش. یکی از آشناهام به یکی پول قرض داده دو ساله نمیتونه قرضش رو پس بگیره. منم که آدمامو از دست دادم و دست تنها نمیتونم این کارو بکنم.. » وارتلو می گوید: «من این کارو برات میکنم. گفتم که بهت بدهکارم. تو برو جا و مکان اونارو پیدا کن بهم بگو میریم حلش میکنیم. » مدد که حس خوبی به ویصل ندارد بعد از رفتن او به وارتلو می گوید: «داداش من اصلا به این یارو اعتماد ندارم. » اما وارتلو به حرف او توجهی نمی کند. سلیم به دیدن عایشه می رود و عایشه هرچه که اتفاق افتاده را برای او تعریف می کند و می گوید: «به نظر من یه مشکلی تو گذشته داشته. یه زخم خیلی بزرگ از گذشته ش. »

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن