خلاصه داستان قسمت ۱۷۰ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۷۰ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۷۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۷۰ سریال ترکی گودال

ماحسون چتو را برای هواخوری و گردش داخل محله می برد. آنها وقتی به خیابانی که قهوه خانه در آن است می رسند، پسرهای محله جمع می شوند و جلو رویشان می ایستند. کمی بعد صدای آهنگی به گوش می رسد و همه شروع به رقصیدن می کنند. یاماچ هم از قبل وارتلو را خبر کرده. وارتلو جلو می آید و در حالی که به چتو خیره نگاه می کند می رقصد و می گوید: «تو دفعه پیش چرا از دست من عصبانی شدی؟ چون گفتم مثل دختر قر میدی؟ بچه ها رو میدزدیدن. زن ها رو میدزدین. از پشت سر شلیک می کنین اما مثال مردا نمیرقصین! » و دوباره شروع به رقصیدن می کند. چتو سعی می کند عصبانی نشود اما از چهره اش همه چیز معلوم است و زیرلب مدام می گوید نکن! ماحسون که حال او را می بیند او را با خود می برد. ماحسون سراغ یاماچ می رود و با قیافه ای پیروزمندانه رو به او می گوید: «تو تله ای که برام آماده کرده بودی نیفتادم. اون پرونده ای که بهم داده بودی خوندمش، بعدش هم انداختمش دور. » یاماچ می گوید: «اون تو همه چیز واضحه! اما اگه تو بخوای از کشته شدن برادرات چشم پوشی کنی اون بحثش جداست. » ماحسون به او می گوید که دیگر بحث آن را پیش نکشد و به او کاری نداشته باشد. میتن به قهوه خانه می آید و چمدانی پر از پول را مقابل یاماچ و بقیه قرار می دهد و می گوید که از فروش اسلحه ها به دست امده است. چتو حالش بد است و به او آرامبخش زده اند. ماحسون پیش او می رود و می گوید: « رفتم یکم با یاماچ حرف بزنم. بهت نمیگم چیه ولی اون مرتیکه یه چیزی رو مثل خوره به جونم انداخت. برای یه لحظه بهت شک کردم. ولی قسم میخورم که پشیمونم. ما نباید به هیچکدوم از اینا رحم کنیم. حق با تو بودی. نمیذاریم یه روز خوش داشته باشن. فقط یکم صبر داشته باش… »

سعادت همراه ییلدیز که به بیمارستان آمده بود تا از حال مدد جویا شود به خانه می آیند. سلطان به او می گوید: «ببین دخترم، وقتی اسباب کشی کردیم بهمون کمک کردی اما دیگه بدون دعوت نیا اینجا! » ییلدیز ببخشیدی می گوید و می رود. سنا و سعادت به او اعتراض می کنند و سلطان می گوید: «باید از شما بپرسم چیکار کنم؟! از بس هیچی نگفتیم همه سرخود کار میکنن. یکی میره خونه خودش! یکی هرکسی رو تو راه ببینه، دستش رو میگیره میاره خونه! » سلیم وارد بیمارستانی که جسد بره ها در آنجاست تا ارگان هایشان را بفروشند می شود و از آنها عکس می گیرد و به یاماچ نشان می دهد. او هم به کمال میسپارد که عکس ها را اندازه پوستر چاپ کند. سلطان تعریف داملا را برای ادریس می کند و از خانومی او می گوید. ادریس می گوید: «اگه انقدر خوشت اومده به عنوان عروس بیاریمش خونه. » سلطان لبخند می زند و می گوید: «چرا که نه؟ » ادریس می پرسد: «جدی ای؟ » و لبخند سلطان را می بیند و به فکر فرو می رود. آکشین درمورد اینکه جلاسون دیگر دوستش ندارد و حتی به صورتش هم نگاه نمی کند برای سنا درد دل می کند. داملا از گوشه ای حرف های آنها را می شنود.

آکشین او را می بیند و با ناراحتی به اتاقش می رود و داملا هرچقدر می خواهد کارش را توجیه کند نمی تواند. بعد هم پیش آکشین می رود و از او معذرت خواهی می کند و می گوید: «ناراحتیت رو انقدر بروز نده. محبت و دوست داشتن رو از هیچ کس گدایی نکن. یاد بگیر بگی همینیه که هست. اگه یاد نگیری قوی باشی همیشه گریه میکنی. » کاراجا این حرف ها را از پشت در می شنود. جومالی به بار و به دیدن ییلیدز می رود و تا صبح با او می ماند. صبح وقتی به خانه می رسد سلطان او را بازخواست می کند و بعد هم می گوید: «شب معلومه کجا بودی. اینم فراموش نکن زنی که واقعا دوستت داشته باشه برای اینکه پیشت بشیننه انتظار نداره پول خرج کنی! » بره های سیاه یاماچ را دنبال می کنند و می بینند که پیش شنول رفته. آنها بعد از رفتن یاماچ شنول را تهدید می کنند که دیگر نه به کوچوالی ها چیزی بفروشد و حتی پایشان را در آن مغازه بگذارند و وقتی شنول قبول نمی کند اسلحه به رویش می کشند. شنول هم رگباری را برمی دارد و با عصبانیت به سمتشان می گیرد. بره ها فرار می کنند. اما بعد شنول سراغ یاماچ که پیش اولوچ رفته می رود و چمدان پولی که به او داده بود را پس می دهد و می گوید: «جنسی که قرار بود به شما بدم رو دو برابر کردم. قیمتش رو هم نصف کردم! » سلیم از او می پرسد که چرا یهو این تصمیم را گرفته و شنول می گوید: «اون بی شرف ها تو مکان خودم برام قلدر بازی درآوردن. »

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن