خلاصه داستان قسمت ۱۷۲ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۷۲ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۷۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۷۲ سریال ترکی گودال

ادریس و عمو و اولوچ دور میزی نشسته اند و ادریس شروع به حرف زدن می کند و می گوید: «من دوتا شاخه داشتم. یکیش پیشم نشسته. یکیشم از دست دادم… تو وقتی ضربه میخوری و میافتی زمین کسیو داری دستت رو بگیره بلندت کنه؟ وقتی گفتم بچه هارو به عقد هم دربیاریم منظورم این بود که ما هم به همدیگه تکیه کنیم. شونه به شونه هم حرکت کنیم. با هم متحد بشیم. » اولوچ می گوید: «حرفت درسته ادریس اما من تنهایی نمیتونم در این مورد تصمیم بگیرم. حرف آخرو داملا میزنه. » بعد هم به خانه برمی گردند و اولوچ هم داملا را صدا می زند تا با او در این مورد صحبت کند. او می گوید: «همه چیزمون رو از دست دادیم. همه چیز رو به راهه! همونجوری که با هم قرار گذاشته بودیم… » بعد هم حرف های ادریس را به او می زند و می گوید: «فکر نمیکردم اینجوری بشه. تورو برای جومالی خواستگاری کردن. تو فکر کن یه ازدواج فرمالیته س. فقط یه امضاس. » داملا کاملا مخالف است و اولوچ می گوید: «حق با توئه. خیلی بهت فشار آوردم. نباید اینو هم ازت میخواستم. فقط چون نگرانتم و میخوام بعد منم امنیت داشته باشی اینو خواستم. فراموشش کن. » جومالی همچنان منتظر جوابش از ییلدیز است. ییلدیز شروع به حرف زدن درمورد شبی می کند که اولین بار جومالی را در همان بار دیده بود. بعد هم می گوید: «اون موقع نمیدونستم جومالی کوچوالی ای. بعد که بهم گفتن خیالم راحت شد! جومالی کوچوالی از اون جاهاییه که ما دستمون نمیرسه! » و وقتی جومالی می پرسد که منظورش چیست ییلدیز می گوید: «یعنی اینکه تورو بهم نمیدن. منو برات نمیگیرن شازده پسر! من از همون لحظه ای که اسمت رو شنیدم اینو میدونم. اما تو چه دل نفهمی داری حرف حالیش نمیشه!»

جومالی وسط حرف او می پرد و می گوید: «اینجوری نیست! من تو دنیا فقط خانواده امو دارم. وقتی بابام افتاد زندون من ۱۰ سالم بود. شبا نمیتونستم بخوابم چون مامانم شب که میشد میزد زیر گریه. منم به خاطر اون بیدار میموندم. من الانم نمیتونم درست حسابی بخوابم. شبانه روز ۴ساعت اونم با چشم باز! من یه موقع بچه دار بشم هیچ وقت همچین کاری با بچه م نمیکنم… ببین، زیر ناخونای من خون خیلیا هست. زیر ناخنای بقیه م خون خیلیا هست اما اونا بچه هم دارن. با خودم گفتم این بنده فقیر هم حق خوشحالی و خوشبخت شدن داره ییلدیز مگه نه؟ » ییلدیز با چشمان پر از اشک به او نگاه می کند و جومالی می گوید: «بگذریم. تو فکراتو بکن. لازم نیست فورا جواب بدی. » و می رود. آکشین پیش کاراجا می رود و از او می خواهد که آرایشش کند. کاراجا تعجب می کند و از او دلیلش را می پرسد. آکشین با خجالت می گوید: «میخوام برای جلاسون خوشگل کنم…. » کاراجا با ناراحتی او را نگاه می کند. چتو در خانه اش با عصبانیت مشغول صحبت با دوست قدیمی اش است و می گوید: «اون بایکال به هیچ کدوم از قولایی که بهم داده بود عمل نکرد. توام دیگه نه جونمو نجات بده نه پادرمیونی کن نه چیز دیگه ای! ولی سد راهم هم نشو. » دوستش می گوید: «آروم باش چتو. بهت گفته بودم بایکالو قاطی این قضیه نکنی. » کمال او را از خانه ی روبرویی زیر نظر دارد و بعد هم وقتی چتو از خانه بیرون می زند این خبر را به یاماچ می دهد و خودش هم او را تعقیب می کند. چتو وارد ساختمانی می شود و وقتی صدایی می شنود سه تا از بره هایش را ی فرستد تا ببینند که چه خبر است. کمال به سمت آنها حمله می کند و به تنهایی هر سه نفر را کتک می زند و از سر راهش برمیدارد. اما چتو هم کارش تمام شده و فورا از آنجا می رود.

یاماچ هم چتو را تعقیب می کند. چتو هم جلوی خانه ای که ماحسون در آن است می رود و به او زنگ می زند و می گوید: « ماحسون قربونت بشم با من حرف بزن. من پایینم بیا پیشت؟ درو باز کن با هم حرف بزنیم خواهش میکنم. تو برادرمی… » ماحسون بدون حرفی گوشی را روی او قطع می کند. یاماچ از این که چتو جلوی ساختمانی که خانه ی سنا در ان است رفته می خورد و عصبانی می شود و باز چتو را تعقیب می کند. از طرفی سلیم سنا را به انباری خانه می برد و می گوید: «رو حرفی که بهم زدی هنوزم هستی؟ از هم جدا شدن. ماحسون رفت. الان دقیقا وقشته. یه ضربه آخر و بعدش دیگه تموم. کسی از جای ماحسون خبر نداره تو بهش زنگ بزن. » سنا قبول می کند و همان موقع به ماحسون زنگ می زند و می گوید: «ماحسون خوبی؟ شنیدم چه اتفاقی افتاده. نگرانت شدم خواستم صداتو بشنوم. » ماحسون می گوید: «سنا… میشه بیای پیشم؟ » سنا می پرسد: «کجایی؟ » و ماحسون جواب می دهد: «خونه ی توام. میدونم الان این وقت شب نمیتونی بیای. ولی شاید فردا صبح بتونی… نمیخوام تنهایی برم. میبرمت اونجایی که همه چیز شروع شد. » سلیم از سنا می خواهد که پیش او نرود اما سنا قبول می کند. چتو نزدیک دریا می رود و با چراغ قوه به کسی علامت می دهد. کمی بعد کسی با قایق دنبالش می آید و او را به کشتی ای می رساند تا به دیدن بایکال برود و تا صبح منتظر او می ماند. بعد هم با عصبانیت رو به اتاقی که فکر می کند یابکال در آنجاست می گوید: «من همه چیو از دست دادم. شما بهم گفتین صبر کن منم صبر کردم. اما این کوچوالی ها خیلی اذیتم میکنن. من میتونم همه چیزو همه کسو از دست بدم اما ماحسون رو از دست نمیدم! اینا دارن ماحسونو ازم میگیرن. یا یه راهی بهم نشون بدین یا اینکه از سر راهم برین کنار! » نگهبان بایکال، گوشی ای را که بایکال پشت خط آن بوده را از روی تخت برمیدارد و چتو با عصبانیت چاقو را زیر گلوی او می گیرد و می گوید: «شما منو مسخره کردین؟ » بعد هم از آنجا بیرون می زند و می رود. یاماچ تا صبح منتظر او بوده اما چیزی دستگیرش نشده.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن