خلاصه داستان قسمت ۱۷۴ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۷۴ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۷۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۷۴ سریال ترکی گودال

جومالی روبروی ادریس می نشیند و ادریس به او می گوید: «من با رئیس اولوچ حرف زدم و داملارو برات خواستگاری کردم. اگه ما دست به کار نشیم خودت هم قصد نداری خانواده تشکیل بدی! » بعد هم بلند می شود و می رود. جومالی مات و مبهوت می ماند و کمی هم عصبی می شود ولی چیزی نمی گوید. سلطان هم را دور میز جمع می کند اما جومالی از قبل از خانه بیرون رفته است. سلطان رو به همه با لبخند می گوید که جومالی قرار است ازدواج کند. یاماچ که خبر داشت خوشحال می شود اما وقتی سلطان اسم داملا را می آورد یاماچ متعجب می شود. چتو به دیدن ماحسون در همانجا که او را پیدا کرده بود می رود و کنارش می نشیند و با بغض می گوید: «ما مثل بقیه بچه ها نبودیم. هرچی یاد گرفتیم خودمون یاد گرفتیم. ما پدر و مادر خودمون بودیم… کسی هم اینو نمیدونه. من ۹تا برادر داشتم ماحسون. بزرگترینشونم من بودم که ده یازده سالم بود. اون بابای بی شرفم جز بچه درست کردن هیچ کاری نکرد. هیچی نداشتیم… » بعد گریه اش شدت می گیرد و می گوید: «منو برد فروخت به چندتا مرد. اونام منو رقصنده شون کردن.

میگفتن مثل دختر قر نده مثل پسرا برقص! اون بی شرفا واسه اینکه من بزرگ نشم، صدام کلفت نشه، ریشم درنیاد مردونگیمو با سنگ له کردن… بعد از دستشون فرار کردم اومدم همینجا که پیدام نکنن. اما بعد ها فهمیدم زنده بودن کافی نیست… وقتش برسه باید جون خیلیارو بگیری وگرنه خیلیا میخوان لهت کنن… فکر میکنی سعی نکردن منو له کنن؟ منم چتو شدم. اصلا خوب کردم اینجوری شدم! بعد تورو پیدا کردم… یه جوری نگام میکردی گفتم من بابا و مامانش میشم اینم ماحسون من بشه… گفتم این ماحسون مردونگیم باشه که با سنگ از بین رفت… اون نقص منو کامل کنه… » ماحسون از حرف هایی که شنیده کمی جا می خورد و چتو ادامه می دهد: «من بهت دروغ گفتم. حق داری. بره های سیاه برادرای ما هستن. واسه من اینجوریه که همه ی مال و ثروت دنیا یه طرف، ماحسون من یه طرف. میدونی چرا خانواده ندارم من؟ من همشون رو دونه دونه کشتم… اول از همه هم بابام رو کشتم… من الان یه دونه خانواده دارم اسمشم ماحسونه… » بعد هم با لبخند به ماحسون خیره می شود و سنگی را به او می دهد و می رود. ماحسون بعد از رفتن او گریه می کند. جومالی مکه را برای تحقیق به شهر چتو فرستاده بود تا درمورد او و خانواده اش چیزهایی بداند.

او هم قضیه این که خانواده اش او را فروخته بودند تا برای مردهایی برقصد را می فهمد و برای وارتلو و جومالی تعریف می کند. جومالی تصمیم می گیرد که بروند و باز هم جلوی خانه اش شروع به رقصدن کنند. وقتی وارتلو این قضیه را برای سلیم و یاماچ هم تعریف می کند یاماچ مخالف است و می گوید: «این واقعیت داشته باشه طرف دیوونه میشه. بعدشم این چندمین باره این کارو میکنیم. خیلی نامردیه. » وارتلو می گوید: «میدونم یعنی میگی که مثل دشمنامون نشیم ولی یه مسئله ای هست که این یارو وقتی اینکارو کنیم زمین میخوره. این مرتیکه به زن و بچه هامون شلیک کرد و همه رو گریه انداخت. وقتی بحث این یارو در میون باشه نمیدونم این کار نامردیه یا نه. » جومالی هم از راه می رسد و یاماچ از او می خواهد که این کار را نکنند و جومالی می گوید: «کسی تو کار من دخالت نکنه! » و همراه وارتلو می روند و با جمعیت زیادی شروع به رقصیدن جلوی خانه ی چتو می کنند. چتو چاقویش را برمی دارد و با عصبانیت پایین می رود. جومالی به او می گوید: «عروسیمه چتو. گفتم یه گاوی گوسفندی چیزی قربونی کنم. گفتم حیوون گناه داره بیام یه چیز دیگه رو ببرم و بعدش جشن ختنه سوران راه بندازیم! از اینجام رد شدیم گفتیم اگه کسی از شما ختنه نشده باشه، ببریمش! شنیدم، مال تورو بریدن! اما یکم زیادی بریدن مگه نه؟ » افراد چتو تعجب می کنند و به هم خیره می شوند. چتو دوباره عصبی می شود و زیر لب می گوید مامان.. و حالش بد می شود و افرادش او را داخل خانه برمی گردانند.

رمزی به ماحسون زنگ می زند و می گوید که حال او بد شده و بیاید پیشش. ماحسون گوشی را قطع می کند. سلیم و یاماچ هم از دور به ان جمعیت نگاه می کنند و سلیم می گوید: «آخر این اصلا خوب نمیشه… » علیچو به دیدن یاماچ می رود و هرچه را که دیده برایش تعریف می کند. مغز یاماچ سوت می کشد و به سلیم خیره می شود. چتو صبح حالش بهتر می شود و رمزی به او خبر می دهد که کوچوالی ها شب عروسی دارند. چتو خوشحال می شود و از او می خواهد که محل عروسی را بداند. آونی به او می گوید: «پس توافقتون چی میشه؟ » و چتو می گوید: «توافق تموم شده! » شب عروسی شروع شده و جومالی و داملا بعد از به عقد هم در آمدن، همه بلند شده دور هم می رقصند. چتو و افرادش کاملا مسلح به تالار نزدیک می شوند و وارد آن شده و شروع به شلیک می کنند اما بعد چتو متوجه می شود که همه کسانی که داخل تالار هستند مانکن پلاستیکی هستند. یاماچ از طریق مانیتور بزرگی به انها می گوید: «اومدین؟ به عروسیمون خوش اومدین! شما یه اخلاق بدی دارین که به عروسی ها حمله میکنین. آدم از یه سوار دوبار گزیده نمیشه. » کسی از پشت در تالاری که چتو و افرادش در آن هستند را محکم می بندد و همشان را در آنجا حبس می کند.

چتو عصبانی می شود و شروع به شلیک به سمت مانیتوری که یاماچ از طریق آن حرف میزد می کند. از طرفی هم بچه های گودال گازی را در آنجا رها می کند که چتو به همراه افرادش بیهوش می شوند. اما ماحسون همراه رمزی از راه می رسد و در را باز می کند و همه شان را نجات می دهد. همه به خانه هایشان برمی گردند و جومالی در اتاق به داملا می گوید: «ببین، من نخواستم اینجوری بشه. برای همین میگم که تا اینجا اومدیم اما از اینجا به بعد نمیشه! » بعد هم از خانه بیرون می زند و تا خود صبح دم خانه ییلدیز می نشیند. ییلدیز او را می بیند و زیر گریه می زند و در را برایش باز می کند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن