خلاصه داستان قسمت ۱۷۶ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۷۶ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۷۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۷۶ سریال ترکی گودال

وقتی ماحسون در محله گودال قدم می زند، متوجه می شود که پیرمردی در حال تعقیب کردن اوست. ماحسون پیرمرد را کتک می زند و او را در خرابه ای می نشاند و بازجویی اش می کند. پیرمرد ادعا می کند که پدر ماحسون است و توضیح می دهد که چگونه یکی از فامیل هایشان پسرش فکرت را در کودکی دزدیده و آنها سال ها دنبال پسرشان گشته اند. ماحسون باور نمی کند اما وقتی پیرمرد به درستی از علامت ماه گرفتگی ای که پشت بدن ماحسون وجود دارد حرف میزند، کم کم بغض ماحسون می ترکد و بهت زده و غمگین به دیوار خرابه تکیه می دهد. پیرمرد می گوید که همسرش سال هاست منتظر دیدن پسرشان است. و از ماحسون دعوت می کند که به خانه بیاید و سریع به مادرش بزند. وارتلو که از نشستن در جایگاه قهرمان معذب و ناراحت است و هنوز خودش را به عنوان یک کوچوالی کاملا نمی تواند قبول کند، تصمیم می گیرد کار و کاسبی خودش را راه بیندازد. او به کمک مدد و جلاسون بارهایی که قبلا متعلق به بره های سیاه بودند را تصاحب می کند. ادریس در حضور پسرهایش و داملا، در قهوه خانه موضوعی را مطرح می کند. او می خواهد سنگ های قیمتی را از سوریه قاچاق کند و قرار می شود که داملا با کشتی هایش وارد کردن بارها را بر عهده بگیرد. جومالی که از همکاری کردن با داملا ناراحت است، مدام وسط حرف های او می پرد و سعی می کند داملا را کم تجربه و ناتوان نشان بدهد.

وقتی وارتلو چتو را در محله می بیند، به خاطر شکرآب شدن رابطه ی او با ماحسون، به او متلک می گوید. این موضوع باعث عصبانیت چتو می شود. او مسیرش را به طرف قهوه خانه کج می کند و رو به ادریس و پسرهایش حقایقی را روشن می کند. چتو در مورد رابطه ی ییلدیز با ماحسون حرف می زند و جومالی را عصبی می کند. همچنین از جلاسون به خاطر تلاش های او برای همکاری در کشتن جومالی تشکر می کند. بعد سرش را به سمت وارتلو می چرخاند و می گوید: «واقعا به خاطر اون همه جنسی که برای ما میساختی ازت ممنونم. کارت خیلی خوب بود. » وارتلو پیش ادریس خجالت زده می شود. او بعد از رفتن چتو برای این که ماجرا را توضیح بدهد پیش ادریس می رود. اما ادریس به سردی با وارتلو رفتار می کند و به او می گوید: «تو اگه منو بابا میدونستی همه چیو خودت واسم تعریف میکردی. من تو و سعادت رو دست اونا ول نمیکردم. و برای نجاتت هرکاری میکردم. تو بلد نیستی یه فرزند باشی! آخه من دیگه واست چیکار کنم. من به تو پسرم گفتم اما تو منو پدر خودت ندونستی.. » چتو در یکی از خانه های محله، یوجل را می بیند و به افرادش دستور می دهد که او را دستگیر کنند. اما یوجل که قبلا فکرش را کرده و برای خودش جای مخفی ساخته، پنهان می شود. وارتلو غمگین و ناراحت از حرف هایی که از ادریس شنیده در یکی از بارهایش می نشیند و ساعت ها در فکر فرو می رود. یکی از آشناهای قدیمی اش به دعوت او به انجا می آید و وارتلو به آن مرد می گوید: «کاری برات دارم. یه قبری هست که باید کنده بشه تا ببینیم کسی توش هست یا نه. »

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن