خلاصه داستان قسمت ۱۷۸ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۷۸ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۷۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۷۸ سریال ترکی گودال

ماهسون با گریه به بدن بی جان پدرش خیره می شود و بعد سعی می کند به مادرش نزدیک بشود و از او معذرت خواهی می کند اما مادرش از او رو برمی گرداند و با شدت بیشتری گریه می کند…سال ها پیش، یکی از نزدیکان پدرش، شبانه او را از خانه دزدیده بود تا به این وسیله ای از قدیر پول بگیرد! قدیر پولی ندارد و نگران پسرش است و هرکاری از دستش بر بیاید انجام می دهد. بالاخره روزی، عمو برای کمک به قدیر پیش او می آید و از رفتارهای حمید متوجه می شود که کسی که فکرت را دزدیده همین حمید بوده است. او حمید را شبانه دنبال می کند و متوجه می شود که وارد انباری قدیمی ای می شود. عمو با عصبانیت دنبال او می رود و او را کتک می زند و سراغ فکرت را می گیرد اما بعد متوجه می شود که فکرت فرار کرده و حتی به سرش ضربه خورده که ممکن است بمیرد. عمو با نگرانی دنبال او می رود اما پیدایش نمی کند…. سالها بعد از این قضیه هم، چتو به بهانه ای به پدر ماهسون نزدیک می شود و با خوردن مشروب در کنارش او را به حرف می آورد و از گذشته اش و پسری که هیچ وقت پیدایش نکرده می پرسد، قدیر هم با ساده دلی همه چیز را برایش تعریف می کند. لحظه خداحافظی چتو قصد کشتن قدیر را دارد اما با وقتی قدیر می گوید که بعد از این همه سال دیگر از پیدا شدن پسرش ناامید شده و دنبالش نیست، چتو او را زنده می گذارد… ماهسون خمیده و ناراحت بعد از مردن پدرش، ناامید از همه جا به سمت جنگل می رود و روی تنه ی درختی می نشیند. مرد انگشتر سیاه که او را زیر نظر داشته با اسلحه ای به سمتش می رود…

رمزی با عجله سراغ چتو که منتظر ماهسون است می رود. چتو از او در مورد ماهسون می پرسد و رمزی کمی دستپاچه می گوید که ماهسون را دیده که به خودش شلیک کرده است. چتو ناباورانه به او خیره می شود و اسم ماهسون را با ناله صدا می زند و روی زمین می افتد. رمزی هم از آنجا خارج می شود و پیش مرد انگشتر سیاه می رود و می گوید: «همونطور که خواستین همه چیزو گفتم. داغون شد. ولی آخر این کار خوب نیست! » چتو در اثر عصبانیت و ناراحتی شیشه ی پنجره را می شکند که باعث می شود آونی اوزگور و آلپرن با نگرانی سراغش بروند. چتو با ناراحتی می گوید که ماهسون مرده و پسرها را از شنیدن این خبر غصه می خورند و بعد چتو می گوید: «باید ریشه تک تکشونو خشک کنیم.. » و دست در دست آونی می گذارد و بلند می شود. پسرها و ادریس در بازار هستند که ملیحه به ادریس زنگ می زنند و با نگرانی به او می گوید که خودش را برساند چون عده ای درون خانه اش هستند. ادریس هم با عجله پیش او می رود و وقتی وارد خانه ی ملیحا می شوند انجا را بهم ریخته می بیند اما اثری از کسی نیست. کاراجا وقتی جلاسون را می بیند به او می گوید: «اون قبلا بود که من عاشقت بودم. اینو نمیتونم انکار کنم. به خاطرت تیر خوردم و جاشم مونده. اما الان این اشتباهه توام داری به سمت اشتباهی نگاه میکنی… » و جلاسون بدون حرفی به او خیره می شود. داملا هم حرف های انها را می شنود. یاماچ و جومالی در قهوه خانه نشسته اند. یاماچ متوجه می شود که محله از همیشه خلوت تر است و این باعث می شود کمی شک کند اما جومالی به او می گوید که به جای این فکرها بهتر است پیش زنش برود و با او وقت بگذراند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن