خلاصه داستان قسمت ۱۷۹ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۷۹ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۷۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۷۹ سریال ترکی گودال

داملا قصد بیرون آمدن از خانه را دارد که با جومالی و یاماچ روبرو می شود. جومالی بدون سلام و اینکه نگاهی به او بیندازد وارد خانه و اتاقش می شود. داملا هم از رفتن منصرف می شود و پیش او می نشیند و اول می پرسد: «تو چند سالته؟ » جومالی می گوید ۴۷ و داملا ادامه می دهد: «پس چرا مثل پسرای تازه به بلوغ رسیده رفتار میکنی؟ ببین نه من ازت انتظاری دارم نه تو! ولی در حد یه انسان میتونی باهام حرف بزنی. یه سلامی یه علیکی… میتونی حالمو بپرسی! » جومالی به حرف های او گوش می دهد و بعد داملا می گوید: «من ناخواسته شنیدم که کس دیگه ای رو دوست داری. طبیعیه… اگه ییلدیز میتونه با این شرایط کنار تو باشه از طرف من مشکلی نیست خیالت راحت.. » جومالی به او خیره می ماند. ادریس و ملیحه وقتی خانه را خوب می گردند متوجه می شوند کسایی که به خانه ی او حمله کرده اند اصلا چیزی ندزدیده اند و قصدشان چیز دیگری بوده. ادریس بین خرت و پرت های ملیحا عکس های قدیمی و گزارشی از هاله را پیدا می کند. ملیحه می گوید که هاله برای تهیه گزارش پیش او هم امده بوده و بعد خود ملیحه، هاله را سراغ ادریس فرستاده… یاماچ وقتی می بیند خبری از درگیری و مشکل در محله نیست پیش سنا می رود و او را در آغوش می گیرد و به خاطر اینکه همه این مدت در کنارش بوده و تنهایش نگذاشته تشکر می کند. عمو با ناراحتی پیش مزار پاشا رفته و با او درد دل می کند. او به خاطر اینکه تولد دومش یعنی روزی که پاشا او را از مرگ نجات داده پیش او رفته و با غصه از تنهایی اش و جای خالی پاشا در کنارش می گوید که همان موقع عده ای بره ی سیاه را می بیند که با اسلحه نزدیکش می شوند.

عمو پشت مزار پناه می گیرد و فورا با ادریس تماس می گیرد و از او تقاضای کمک می کند. ادریس هم از خانه ی ملیحا بیرون می رود و ملیحا متوجه می شود که بره های سیاه دیگری ادریس را تعقیب می کنند و به او این خبر را می دهد. از طرف دیگر به محله هم حمله می شود و بره های سیاه قهوه خانه را هم زیر رگبار گلوله می گیرند. به ماشین یاماچ هم حمله می شود و او با آنها درگیر می شود و درون خرابه ای فرار می کند که همان موقع شنول به کمکش می آید. وارتلو و مدد و یوجل هم در بار نشسته اند که به انها هم حمله می شود. وارتلو به کمک یوجل آنها را از بین می برد و با عجله همراه مدد می رود تا به خانه برسد و مراقب زن و بچه ها باشد. دو ماشین از دو طرف به ادریس نزدیک می شوند و از هر دو طرف به سمت او اسلحه می گیرند و آماده شلیک می شوند که ادریس ترمز می زند و هردو مستقیم به سمت هم شلیک می کنند و بعد ادریس با عجله خودش را به قبرستان می رساند و عمو را که دیگر حتی گلوله ای برایش نمانده از دست بره ها نجات می دهد. بره های سیاه حتی به علیچو هم رحم نکرده اند و به خانه ی او حمله می کنند و با رگبار خانه اش را سوراخ سوراخ می کنند. علیچو در حالی که ترسیده با عجله عروسک خرسی به سمت بیرون خانه پرتاب می کند و بره ها با دیدن آن پوزخند می زنند اما همان موقع عروسک که درونش بمبی قرار داشته می ترکد و منفجر می شود. علیچو هم از فرصت استفاده می کند و سوار قایقی که نزدیک خانه اش است می شود و به دور دست ها می رود.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن