خلاصه داستان قسمت ۱۸۵ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۸۵ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

خلاصه داستان قسمت ۱۸۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۸۵ سریال ترکی گودال

جومالی که نتوانسته از روی لوکیشن آدرس را پیدا کند از سلیم می خواهد تا با هم به ادرس مورد نظر بروند. انها وقتی یاماچ را می بینند که با ناراحتی جنازه ی سنا را در آغوش گرفته خشکشان می زنند و ناباورانه به آنها خیره می شوند. سلیم روی زمین می نشیند و گریه می کند. یاماچ با غم زیاد می گوید: «نتونستم ازش محافظت کنم… » از طرفی ملیحه مدام به ادریس زنگ می زند و وقتی می بیند که او جواب نمی دهد پیام می دهد: درمورد سنا یه مسئله ی مهمی رو باید بگم جواب بده… ادریس از قهوه خانه خارج می شود تا به او زنگ بزند. تا ملیحه می خواهد حرفی بزند، ادریس ماشین جومالی را از دور می بیند و گوشی را قطع می کند. جومالی عمو و وارتلو را هم صدا می کند. ادریس با دیدن یاماچ که جنازه سنا را در آغوش دارد گریه می کند و حال همه از این دیدن این صحنه می گیرد… علیچو هم جلو می آید و با صدای بلند گریه می کند و یاماچ را نوازش می کند. یاماچ هنوز باور ندارد که سنا را از دست داده و دوست ندارد او را رها کند اما بالاخره او را به بیمارستان می رسانند و یاماچ سنا را به دکترها میسپارد و ادریس با غم زیادی او را در آغوش می گیرد. سلطان و بقیه دخترها با ناراحتی منتظر یاماچ هستند. وقتی یاماچ وارد خانه می شود، همگی او را در آغوش می گیرند و با هم گریه می کنند. سلطان متوجه می شود که یاماچ خنده های هیستریک می کند و مجبور می شود به او سیلی بزند تا به خودش بیاید اما یاماچ با صدای بلندتری می خندد.

صبح برای تشییع جنازه سنا همه اهالی جمع شده اند و روی جنازه او خاک می ریزند. حتی یوجل هم به انجا آمده و به یاماچ که با ناراحتی ادریس را در آغوش می گیرد خیره می شود. کمی بعد او از وارتلو سراغ یاماچ را می گیرد و وقتی سعادت پسر وارتلو را به دست او می دهد، یوجل می پرسد: «تنها ولیعهد کوچوالیه هاس؟ » وارتلو می گوید که آکین پسر سلیم هم در زندان است و یوجل به فکر فرو می رود. آکشین در مراسم شرکت نکرده و وقتی جلاسون سراغ او می رود، آکشین می گوید: «هرکسی که دوسش داشتم منو تنها گذاشته… دیگه هیشکی پیشم نیست… » جلاسون با مهربانی می گوید: «پس من چیم آکشین؟ » آکشین می گوید: «تو ذاتا خیلی وقته نیستی جلاسون… » و از اتاق خارج می شود. جومالی هم نصفه شب به خانه ییلز می رود و با ناراحتی روی مبل او دراز می کشد تا آرام بشود. او می گوید: «بازم بهم بگو تقصیری ندارم ییلز… قرار بود من ازش محافظت کنم… نتونستم…. » ییلز همراه او گریه می کند… یاماچ وارد اتاق خودش و سنا می شود و به هرچیزی که به سنا مربوط است با ناراحتی خیره می شود. کمی بعد او فکر می کند که سنا پیشش است و با لبخند به او خیره می شود. سنا برایش شعری می خواند و یاماچ با او هم صدا می شود اما ناگهان تصویر سنا غیب می شود و یاماچ با ناراحتی به جای خالی او خیره می شود… او کمی دراز می کشد و سلطان پیشش می آید و یاماچ سرش را روی زانوی او می گذارد و با درد زیادی مادرش را صدا می زند و گریه می کند. سلطان هم به حال پسرش گریه می کند و سعی می کند او را آرام کند… اولوچ عمو را صدا می زند و به او می گوید: «من نخواستم جلوی ادریس بگم ولی باید به مسئله ی سدات اینا رسیدگی کنیم ممکنه بعدا دردسر بزرگی بشه واسمون… » عمو هم می گوید که فردا به همراه هم به این قضیه رسیدگی می کنند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن