خلاصه داستان قسمت ۱۸۶ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۸۶ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۸۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۸۶ سریال ترکی گودال

ادریس پیش یاماچ که به تنهایی در بالکن نشسته است می رود. یاماچ از او می خواهد که چیزی به او نگوید و با ناراحتی توضیح می دهد: «یادته میگفتی گودال ترکت نمیکنه… ولی همه عشق و محبت و امیدواریو ازت میگیره بابا… من دیگه نمیتونم اینجا نفس بکشم.. من نمیخوام مثل تو باشم…. » ادریس او را بغل می کند اما یاماچ او را کنار می زند و می رود. سدات به محله می آید و مقابل قهوه خانه رو به همه می گوید: «یاماچ باید از ما معذرت خواهی کنه تا ما هم جنسارو بهتون تحویل بدیم! » همه سکوت می کنند و یاماچ که از آنجا همراه چمدانش رد میشده به سمت او می رود و اسلحه اش را بیرون می کشد و به سمت سر او شلیک می کند و می گوید: «معذرت میخوام… » و می رود! همه در بهت ناباوری به حرکت او فکر می کنند… عمو در قهوه خانه که سلیم و وارتلو و جومالی و رئیس اولوچ در آن هستند می گوید: «من باید فردا برم سر قرار با میتات که خریدار سنگهاست… » اولوچ سکوت می کند و چیزی نمی گوید. وقتی عمو به محل قرارش می رود جنازه ی میتات را در محل کارش می بیند. رمزی هم که از پیش آنجا بوده و قتل میتات کار خودش بوده، از پشت دیوار عمو را زیرنظر دارد. وقتی عمو از آنجا خارج می شود و پیش ادریس می رود، مطمئن است که این قتل را گردن آنها خواهند انداخت. او ماجرا را برای ادریس تعریف می کند و هردو نگران می شوند. روز قبل مرد انگشتر سیاه، دستور این قتل را به رئیس اولوچ و او هم به رمزی داده بود.

ملیحه که ادریس به تماس هایش جواب نداده، به در خانه او می رود و می گوید که حتما باید در مورد مسئله ی مهمی صحبت کنند. ادریس به خانه ملیحه می رود و ملیحه عکس قدیمی از هردویشان را که بایکال به او داده بود را مقابل ادریس می گذارد و می گوید: «یه مردی به اسم بایکال بهم گفت اگه یاماچ میخواد بدونه سنا چرا مرد و چی به سرش اومد خوب به این عکس نگاه کنه! » ملیحه در گوشه ی عکس مردی را نشان می دهد و می گوید: «ادیب! یادت اومد؟! حتما مربوط به اونه. » ادریس لبخندی می زند و می گوید: «امکان نداره! طرف بیست سال پیش مرده! به یاماچ و سنا چه ربطی داره! » ملیحه می گوید: «حتما یه چیزی هست. ادیب خانواده داشت… پسر داشت شاید هم پسرایی. تو باید اینو با یاماچ درمیون بذاری.» یاماچ پیش علیچو می رود تا با او خداحافظی کند. علیچو ناراحت می شود و می گوید: «یاماچ اگه تو بری، اون نمیره. همه جا باهات هست. نمیتونی فراموشش کنی. » یاماچ می گوید: «میدونم. ولی دیگه نمیتونم تو گودال بمونم. گودال داره منو تغییر میده… » از طرفی ادریس به سلیم زنگ می زند و از او می خواهد که فورا یاماچ را برایش پیدا کند. سلیم هم همراه وارتلو و ادریس به طرف خانه ی علیچو می روند. ادریس پیش یاماچ می نشیند و عکس را به او نشان می دهد و هرچه را که شنیده تعریف می کند.

یاماچ تمایلی برای ماندن و انتقام گرفتن نشان نمیدهد و چون حرف های پدرش را باور نکرده می گوید: «من میدونم کار کی بوده و اون طرف رو هم کشتم. من دیگه نمیخوام از سنا استفاده کنن. این قضیه تموم شده و به من ربطی نداره. » و بعد از خداحافظی کردن با برادرهایش، می رود. یاماچ مدتی در محله قدم می زند و همه اهالی که او را درک می کنند و دوستش دارند برای خداحافظی کردن هرکاری از دستشان برمی آید انجام می دهند. یاماچ مدام در خیالش سنا را می بیند و حتی آنقدر واقعی احساسش می کند که پیشنهاد یک سفر دو نفره را به او می دهد اما وقتی او را در آغوش می گیرد دستانش خیس می شوند و می فهمد که همه چیز خواب و خیال بوده.یاماچ بالاخره از محله خارج می شود. او روی نیمکتی می نشیند و به یاد اتفاقات دردناکی که در این مدت برایش افتاده می افتد. کمی بعد او متوجه پاکتی روی کیفش می شود. او پاکت را باز می کند و با دعوت نامه ی قدیمی کازینوی رز مواجه می شود و به یاد می اورد که پشت عکسی که ادریس به او نشان داده بود و همچنین روی تابلوی مکانی که سنا در آن مرده بود اسم همین کازینو را دیده بود…

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن