خلاصه داستان قسمت ۲۰۵ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۰۵ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۰۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۰۵ سریال ترکی گودال

یاماچ از شنیدن خبر دزدیده شدن علیچو مات و مبهوت مانده و توانایی حرف زدن هم ندارد. جومالی سراغ او می آید و از او می خواهد که از جایش بلند شود. یاماچ ناامیدانه می گوید: «چرا بلند شم؟ بلند شم که ببینم یکی دیگه مونم از دست رفته. من دیگه طاقت ندارم.. » جومالی با صدای بلندی می گوید: «باشه کاری نکن! ولی باید مبارزه کنی! » یاماچ از جایش بلند می شود و عکسی را که درون پاکت مشکی بود را نگاه می کند. او عکس را برای همه اهالی می فرستد و از چند جوان آشغال جمع کن می پرسد که آنجا را می شناسند یا نه؟ یکی از جوان ها می گوید که آنجا محل آشغال ریختنشان است و سه تا از آنها داخل خود گودال است. یاماچ به سلیم و وارتلو می گوید که دوتای دیگر را بگردند و خودش هم سراغ سومی می رود. یاماچ صدای علیچو را از دور دست ها می شنود. یوجل و رمزی علیچو را بین دیواری از زباله بسته اند. یاماچ درون یکی از دیوارها می رود که صدا از آنجا می آید اما متوجه می شود که فقط صدای ضبط شده علیچو است که آنجا گذاشته اند. او می فهمد رو دست خورده و از آن دیوار بالا می رود. اما قبل از آن رمزی زباله های اطراف علیچو را آتش می زند. یاماچ خودش را به انبار می رساند و با آتش بزرگی مواجه می شود اما بدون ترس به سمتش می رود که همان موقع آنجا منفجر می شود و یاماچ هم بیهوش روی زمین می افتد.
سلیم و وارتلو لحظه اخر یاماچ را از بین آتش نجات می دهند و به بیمارستان می برند. از طرفی داملا جنازه ی پدرش را تحویل سردخانه می دهد و با درد زیادی گریه می کند. جومالی سعی می کند او را آرام کند اما کاری از دستش برنمی آید. صبح که می شود داملا برای تشییع جنازه پدرش می رود و جومالی هم او را همراهی می کند. در آخر داملا به جومالی می گوید: «همه چی تموم شد… منو تو، کوچوالی ها، گودال. همه چی تموم شد. دیگه دنبالم نیا. » جومالی با ناراحتی سرجایش می ماند. جلاسون آدرس انبار جنس های آذر را پیدا کرده و همراه مکه به انجا شبانه حمله می کنند تا انتقامشان را بگیرند. آنها رو به دوربین مدار بسته علامت گودال را روی زمین می کشند و بعد هم انبار را آتش می زنند. وقتی این خبر به گوش آذر می رسد او با عصبانیت به افرادش می گوید که مکه و جلاسون را برایش بیاورند. افراد آذر جلاسون و مکه را دنبال می کنند و بالاخره در یکی از کوچه ها آنها را گیر می اندازند. آذر خودش آن دو را به شدت کتک می زند و بعد هم به افرادش می گوید که هردو را ببرند و بکشند و جنازه شان را هم هرجا که خواستند پرت کنند.
یاماچ وقتی به هوش می آید از وارتلو حال علیچو را می پرسد. وارتلو به سختی به او می گوید صبح تشییع جنازه ی علیچو بوده. یاماچ دیوانه می شود و دوباره صدای زنگ در مغزش می شنود. وارتلو از او می خواهد به خودش بیاید و می گوید: «میدونم ناراحتی. ولی وقتی میخوایم انتقام از دست رفته ها رو بگیریم کسای دیگه ای رو از دست میدیم. آذر، مکه و جلاسون رو گرفته. » یاماچ کمی بعد خودش به تنهایی به انبار آذر می رود و همه نگهبان های او را می کشد و جلاسون و مکه را که بی حال روی زمین افتاده اند را بلند می کند و بعد هم خودش می رود. کمال و متین پسرها را بلند می کنند و با خود می برند. سلطان پیش ادریس می رود و با جدیت می گوید: «تا الان هرچی شده سکوت کردم.. اما به خاطر کارای گذشته ی تو بچه ها و نوه هات جونشون رو دادن… تو چیکار کردی؟! هیچ کاری نکردی! حساب خودت رو خودت تسویه کن ادریس کوچوالی! این مسئله رو هرطور شده باید خودت حل کنی. حتی شده واسه خانواده ات خودت رو فدا کن اما تا اون موقع اینو بدون که انقدر گردنت حق داشته باشم حلالت نمیکنم… » ادریس حرفی نمی زند و با شرمندگی سرش را پایین می اندازد
۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن