خلاصه داستان قسمت ۲۰۶ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۰۶ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۰۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۰۶ سریال ترکی گودال

کمال و متین، جلاسون و مکه را دست سالم جلوی در بیمارستان می سپارند و می روند. آذر که از قبل به او خبر داده بودند یاماچ آن دو را نجات داده بعد از تعقیب ماشین کمال و در نبود سالم، بدون مکث به سمت جلاسون و مکه شلیک می کند و فورا می رود. هردوی آنها بی حرکت روی زمین می افتند. سلیم همراه یاماچ به محله می رسد. یاماچ بی توجه به او عمو راهش را پیش می گیرد که عمو با عصبانیت او را صدا می زند و به او می گوید که بنشیند. او با بغض می گوید: «نفس بکش پسر خوشگلم… تو نفس کشیدن رو فراموش کردی. چاره ای نیست. مجبوری تا موقع مرگ زندگی کنی… تو به جاشون درد میکشی.. از همه بیشتر تو یه چیزایی رو از دست میدی… این تو بودی که مارو جمع کردی. نرو. تو بری ما دوباره از هم میپاشیم… » یاماچ با چشمان اشک الود دست او را می بوسد و بعد هم در آغوشش می گیرد. بعد هم به سمت خانه علیچو می رود و می بیند که دوستان علیچو هرکدام شمعی روشن کرده و در مقابل خانه ی علیچو گذاشته اند…
او روی زمین می نشیند و به یاد علیچو گریه اش می گیرد. کمی بعد جومالی و سلیم و وارتلو به انجا می ایند. یاماچ به آنها می گوید: «باید گودال رو ببندیم. هرکسی که از گودال خارج میشه یا واردش میشه من باید خبر داشته باشم… » رمزی تصمیم یاماچ را به یوجل می گوید. یوجل با بیخیالی می گوید: «مهم نیست. همه کوچوالی ها که تو گودال نیستن! » او صبح به دیدن آکین، پسر سلیم در زندان می رود. او می گوید: «این همه مدته کسی از خانواده ات سراغتو نمیگیره! تو بزرگترین مدرک دروغ اونایی! دروغی که میگن برای همدیگه زندگی میکنن. دروغی که میگن برای خانواده شون زندگی میکنن. » آکین با عصبانیت می گوید: «چی میگی؟ مقصر مرگ آکشین مگه تو نبودی؟ » یوجل می گوید: «اگه من نمیکشتم یکی دیگه میکشت! همه کوچوالی ها تو کثافت خودشون غرقن. تو هم دیگه باید تصمیمت رو بگیری. فردا آزاد میشی! بیا با من باش! » آکین زیاد به او روی خوشی نشان نمی دهد و می گوید که به او احتیاجی ندارد و بعد هم می رود. جلاسون و مکه هردو در بیمارستان بستری هستند و به هوش هم امده اند. جومالی که دیگر طاقت ندارد به دیدن داملا می رود. او می گوید: «من نمیدونم داملا تو دوسم داری یا نداری؟ تو خواستی من حرفاتو باور کنم. تو بهم اعتماد کردی… چرا؟ »
داملا چیزی نمی گوید و جومالی کنار او می نشیند و دستانش را در دست می گیرد و می گوید: «یادته گفتی یکیتون منو بدون چشم داشت دوست داشته باشه… من ازت هیچ توقعی ندارم… » داملا خیره به او می ماند. یاماچ رو به سلیم و وارتلو می گوید که می رود تا با آذر صحبت کند چون مطمئن است که حمله به کازینوها و گردن آذر انداختنش کار خود یوجل است. او به باشگاه می رود و بعد از اینکه همه را از باشگاه بیرون انداخت سراغ آذر می رود و می گوید: «صالح برادرت رو نکشته! این واقعیت تغییر نمیکنه. میدونی ازت سواستفاده میکنن! یوجل پیشت اومد یانه ؟» آذر کمی تعجب می کند و چیزی نمی گوید. یاماچ ادامه می دهد: «اومده. ولی نتونسته راضیت کنه. ولی دست برنمیداره! » آذر می گوید: «شنیدم زن و برادرزاده ات تازه مرده. بگو ببینم چقدر پول غم اونارو میشوره؟ معلومه شما با پول راضی میشین. صالح رو ازت میگیرم. همین الان بهاش رو بگو! » یاماچ عصبانی می شود و به سمت او حمله می کند و هردو کتک کاری می کنند. کمی بعد که پلیس از راه می رسد هردو وانمود می کنند که مشغول تمرین و ورزش بوده اند!
۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن