خلاصه داستان قسمت ۲۱۴ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۱۴ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۱۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۱۴ سریال ترکی گودال

جومالی و سلیم را برای وقت ملاقاتی صدا می کنند. جومالی با دیدن سلیم بعد از مدت ها او را محکم در آغوش می گیرد و بعد هردو به اتاق ملاقات می روند و با اکین روبرو می شوند. جومالی اکین را در آغوش می گیرد اما وقتی او به سمت پدرش می رود سلیم روی خوش نشانش نمی دهد. آکین روبروی آنها می نشیند و می گوید که برایشان وکیل گرفته تا هفته بعد بتوانند آزاد بشوند اما وضعیت جومالی کمی فرق می کند چون فراری است و سخت است که بتوانند آزادش کنند. جومالی با عصبانیت رو به او می گوید: «باید هرطور شده منو آزاد کنی. من نمیتونم اینجا بمونم وقتی قاتل بابام اون بیرون داره میچرخه! » و بلند می شود و می رود. آکین کمی مکث می کند و بعد رو به پدرش می گوید: «به خاطر حرف هایی که اون دفعه زدم معذرت میخوام بابا. میدونم از دستم عصبانی هستی. اسمشو بذار بچگی و نادونی ولی منو ببخش. » او گریه اش می گیرد و ادامه می دهد: «تو نبود شما هرروز به گوه خوردن میفتم.

من فکر میکردم میتونم انجامش بدم اما اشتباه میکردم… وقتی تک و تنها موندم فهمیدم چه حسی داره پشتت به بابات و خانواده ات گرم باشه. » سلیم که در تمام مدت سکوت کرده بوده می گوید: «حالا که موفق نشدی باید به حرف من گوش کنی. تا وقتی ما از اینجا بیایم بیرون پاتو از محله بیرون نمیذاری و کاری نمیکنی. » اکین قبول می کند و بعد از زندان خارج می شود. عایشه تنها کسی است که پشت آکین است و حواسش به اوست و برایش خبر می برد. اکین به او می گوید که مواظب کاراجا باشد تا به بازار نرود چون امروز به بازار حمله شده و کاراجا هم انجا بوده. عایشه می گوید که بازار و فروختن میوه تنها میراث ادریس است اما با این اوضاع چاره ای ندارند که مانع کاراجا بشوند. سلطان که متوجه حال سعادت شده از او سراغ وارتلو را می گیرد. سعادت همه چیز را پنهان می کند و می گوید که صالح همین دور و اطراف است و حتی بعضی وقت ها به او سر می زند. آکین شبانه به سمت خانه می رود که یاماچ را بین درخت ها می بیند و جا می خورد. یاماچ از او می خواهد اسم هرکسی را که با یوجل همکاری می کند را به او بدهد. آکین می گوید تا فردا به او وقت بدهد تا اسم ها را تحویل او بدهد. اکین صبح به دیدن آذر می رود و می گوید: «من میخوام دوباره قوانینی که بهت گفته بودم رو پیش بکشم.

یعنی رئیس منم و تو نمیتونی وارد گودال بشی! » آذر قبول نمی کند و اکین لبخند می زند و فورا از آنجا می رود. او پیش یاماچ می رود و اسم تمساح و اذر و افسون را که با یوجل همکاری می کنند را به او می دهد و بعد وقتی کوتای از او دلیل این کارش را می پرسد، آکین می گوید: «چه اونا یاماچ رو نابود کنن چه یاماچ اونارو، به نفع منه! » یوجل در خانه ی خودش همراه خانواده اش خوابیده که شبانه یاماچ وارد خانه اش شده و بچه ی خردسال او را در آغوش می گیرد بدون اینکه یوجل یا همسرش چیزی بفهمند. صبح، یاماچ بدون اینکه به بچه صدمه ای بزند، در اطراف خانه کمین می کند و انها را زیر نظر می گیرد. کاراجا یکی از مجسمه های سفالی کارگاهی که اکین تاسیس کرده را به داملا نشان می دهد. داملا داخل مجسمه را باز می کند و می فهمند که قرار است جاساز چیزی باشد. سلطان به دیدن مدد می رود تا با هم به ملاقات صالح بروند. صالح ماه هاست که ملاقاتی نمی پذیرد و کسی را نمی بیند. سلطان به نگهبان می گوید که این بار از وارتلو بخواهد که بیاید. کمی بعد وارتلو مقابل سلطان می نشیند و حرفی نمی زند. سلطان می گوید: «شنیدم بیخیال شدی و نمیخوای برگردی. منو سعادت نفرستاده. نامه تو خوندم. چهار روز پیش یه خبری بهم رسیده که تو زندان آلموت لو یکی با افتخار گفته من ادریس کوچوالی رو کشتم و آقای او بند شده….

وارتلو سعادت الدین پسرمو ازم گرفت، بهم یه جون بدهکاره. باید اون بدهی رو پس بده. برو انتقاممون رو از کسی که بابات رو کشته بگیر! » یوجل شب از خواب بیدار می شود و می بیند اثری از زن و بچه اش نیست. او آدرس جایی را که یاماچ برای او گذاشته را پیدا می کند و با نگرانی به ان سمت می رود. در جایی دوتا ماشین که اطرافش را هم با بنزین پر کرده گذاشته شده. صدای زن یوجل به گوش می رسد که با گریه و التماس از یوجل می خواهد نجاتش بدهد. یوجل به یاد حقه ای که خودش هنگام مرگ علیچو به یاماچ زده بود می افتد و سراغ ماشین اولی نمی رود و وقتی به ماشین دومی می رسد و کسی را داخل ان نمی بیند، ماشین اولی منفجر می شود و یوجل با وحشت فریاد می زند و گریه می کند. کمی بعد او دچار شوک شده و با صدای بلند می خندد. یوجل را که حتی دیگر نمی تواند حرف بزند یا واکنشی داشته باشد به آسایشگاه روانی می برند و یاماچ مقابل او می نشیند و تسبیح ادریس کوچوالی را درون دست او می گذارد و از آنجا می رود. یاماچ به خانه یوجل می رود و از زن و بچه ی او که صحیح و سالم هستند معذرت خواهی می کند. زن یوجل از او معذرت خواهی می کند و می گوید که نمیدانسته با همچین هیولایی زندگی میکرده…

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن