خلاصه داستان قسمت ۲۱۶ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۱۶ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۱۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۱۶ سریال ترکی گودال

جومالی یکی از افراد کنان خط و خش دار را که در زندان است حسابی میزند و تهدیدش می کند تا رئیسش را به زندان بکشد. او کنان را در اتاق ملاقات می نشاند و جومالی کمی آن طرفتر نشسته و به او خیره می شود و بعد کنان را صدا می زند. کنان با دیدن او می ترسد و جومالی می گوید: «شنیدم گفتی گاو مرده و شراکت تموم شده؟ » کنان به دور و اطراف و پلیس ها نگاهی می اندازد و شیر می شود و می گوید: «آره من گفتم! پسر گاو! میخوای چیکار کنی؟ اینجا دعوا راه بندازی؟ » جومالی کمی با تفرت به او خیره می شود و بعد هم از اتاق ملاقات بیرون می رود. افسون زخم یاماچ را پانسمان می کند. یاماچ که بی حال شده چشمانش را می بندد. افسون سر او را روی پاهایش می گذارد و موهایش را نوازش می کند و بعد هم داستانی برایش می گوید. یاماچ با آرامش به داستان او گوش می دهد تا اینکه کم کم چشمانش گرم می شود. او در خواب می بیند که در ساحلی زیبا به سمت زنی می رود. وقتی زن به سمت او برمی گردد یاماچ با نهیر روبرو می شود و که بچه ی کوچکی در بغل دارد و به یاماچ با لبخند می گوید: «این بچه ی توئه بچه ی ماست… » یاماچ صبح در حالی که تنها روی تخت است بیدار می شود و فورا از انجا می رود و وارد تیمارستان می شود و دنبال نهیر می گردد.
نهیر در سالن تئاتر تیمارستان مشغول خواندن اهنگی عاشقانه است. او وقتی یاماچ را می بیند به او روی خوش نشان نمی دهد. یاماچ به او می گوید که خوابش را دیده که بچه شان هم در آغوشش بوده. نهیر سرجایش خشکش می زند و یاد خواب خودش همان شبی که پشت به پشت با یاماچ در یک تخت خوابیده بود می افتد که دقیقا مثل خواب یاماچ بوده با این تفاوت که او به سمت یاماچ رفته و بچه ای در آغوش او می بیند… با اینحال با یاداوری این خواب هم با یاماچ بدرفتاری می کند و از او می خواهد که از آنجا برود. سعادت از کاراجا و داملا می خواهد که خودشان را به خطر نیندازند و با اکین درگیر نشوند. اما داملا به او می گوید که در کارشان دخالت نکند. از طرفی همین که اکین به خانه می رسد، عایشه فورا از او می خواهد به بهانه ی هواخوری بیرون بروند. شبانه، کاراجا و داملا به هر سختی ای به کارگاه می رسند اما می بینند که همه چیز انجا جمع شده و هیچ گونه مدرکی وجود ندارد.
وقتی آنها از جای مخفی همیشگی به خانه برمی گردند آکین با لبخندی روی لب مقابل انها می رود و می گوید که کجا بوده اند؟ … عایشه همان روز به آکین گفته بوده که حرف های داملا و کاراجا را درمورد کارگاه او حمله ی شبانه اش شنیده و حتی مجسمه ای که کاراجا از کارگاه برداشته بود را هم به اکین نشان می دهد. آکین لبخندی می زند و به خاطر این خبر مادرش هم برای او گردنبند گران بهایی می خرد!… او رو به کاراجا می گوید که دیگر در کارهای او دخالت نکند و خودش را با کارهای دخترانه سرگرم کند! در زندان آتش سوزی به راه می افتد. وارتلو که می داند کار جومالی است خیلی خونسرد از بین جمعیتی که می خواهند خودشان را نجات بدهند رد می شود. جومالی از این شلوغی و حواس پرتی ماموران استفاده کرده و سعی می کند فرار کند اما با ماموران پلیس روبرو می شود و وارتلو را کنار آنها می بیند و متوجه می شود که او همه چیز را به ماموران لو داده است. او با خشم سعی می کند به وارتلو حمله کند اما ماموران پلیس او را به انفرادی می اندازند. آذر به آدنا برای عروسی خواهرش رفته است. مردم محله اش با خوشحالی از او استقبال می کنند و  مادر و خواهر و برادرهایش با دیدن او محکم او را در آغوش می گیرند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن