خلاصه داستان قسمت ۲۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۲۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۲۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا
قسمت ۲۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۲۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

چند ماه بعد، شکم زلیخا بالا آمده و پا به ماه است، اما دمیر و بقیه تصور میکنند که او در ماه هشتم است. زلیخا با افسوس در بالکن ایستاده و به ییلماز فکر میکند و از خدا میخواهد که او در بهشت باشد. سپس همراه دمیر برای صبحانه به سالن می رود. دمیر سر میز به زلیخا میگوید که برای مهمانی شب که برای موفقیت کاری او و پیروزی در یک مناقصه است، حاضر باشد. هونکار از اینکه دمیر مثل هر سال، او را همراه خودش نمی‌برد، جا می‌خورد. دمیر به همراه جنگاور سر زمین رفته و او را به زمین خالی جدیدی می برد و میگوید که قصد دارد کارگاه صنعتی جدید را در آنجا احداث کند. او از جنگاور میخواهد که با او شریک بشود، زیرا به او اعتماد دارد. جنگاور این پیشنهاد را قبول میکند. شب، زلیخا برای مهمانی حاضر شده و هونکار نیز خودش را آماده میکند. در آشپزخانه، ثانیه مثل همیشه در حال بدگویی و غیبت از زلیخا است و فادیک نیز او را تأیید میکند. زلیخا که دم آشپزخانه امده، حرفهای آنها را می شنود و با عصبانیت داخل آمده و آنها را دعوا میکند. ثانیه با پررویی میگوید که آن خانه فقط یک خانم دارد و او نیز خانم بزرگ است. زلیخا با فریاد از آنها میخواهد که از آنجا بروند و دیگر حق کار کردن ندارند. هونکار داخل آمده و علت مشکل را جویا می شود. زلیخا با کلافگی ماجرا را تعریف میکند. دمیر دم در به دنبال زلیخا می آید. هونکار نیز همراه زلیخا بیرون آمده و بدون هیچ حرفی سوار ماشین می شود. دمیر نیز چیزی نمی‌گوید و آنها را با خود به مهمانی می برد. در مهمانی، همه بابت موفقیت دمیر به او تبریک می‌گویند. دمیر سر میز در مورد شریک شدن یا جنگاور صحبت میکند. هونکار که گویا از این خبر خوشش نیامده، خستگی زلیخا را بهانه کرده و میخواهد که زودتر به خانه برگردند.

در خانه، ثانیه خودش را در اتاق حبس کرده و یا کینه و نفرت، در پی انتقام و اذیت زلیخا است. وقتی که غفور دم در اتاق می آید، ثانیه به او میگوید که یا خانم بزرگ باید یه زلیخا بگوید که دیگر با او کاری نداشته باشد، و یا از او طلاق میگیرد. غفور از حرف و خواسته ثانیه خنده اش میگیرد و از او عصبی می شود. در خانه هونکار بابت مشورت نکردن دمیر با او برای شراکت با جنگاور، از او گله کرده و این کار را درست نمی‌داند. دمیر میگوید که او به تنهایی نمی‌تواند به کارهای زمین برسد و به یک فرد مورد اعتماد احتیاج دارد. روز بعد، دو نفر جدید برای آشپزی و کارهای خانه به خانه دمیر می آیند. زلیخا از اینکه ثانیه را بیرون کرده و او را ادب کرده است، خوشحال است. غفور پیش هونکار می رود و بابت بیرون کردن ثانیه و فادیک از او گله میکند. او غیر مستقیم هونکار را بابت رازهایی که از او میداند تهدید میکند. هونکار عصبانی شده و او را دعوا میکند و سپس میگوید که دمیر از همه چیز با خبر است و دیگر رازی پیش غفور وجود ندارد. غفور با عصبانیت به خانه برمی‌گردد و با ثانیه که همچنان در حال خط و نشان کشیدن برای زلیخا است، دعوا کرده و به او میگوید که هر طور شده باید کاری کند که او را ببخشند. ثانیه به حرفهای او اهمیت نمی‌دهد. روز بعد، وقتی دمیر در شرکت است، از زندان استانبول با او تماس گرفته و خبر میدهند که ییلماز نمرده است و به تازگی از بیمارستان مرخص شده است. دمیر دوباره ذهنش درگیر شده و نگران می شود. در خانه، فادیک پیش زلیخا و هونکار آمده و با گریه و التماس از زلیخا میخواهد که او را ببخشد و سپس به پای او می افتد. زلیخا به او آخرین فرصت را میدهد تا دوباره به ویلا برگردد. سپس هونکار از غفور میخواهد که ثانیه را نیز برای عذرخواهی پیش زلیخا بیاورد، وگرنه همه آنها را از مزرعه بیرون میکند. غفور با عصبانیت به خانه رفته و به زور از ثانیه میخواهد که برای عذرخواهی برود. ثانیه به هیچ عنوان حاضر به انجام این کار نیست. غفور او را از خانه بیرون می اندازد و به او میگوید که دیگر او را نمیخواهد، زیرا با این کار همه آنها را بدبخت میکند.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۰ میانگین: ۰]
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن