خلاصه داستان قسمت ۲۳۴ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۳۴ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۳۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۳۴ سریال ترکی گودال

بعد از این که مرتضی جلوی یاماچ و جومالی سرخم می کند، یاماچ به او می گوید:« حالا که طرف مایی، باید به خاطر ما هرکاری بکنی. همونطور که گودال از تو محافظت میکنه، تو هم باید از گودال محافظت کنی. » مرتضی قبول می کند اما یاماچ و جومالی بعد از خارج شدن از انجا هردو سر این که مرتضی آدم فابل اعتمادی نیست صحبت می کنند. آذر به کاراجا می گوید:« خانواده ی تو اصلا به فکرت نیستن! کو بابات نیومد که! طرفای شما اول جوانب رو میسنجن ببینن جونشون در خطر نیست بعد با یه لشکر میان! من اگه دخترم رو گرفته بودن مثل یه مرد میرفتم تک و تنها دخترمو پس میگرفتم! » کاراجا که این حرف او بهش برخورده و ناراحت شده، ناگهان پدرش را می بیند و به آذر می گوید:« مال ما هم مثل یه مرد تک و تنها خودشو رسوند! » آذر به سمت سلیم برمی گردد و اسلحه را روی سر او می گذارد. سلیم با جدیت می گوید:« یا شلیک کن یا از سر راهم برو کنار! » آذر می گوید:« اول جنسارو بهم تحویل بده! » سلیم می گوید:« اول باید دخترمو بهم بدی. » آذر کنار می کشد و کاراجا پدرش را در آغوش می گیرد. بعد آذر با یکی از مجسمه هایی که جنس در آن مخفی شده سرااغ فاتح می رود و مجسمه را مقابل او روی زمین می اندازد و می شکند.
فاتح می گوید:« اگه جنسامو تیکه تیکه بدی، منم خواهر و برادرهات رو تیکه تیکه بهت برمیگردونم! حالا اول جنسامو بهم بده! » آذر بعد از این که صدای ییلماز برادرش را می شنود و مطمئن می شود که حال خواهر و برادرهایش خوب است، جنس ها را به فاتح تحویل می دهد. او بعد از سالم تحویل گرفتن خواهر و برادرهایش متوجه می شود که مادرشان بین آنها نیست و نگرانش می شود و می فهمد که حتما کار فاتح است. پس با عصبانیت و تک و تنها، شبانه به خانه ی فاتح و افرادش حمله می کند اما متوجه می شود که فاتح برای فروش جنس هایش به مرز رفته. سلیم کاراجا را سرزنش می کند و به او می گوید:« اگه آذر بلایی سرت می آورد چی؟ هیچ فکرشو کردی اگه من متوجه نمیشدم چی میشد؟ این کار تو شجاعت نیست، حماقته. » فرمانده به علیچو ماموریت جدیدی داده. علیچو برای این که بلایی سر یاماچ نیاید قبول کرده تا دشمن چندین ساله پدرش را از دور بکشد و اتفاقا با حافظه ی تصویری قوی اش محلی که ابوقیصر آنجا زندگی می کند را هم پیدا می کند اما چیزی به فرمانده نمی گوید. عمو، یاماچ را به سمت خانه ی علیچو می برد و سرزنشگر می پرسد:« شنیدم ادعا کردی میخوای استانبول رو بگیری. هیچ به پیامدش فکر کردی؟ » یاماچ که بغض کرده می گوید:« من نمیخواستم این کارو بکنم اما وقتی میبینم همه این اجازه رو به خودشون میدن تا شهرو به اسم خودشون کنن و هرکاری میخوان رو انجام بدن، نمیتونم دست روی دست بذارم! »
عمو می گوید:« فکر میکنی بابات نمیتونست بره و مثل بقیه غارت کنه؟ خوبم میتونست! اما این کارو نکرد. ما فقط میخوایم مراقب گودال و ادم هاش باشیم. ما نمیخوایم خودمون رو به دردسر بندازیم. » یاماچ کمی مکث می کند اما بعد با جدیت می گوید:« من یه کاری میکنم کل استانبول جلومون زانو بزنه! » و از عمو فاصله می گیرد. سلیم به یاماچ در مورد این که اکین با آذر همکاری کرده بود می گوید. یاماچ خیلی عصبانی می شود و تصمیم می گیرد همراه سلیم سراغ آکین بروند. وقتی آن دو به محل زندگی آکین در دره می رسند، مقابلش می ایستند و سلیم حتی قصد حمله به او را می کند که یاماچ جلویش را می گیرد. اکین می گوید:« من هرکاری کردم به خاطر گودال بوده! » یاماچ با عصبانیت می گوید:« تو هر غلطی میخوای میکنی و بعد میگی به خاطر گودال بوده! اما دیگه پاتو فراتر گذاشتی! من میدونم درد تو چیه! تو میخوای رئیس گودال بشی! اما نمیتونی! تا وقتی ما زنده ایم نمیتونی. حالام گورتو باید از گودال گم کنی و بری. باید فراموش کنی که کوچوالی هستی! » آکین به او خیره شده و می گوید:« من تنها نوه ی پسر کوچوالی هام! »
یاماچ پوزخند زده و می گوید:« تو میخوای نسل مارو ادامه بدی؟ بد به حال ما! » و به سلیم اشاره می کند بروند اما آکین جلو می رود و می گوید:« یاماچ! من آکین کوچوالیم. تو کسی نبودی که این اسمو بهم داده پس نمیتونی پسش بگیری! » سلیم با حرص به او خیره می شود و انها انجا را ترک می کنند. بعد آکین با عصبانیت از رمزی می خواهد تا هرطور شده کوتای را پیدا بکند! شنول مرتضی را به کارگاه صدا می زند و به او می گوید:« حالا که قراره ما اینجارو بگردونیم میخوام یه پیشنهاد بدم. با این وضع نمیشه نه کسی رو اخراج کرد و نه از راه قانونیش پول دراورد! بیا مثل قبل اینجارو بچرخونیم. یاماچ هم خبردار نمیشه. » مرتضی بلند شده و می گوید: «من همین دیروز به کوچوالی ها قول دادم. زیرشم نمیزنم! » و وقتی پشت سرش برمی گردد با جومالی روبرو می شود. جومالی به او می گوید که این یک تست اعتماد بوده و مرتضی هم نمره قبولی در آن را گرفته است! تمساح همچنان در خانه اش پناه گرفته که مرتضی به دیدنش می رود. او از تمساح می خواهد تا همراهش بیاید تا بتوانند جلوی یاماچ را بگیرند! تمساح قبول می کند و قبل رفتنش فلش را به یکی از افرادش همراه آدرسی می دهد و می رود.
۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن