خلاصه داستان قسمت ۲۳۸ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۳۸ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۳۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۳۸ سریال ترکی گودال

درست موقعی که یاماچ می خواهد میله ی داغ را درون سینه ی آذر فرو بکند، افسون با آجر به سر او می زند و بیهوشش می کند و قبل از سر رسیدن برادران آذر، یاماچ را گوشه ای پنهان می کند و از این که او این بلا را سر آذر آورده هم حرفی نمی زند. بعد هم سعی می کند پشت گردنش را که زخمی کرده کمی مداوا بکند و معذرت خواهی کرده و به یاماچ بیهوش می گوید: «تو عجیب ترین بلایی هستی که سر من اومده یاماچ کوچوالی… » و به آرامی لباس او را می بوسد. یوجل به در خانه ی همسرش می رود اما زن با دیدن او وحشت می کند و حتی به او اجازه نمی دهد تا دختر خردسالش را ببیند و با گریه می گوید: «همه چیزو واسم تعریف کرد. کاری که با زنش و اون دختر کردی… اون فقط ۱۹ ساله ش بود… » یوجل با ناراحتی از آنجا دور می شود. مدیر به وارتلو می گوید که مدد قرار است آزاد بشود چون نارتپلی ها شکایتشان را از او پس گرفته اند و چیزی به آزادی خود وارتلو هم نمانده. وارتلو که هنوز تکلیفش با ضیا روشن نشده از این خبر خوشحال نمی شود. دکتر به افسون و برادرهای آذر خبر می دهد که عمل با موفقیت انجام شده و حال آذر بهتر می شود. از طرفی شنول وقتی به کارگاه می رسد با یاماچ بیهوش مواجه می شود و او را به هوش می آورد.
یاماچ چشمانش را که باز می کند با گردنبندی که نهیر به او داده بود داخل دستانش مواجه می شود. بعد به شنول می سپارد تا بیمارستان های اطراف کارگاه را چک بکند و ببیند که آیا آذر را به آنجا برده اند یا نه. بعد هم خودش را به دکتر می رساند که مشکل خاصی ندارد. وارتلو پیش ضیا می رود. ضیا به او می گوید که اگر می خواهد بداند چه کسی ادریس را کشته باید از او محافظت بکند چون عده ای قصد جان او را کرده اند! وارتلو از این که مجبور است به خواسته ی او عمل بکند حرص می خورد. یاماچ شب به آسایشگاه و اتاق نهیر می رود اما خبری از او نیست. او فکری می کند و با استفاده از شبخواب و گلدانی که در اتاق است سایه ی زیبایی روی دیوار برای او می سازد. نهیر وقتی از راه می رسد و این را می بیند می فهمد که کار یاماچ است و لبخند می زند.
آکین به دیدن افسون می رود اما افسون به او می گوید:« تو دیگه به درد ما نمیخوری. تو حتی دیگه توی گودال نیستی! » اکین می گوید:« درسته اونجا نیستم اما از شما به کوچوالی ها و گودال نزدیک ترم! » یاماچ از که شنول فهمیده اذر در کدام بیمارستان بستری شده، با پوشیدن لباس پرسنل و کیک به دست وارد اتاق او می شود! آذر سعی می کند از خودش دفاع بکند اما یاماچ خیلی آرام می گوید: «امروز میخوایم اولین روزی که زنده موندی رو جشن بگیریم. تو باید از این به بعد به بهترین شکل از این زندگی دومت تا وقت مرگت استفاده بکنی! » آذر با تعجب به او نگاه می کند اما با دیدن کیک مقابلش می گوید:« این اولین کیک تولد منه! » یاماچ خنده اش می گیرد و ابراز دلسوزی می کند. یاماچ از عمو لیستی را که قرار بود برایش دربیاورد را می گیرد و چک می کند. بعد پیشنهاد می دهد تا قبل از گشتن تک تک این مکان ها، همگی با هم امشب را خوش بگذرانند و تفریح بکنند. همه با این نظر او موافقت می کنند.
۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن