خلاصه داستان قسمت ۲۳۹ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۳۹ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۳۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۳۹ سریال ترکی گودال

کمی بعد نهیر به سمت گودال می آید. جوانان از آنجایی که او را نمی شناسند دوره اش می کنند و نهیر می گوید که دنبال یاماچ می گردد. یاماچ از قهوه خانه بیرون می آید و با دیدن او متعجب می شود و فورا بازوی نهیر را می چسبد و همراه خودش به سمت خانه ی علیچو می برد. نهیر به او می گوید:« اونی که سایه و گلدونو گذاشته بود مگه تو نبودی؟ تورو میبوسم تو صورتم نگاه نمیکنی بعدش میای همچین کار رمانتیکی انجام میدی! این یعنی چی؟ » یاماچ می گوید:« من فقط خواستم واسه تشکر این کارو بکنم. » نهیر می گوید:« یعنی تو کسی رو که میبوسدت واسه تشکر سورپرایز میکنی؟ » یاماچ کمی هول می کند و بعد گردنبند را از جیبش بیرون می آورد و می گوید: «مگه اینو تو نذاشتی تو دستم؟ بعدش هم سرمو شکوندی! » نهیر می گوید که او چیزی از این قضیه نمی داند و یاماچ فکرش درگیر می شود. نهیر بلند می شود که برود و می گوید:« دلیلی برای اومدنم نبوده نه؟ بذار از تو بپرسم. واسه موندنم دلیلی هست؟ » یاماچ مدتی سکوت می کند و بعد می گوید: «نه نیست! » نهیر ناراحت می شود و از او می خواهد تا گردنبند را برگرداند اما یاماچ آن را نمی دهد و می گوید:« گفته بودی میخوای ماجراشو برام تعریف بکنی! »
نهیر می گوید: «تو آدم ترسویی هستی! تحمل شنیدن این داستان رو نداری! » و می رود. وارتلو مدد و جلاسون را صدا می زند و از انها می خواهد تا فردا که ضیا آزاد می شود حواسشان به او باشد و سعی کنند هرطور شده زنده نگهش دارند. جنت به داملا می گوید در آتلیه ی خیاطی ای که قبلا کار میکرده هنوز هم صاحب آنجا دخترها را اذیت می کند و آنها هم به خاطر حقوق و کار مجبور به سکوت می شوند. داملا به سمت اتلیه می رود و لباس یکی از دخترها را هم می پوشد و پشت چرخ خیاطی می نشیند که رئیس آنجا از راه می رسد و نگاهی از سر تا پا به او می اندازد و می گوید:« برای کارای بیمه بیا اتاق من! » داملا وارد اتاق او می شود که رئیس با خنده ی زننده ای به او نزدیک می شود. داملا دست او را می چسباند و لگدی به لای پاهایش می زند و می گوید: «تو دیگه حق نداری به دخترای اینجا زور بگی! من زن جومالی کوچوالیم اگه بار دیگه بشنوم اذیتشون کردی بد میبینی! » شب را یاماچ و عمو و بقیه به یکی از بارها می روند و حسابی انجا خوش می گذرانند و دور هم می رقصند و می خندند. تا اینکه اخر شب می شود و پیش خدمت حساب آنها را مقابلشان می گذارد. همه ی انها سرخوش و مست هستند و یاماچ با دیدن مقدار حساب می گوید:« چقدر زیاده! نمیخوایم پرداخت کنیم.
برو بگو رئیست بیاد! » رئیس انجا بولنت به انجا می آید و با عصبانیت می گوید:« مگه اینجا طویله ست؟! حسابتونو میرسم. » و به افرادش دستور می دهد تا حسابی آنها را کتک بزنند اما یاماچ و بقیه هم به انها حمله می کنند و بار را به هم می ریزند. تا اینکه بولنت تسلیم می شود و یاماچ به او می گوید:« دارم بهت یه فرصت میدم تا بیای سمت ما وگرنه این بار رو سرت خراب میشه! » بولنت سکوت می کند و یاماچ وقتی متوجه می شود لونت دخترای بار را به زور انجا مشغول به کار کرده بوده، آزاد می کند! لونت از این کار او عصبانی می شود و تصمیم می گیرد انتقامش را بگیرد. شب یاماچ و سلیم همراه هم به دیدن علیچو که همچنان با کسی صحبت نمی کند می روند. علیچو با دیدن سلیم مدام پشت سر او را نگاه می کند و در آخر می پرسد:« عمو ادریس نمیاد؟ » یاماچ با شنیدن این حرف حالش بد می شود و دوباره سردرد ها سراغش می آید. او با حال بد به سمت خانه ی افسون می رود و التماس می کند تا فقط بتواند یک ساعت بخوابد و حتی می گوید:« اگه بخوای بعدش منو بکشی، بکش. ازت خواهش میکنم. » افسون هم به عصبانیت های مقبوله توجهی نمی کند و یاماچ را روی پایش می خواباند و شروع به گفتن داستانی می کند. یاماچ کم کم خوابش می برد.
۰ ۰ رای
Article Rating
[تعداد: ۱   میانگین: ۵/۵]

برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن