خلاصه داستان قسمت ۲۳ سریال ترکی قهرمان + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۲۳ سریال ترکی قهرمان را مطالعه می کنید. با ما همراه باشید. “قهرمان” محصول سال ۲۰۱۹ میلادی است و در ترکیه مخاطبان و طرفداران زیادی دارد. سریال ترکی قهرمان Şampiyon جدیدترین سریال تولگاهان ساییشمان بازیگر محبوب ترکیه ای می باشد که دارای داستانی درام و غم انگیز می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ تولگاهان سایمشان، ییلدیز چاگری آتیکسوی و امیر اوزیاکیشیر در سریال قهرمان به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۲۳ سریال ترکی قهرمان

خلاصه داستان سریال ترکی قهرمان

فیرات بولوکباشی ملقب به قفقاز قهرمان سابق بوکس بوده و در مسابقه قهرمانی رقیبش رو شکست میده ولی رقیب همونجا خونریزی مغزی میکنه و میمیره و این ماجرا زندگی فیرات رو زیر و رو میکنه و خونه و کار و همسرشو از دست میده و با پسرش تنها میمونه. بعد از هفت سال فیرات برای درمان پسرش که تب مدیترانه ای داره به ۶۰۰ هزار لیره نیاز پیدا میکنه و برای همین باز مجبور میشه به رینگ بره…

قسمت ۲۳ سریال ترکی قهرمان

کادو به حیاط خانه ی یامان می رود اما یامان با عصبانیت او را داخل اتاقش می برد و می گوید: «وقتی از تو کوچه ها پیدات کردم داشتی به خاطر دوز بالای مواد میمردی. بردمت بیمارستان و نونمو باهات تقسیم کردم و بچه هامم سپردم بهت… این بود جواب من کادو؟ تو با تانسل چی کار داشتی؟! » کادو با شنیدن اسم تانسل دستپاچه می شود و می گوید که فقط دو سه تا مسابقه به خاطر وضعیت مالی اش جور کرده اما یامان عکس های او را با تانسل نشانش می دهد و کادو با شرمندگی سرش را پایین می اندازد و می گوید که دیگر با تانسل کار نخواهد کرد. یامان می گوید: «تو قراره باهاش کار کنی و هرچیزی که اتفاق میفته رو بیای به من بگی! » کادو فورا قبول می کند و با پشیمانی دستان یامان را می بوسد. کسی به دومان خبر می دهد که قفقاز با درویش در مکان او دیدار کرده. او این را به تانسل می گوید و تانسل می گوید: «عجیبه که درویش انقدر قفقاز رو به خودش نزدیک کرده…
خوب حواسمون باشه دود این قضیه تو چشم ما نره! » دومان می گوید آدمی که پیش درویش است همه چیز را مو به مو به آنها خبر می دهد و نگران نباشد. تانسل می گوید: «هنوزم نفهمیدی؟ اون ادم فقط یه نخه که مارو به طناب درویش وصل میکنه و تا وقتی اون بخواد میتونیم بهش وصل باشیم نه بیشتر! » درویش به فیرات می گوید: «به نظرت ما از ضعفمونه که میترسیم یا ترس از دست دادن عزیزامون؟» فیرات می گوید از دست دادن عزیزان که آلاداغلی به افرادش دستور می دهد تا رینگ را آماده کنند و دو بوکسور به مقابل هم می روند و درویش می پرسد که به نظر قفقاز کدام میبرد؟ فیرات کسی که بیشتر مشت می زند را انتخاب می کند و درویش با یک حرکت دست کاری می کند که که آن دیگری برنده بشود. آلاداغلی می گوید: «تو رینگ مردم به خاطر این که کی میبازه تماشا میکنن… تو قرار با چنگیر که بوکسور تانسله مسابقه بدی، اما راند سوم باید ببازی! اگه برنامه ی دیگه ای تو سرت باشه هم خودت آسیب میبینی هم عزیزانت! تو از این به بعد میشی انتقام من تو مسابقات! » فیرات می رود و یکی از نگهبان های درویش به او می گوید که ممکن است یامان عمدا او را به طرف او فرستاده باشد. درویش می گوید: «اونو که مطمئنم یامان فرستاده اما چیزی که اون نمیدونه اینه که فیرات مثل قبلش نمیشه! »
فیرات پیش یامان می رود و هرچه را که شده می گوید و اضافه می کند که درویش می خواهد او را در بازی ها شرکت دهد و حتی به خاطر پول مجبور است در راند سوم ببازد. یامان می گوید که همین را حدس میزده و فیرات به او اعتراض می کند که مگر قرار نبود ورزش را به هر قیمتی که شده نفروشند! اما یامان می گوید که مجبورند و به هرحال درویش به هرچه که می خواهد میرسد! فیرات همراه گونش به بیمارستان می روند تا گونش آزمایش هایش را بدهد. گونش به پدرش می گوید که دلش نمی خواهد دیگر او بوکس را ادامه بدهد چون نگرانش است. فیرات با ناراحتی به فکر فرو می رود و او را به خاطر نگرانی اش می بوسد. جواب آزمایش ها خبر بهتر شدن گونش را می دهد و گونش پیشنهاد می دهد تا جشن بگیرند و سونا را هم دعوت کنند. سونا با کمال میل قبول می کند. ظفر با ناراحتی پیش نسلی می رود و قضیه سلوی را برای او تعریف می کند و از او می خواهد که کمکش کند. نسلی شام مورد علاقه ی پدرش را می پزد تا بتوانند با او به راحتی حرف بزنند. وقتی یامان هم سر میز شام می نشیند، ظفر می گوید که زودتر به خواستگاری سروین بروند اما یامان می گوید: «با چه رویی برم؟ برم باباش بپرسه پسرت شغلی داره؟ خونه ای داره؟ چی بگم؟ نه من جایی نمیرم… »
ظفر با ناراحتی می گوید: «ولی بابا من خیلی دوسش دارم… » یامان با لبخند به او خیره می شود و می گوید: «اونم دوستت داره؟ » ظفر جواب می دهد خیلی… و یامان می گوید: «پس وقتی این دوتا انقدر همو دوست دارن ما هم بریم خواستگاری. » ظفر با خوشحالی دستان پدرش را می بوسد. موجلا به در خانه فیرات می آید و سرهات با دیدن او از خانه بیرون می رود. فیرات او را به خانه راه می دهد و موجلا پشت سر هم از او معذرت خواهی می کند. فیرات می گوید که او هم فقط به خاطر برادرش بوده که تمام سالها حرف ها و حرکات موجلا را نادیده گرفته چون موجلا تا توانسته به انها بدی کرده است… موجلا خود را پشیمان نشان می دهد و در آخر می گوید: «داداش منو سه تا بچه هام که نمیتونیم تو خیابونا بمونیم… به سرهات بگو برگرده… » فیرات تعجب میکند و موجلا لبخندی می زند و می گوید که حامله است. فیرات به روی او لبخند می زند و بعد هم این خبر را به سرهات می دهد. سرهات خوشحال می شود اما دو دل است. فیرات از او می خواهد که موجلا را ببخشد و سرهات هم قبول می کند و همراه موجلا به خانه برمی گردند. فیرات خبر اینکه قرار است برای درویش بازی کند را به ظفر می گوید.

ظفر عصبانی می شود و می گوید اما فیرات تصمیمش را گرفته است و ظفر هم مثل همیشه در این راه پشت اوست. شب سونا به خانه ی فیرات می آید و از شامی که فیرات درست کرده تعریف می کند و فیرات با خجالت به رویش لبخند می زند. آنها تمام شب را با حرف زدن و خندیدن به شیرین کاری های گونش می گذرانند.  از طرفی، نسلی می خواهد کمی از غذایی که پخته برای فیرات و گونش ببرد که ظفر می گوید آنها مهمان دارند و سونا به دیدنشان آمده. نسلی ناراحت می شود و به اتاقش برمی گردد. فیرات آخر شب در حیاط به سونا می گوید که از تانسل دور بماند چون او خیلی خطرناک است. سونا هم می گوید که اصلا با او دیدار هم نمی کند و در آخر به هم دست می دهند و می رود. نسلی که از پنجره اتاقش آن دو را دیده با غم زیادی گریه می کند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن