خلاصه داستان قسمت ۲۴۰ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۴۰ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۴۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۴۰ سریال ترکی گودال

علیچو صبح زود لباس های تمیز و مرتب می پوشد و به سمت خانه ی کوچوالی می رود. او رو به سعادت و سلیم می گوید که برای دیدن ادریس امده. انها با ناراحتی به هم خیره می شوند و بعد سلیم دست علیچو را می گیرد و به سمت دفتر کار ادریس می برد. علیچو خودش را عقب می کشد و می گوید:« نه نه. من نمیام. عمو عصبانی میشه. من کثیفم. » سلیم خودش وارد اتاق شده و یک مشت خاک هم برمیدارد و جلوی چشمان علیچو روی زمین و فرش انجا می ریزد و با بغض می گوید:« علیچو دیگه کسی نیست که عصبانی بشه…. » علیچو با ناراحتی و چشمان پر از اشک به گوشه ای خیره می شود. یاماچ صبح چشمانش را باز می کند و به افسون که تمام شب را همانجا بیدار مانده چشم می دوزد و بعد می گوید:« اگه نمیخوای منو بکشی، برم؟! » افسون به او خیره می شود و یاماچ می پرسد: «چرا این کارو میکنی؟ » افسون فقط می گوید:« یاماچ برو! » و یاماچ هم آنجا را ترک می کند. وقتی جومالی می فهمد جلاسون و مکه و بقیه به دستور وارتلو برای انجام کاری رفته اند خیلی عصبانی می شود و حرص می خورد. انها جلوی زندان می روند و با بزن و برقص جلوی زندان شروع به شادی می کنند و حتی عروس و داماد را هم وسط می آورند. مکه رو به افرادی که از نارتپلی ها منتظر آزادی ضیا هستند می گوید: «بابای عروس تو زندونه و ما خواستیم تو این شادی همراهمون باشه! »
همان موقع هم ضیا آزاد می شود و در آن شلوغی جلاسون به او لباس عروس را می پوشاند و سوار ماشین می کند و همگی از انجا دور می شوند. وقتی نارتپلی ها متوجه می شوند که ضیا آزاد شده می فهمند در لباس عروس از آنجا فرار کرده است و با سرعت سوار ماشین می شوند و خودشان را به آنها می رسانند اما وقتی تور عروس را کنار می زنند با ضیا نه و با دختری روبرو می شوند. قبل از این اتفاق جلاسون ضیا را داخل جنگل می برد تا لباسش را عوض بکند اما همان موقع افراد ضیا با گرفتن اسلحه به سمت جلاسون او را مجبور می کنند تا ضیا را تحویل بدهد. ضیا پوزخند می زند و به جلاسون می گوید:« به وارتلو سلام برسون! فکر نکنم دیگه همدیگه رو ببینیم! » یاماچ برای دیدن نهیر به تیمارستان می رود و او را بالای پشت بوم پیدا می کند. او کنار نهیر می نشیند و گردنبند را برمی گرداند. نهیر گردنبند را گردنش می کند و می گوید: «تو فکر میکنی من راه هایی رو که تو رفتی و نرفتم! » یاماچ می پرسد:« خانواده ت کجان؟ » نهیر به آسمان خیره می شود و گوشه ای را نشان می دهد و می گوید:« یه جایی همون جاها. » بعد نفس عمیقی می کشد و می گوید: « روزای اول خیلی گریه می کنی… عذاب یه جایی تو بدن آدم باهاش سازگار میشه.
یه بار خیلی حالم بد و گریه میکردم… حتی همه بدی ها و غم هایی که تو دلم بود رو بالا آوردم. شاید باورت نشه اما چشام رو که باز کردم، این گردنبند مشکی گوشه ی لبم بود… عزرائیل همه ی عزیزانم رو ازم گرفت اما من هرکاری هم بکنم نمیمیرم… » و گریه اش می گیرد. یاماچ هم که چشمانش پر از اشک شده خم می شود و گردنبند نهیر را می بوسد. نهیر می گوید: «تو منو از ناراحتیت بوسیدی؟ » یاماچ تایید می کند. افسون که خودش را به انجا رسانده، آنها را می بیند و چشمانش پر از اشک می شود. افسون مرتضی و تمساح و آذر را یکجا جمع می کند و در آخر آکین را هم وارد جمع می کند. اذر به این کار او اعتراض می کند اما افسون می گوید: «گذشته تو گذشته مونده… » داملا خودش را به یاماچ و جومالی می رساند و می گوید که بولنت تمام دختران اتلیه را دزدیده و گروگان گرفته. انها فورا خودشان را به بار او می رساند اما با آذر مواجه می شوند. آذر پوزخند زده و می گوید:« گودال اینجاهارو میگرفته انگار! از همه بدتر استانبول رو میخواد بگیره درسته؟ » یاماچ می گوید:« درسه. میگیرم. مشکلی داری؟ » آذر هم می خندد و می گوید:« آره! من نمیذارم! » یاماچ می گوید:« این زندگیه! هر لحظه هرچیزی ممکنه! »
۰ ۰ رای
Article Rating
[تعداد: ۱   میانگین: ۵/۵]

برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن