خلاصه داستان قسمت ۲۴۵ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۴۵ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۴۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۴۵ سریال ترکی گودال

پسرها به همراه عمو سراغ عمو دامپزشک می روند. باتار می گوید که جومالی و عمو به خون احتیاج دارند. نوع خون جومالی با وارتلو یکی هست و با این که جومالی راضی به این کار نیست چون آخرین بار وارتلو او را در زندان قال گذاشته بود، اما به هرحال قبول می کند. عمو هم نوع خونش کمیاب است اما تمام مردم محله بسیج می شوند تا به او خون بدهند. عمو با افتخار و لبخند به انها خیره می شود. جومالی وقتی با وارتلو تنها می شود فورا از او می پرسد که چرا او را ب زندانبان فروخت. وارتلو ابتدا می گوید: «هرکاری که لازم بوده رو کردم. » جومالی با عصبانیت می گوید که بهتر است یک دلیل قانع کننده به او بدهد و وارتلو هم می گوید: «با رئیس پلیس معامله کردم تا منو بفرسته زندان آرموتلو. دنبال قاتل بابام بودم! » جومالی با ناراحتی به او خیره می شود. یاماچ و سلیم هم این را از پشت در می شنوند و یاماچ بغض می کند و حالش کمی بد می شود. کاراجا وقتی از یکی از دخترها می شنود که آذر دیشب به گودال حمله کرده، ناراحت و نگران او می شود! او وقتی به خانه برمی گردد، سلطان با عصبانیت به او سیلی محکمی می زند و می گوید: «این به خاطر دروغ گفتنته نه این که دزدکی از خونه رفتی بیرون! »
و از او می خواهد تا عایشه را هم صدا بزند و هردو پایین منتظر او بمانند. کاراجا سراغ مادرش می رود اما عایشه تحت تاثیر قرص هایی که مصرف می کند به عایشه می گوید: «برو بیرون. من نمیام پایین میخوام بخوابم. » کاراجا که نمیداند چه بکند سراغ داملا و سعادت می رود و از آنها می خواهد کمکش بکنند. داملا که تا آن موقع مشغول راضی کردن سعادت برای این بوده که ایده طلاق را از سرش بیرون بکند، با کاراجا همراه می شود. اذر که حسابی کمال را کتک زده با زنگ یاماچ فورا به او می گوید که قدیر را برایش بیاورد تا کمال را بگیرد. یاماچ پایش را روی دست قدیر فشار می دهد و وقتی داد قدیر در می آید آذر را از زنده بودن او مطلع بکند! آذر وقتی این را می شنود فورا به سمت کمال اسلحه می کشد و ییلماز با نگرانی او را راضی می کند تا به خاطر قدیر کاری به کمال نداشته باشد. آنها قبول می کنند تا جای کمال و قدیر را عوض بکنند. یاماچ به شنول و مرتضی دستور می دهد تا اول قدیر را به بیمارستان ببرند و زخم های او را مداوا بکنند بعد برای فردا تمیز و مرتبش بکنند. پدر و مادر های دخترهای دزدیده شده جلوی قهوه خانه جمع می شوند و برای تشکر از یاماچ دستان او را می بوسند. یکی از پدرهای ناراضی به اسم فاحری، به یاماچ به خاطر این که امنیتی ندارند اعتراض می کند.
یاماچ به او حق می دهد و غصه دار سکوت می کند. اما وارتلو برای دفاع از او می گوید: «همین که سالمی و زن و بچه ت هم پیشت هستن باید خدارو شکر کنی. یاماچ برادر و برادر زاده اش و همسرشو و باباشو، ادریس بابامونو از دست داده. حالا با وجدان باش و بگو اگه جای اون بودی چیکار میکردی؟ » فاحری با شرمندگی سرش را پایین می اندازد و چیزی نمی گوید. همان موقع هم دخترها به خانواده ها تحویل داده می شوند و فاحری با لبخند به یاماچ خیره می شود. یاماچ و وارتلو قدیر را به محل قرار مورد نظر آذر می برند. آذر هم همراه افرادش آنجا منتظر است. او اول می خواهد تا قدیر را به سمت بفرستند تا بعد کمال را آزاد بکند اما وارتلو قبول نمی کند و آذر افرادش را صدا می کند و همگی مسلح و آماده به سمت کوچوالی ها نشانه می روند. وارتلو پوزخندی میزند و می گوید: «فکر کردی به ذهن ما نرسیده؟! » و سوت می زند. همان موقع جوانان محله پشت سر آنها با تفنگ هایشان سر می رسند. بالاخره با فرستادن کمال به سمت آنها، وارتلو هم قدیر را آزاد می کند. بعد هم می گوید که بهتر است به جای جنگ  و خونریزی دوباره هر طرف به خانه اش برود.
آذر هم بدون حرفی قبول می کند. کمال به خانه می رود و بعد از حمام کردن و مرتب شدن، با بسم الله پایش را از خانه بیرون می گذارد و به قهوه خانه که، یاماچ و متین و سلیم و جومالی و عمو منتظرش هستند می رود. اول متین با عصبانیت به سمت کمال می رود و تا می خورد او را کتک می زند و می گوید:« چرا خودتو تو دردسر میندازی ها؟ میخوای بمیری آره؟ » بعد یاماچ او را عقب می کشد اما این بار خودش کمال را کتک می زند و سرزنشش می کنند. عمو با عصبانیت از انها می خواهد بس کنند. بعد کمال را بلند می کند و اسلحه با تک فشنگ را روی میز می گذارد. یاماچ اسلحه را برمیدارد و به سمت سرش می گیرد و می گوید: «برای تو میمیرم کمال؟ » کمال با گریه می گوید: «بدون لحظه ای درنگ کردن. » و یاماچ ماشه را می کشد. بعد کمال اسلحه را برمیدارد و آن را به سمت سرش می گیرد و می گوید: «برات میمیرم داداش بدون چشم داشتی. » و ماشه را می کشد. متین نفس راحتی می کشد و کمال در حالی که گریه می کند یکی یکی دست یاماچ و بقیه را می بوسد و در آخر متین را در آغوش می گیرد. او رو به همه کرده و می گوید که این اتفاق برایش افتخار بزرگی است چون همیشه از بچگی آرزوی این را داشته تا وفاداری اش را ثابت بکند.
۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن