خلاصه داستان قسمت ۲۴۶ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۴۶ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۴۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۴۶ سریال ترکی گودال

سلطان وقتی متوجه می شود، عایشه به خودش زحمت پایین امدن نداده، با عصبانیت به اتاق او می رود و صدایش می کند. عایشه به زحمت چشمانش را باز می کند و سلطان با دیدن داروها از او می پرسد: «اینا چیه عایشه؟ » عایشه با بیحالی می گوید: «دارو. نکنه توام میخوای مامان؟ » سلطان با عصبانیت به او می گوید که بهتر است مواظب حرف زدنش باشد. عایشه به زحمت روی پاهایش می ایستد و در حالی که بغض کرده می گوید: «من از ۱۶ سالگی وارد این خونه شدم. گفتی بیا اومدم. گفتی برو رفتم… با پسرت که یه بارم تو صورتم نگاه نکرد ازدواج کردم و برات دوتا نوه آوردم… گفتم عب نداره… اما حالا من نمیتونم تحمل کنم. دست و پام هرروز از این که با خبر مرگ یکی از بچه هام روبرو بشم میلرزه.. من نمیتونم این چیزارو تحمل کنم. میترسم. فقط خوابیدنه که نمیذاره بترسم… » و دوباره دراز می کشد تا به خواب برود. سلطان با ناراحتی  و دلسوزی به او خیره شده و داروهایش را برمیدارد و رویش را هم می پوشاند. وقتی یاماچ سراغ وارتلو را از مدد می گیرد، مدد می گوید که وارتلو قبل از رفتنش به آلمان سر مزار پدر و مادرش رفته چون امروز پرواز دارد. یاماچ هم به قبرستان می رود و از دور وارتلو را تماشا میکند. وارتلو سر مزار مادرش می رود و برای او در مورد ادریس هم درد دل می کند.
در اخر متوجه نایلونی که داخل ان پستونک و نامه ای از طرف سعادت و ادریس کوچک برای مهربان است می شود و با بغض به آسمان خیره شده می گوید: «خدایا منو داری با چی امتحان می کنی… » وارتلو از جایش بلند می شود تا سر مزار ادریس هم برود اما پاهایش به سختی حرکت می کند و از دور به مزار پدرش خیره می شود. بعد هم آرام آرام سر مزار می رود و گریه می کند و می گوید: «بابا منو ببخش. نتونستم ازت محافظت کنم.. » یاماچ اینها را می شنود و چشمانش پر از اشک می شود. وارتلو از دور متوجه او می شود و یاماچ در حالی که پشتش چیزی را قایم کرده به سمت او می رود و می پرسد: «چرا میخوای بری آلمان؟ » وارتلو که دوست ندارد توضیحی بدهد می پرسد: «اول بگو اون چیه پشتت؟ » یاماچ می گوید: «میگم. اما اول جواب سوالمو بده. » وارتلو در حالی که بغض کرده می گوید: «میرم دنبال ضیا. فرار کرده آلمان… مگه من نکشتمش یاماچ… میگه دیدم کی کشتش، یه پسر جوونی بود… »
یاماچ آن روز نحس را به یاد می آورد و بعد برای این که جو را عوض بکند سنگ قبری که مدت ها پیش وارتلو موقع جنگشان برایش ساخته بود را به او می دهد و می گوید: «اینو نگه دار وقتش که برسه میذاری بالای مزارم. » وارتلو خنده اش می گیرد. همان موقع فرهاد از راه می رسد و به یاماچ خبر می دهد جی پی اسی که همراه قدیر درون پاشنه ی کفش او گذاشته بودند، خانه آذر را ردیابی کرده و حتی بولنت و آذر هم آنجا هستند. اما آذر همراه ییلماز، جای دیگری منتظر هستند و فقط بولنت را طعمه کرده اند. وقتی یاماچ به همراه بقیه به آنجا می رسند، بولنت را پیدا می کنند و جومالی حال او را حسابی جا می آورد!  وارتلو هم بعد از این ماموریت از یاماچ و سلیم خداحافظی می کند تا به پروازش برسد. بعد از رفتن اون  همان موقع اذر به همراه افرادش حمله می کند و یاماچ را تنها گیر می آورد و از بالا به سمت او شلیک می کند. کمال خودش را مقابل یاماچ می اندازد و گلوله های آذر به او برخورد می کند. یاماچ کمال را در آغوش می گیرد و زیر گریه می زند کمال در حالی که در حال جان دادن است می گوید: «برادریم؟ یکی هستیم؟ » و دستانش را که نماد گودال روی آن خالکوبی شده را مشت می کند.
۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن