خلاصه داستان قسمت ۲۶ سریال ترکی قهرمان + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۲۶ سریال ترکی قهرمان را مطالعه می کنید. با ما همراه باشید. “قهرمان” محصول سال ۲۰۱۹ میلادی است و در ترکیه مخاطبان و طرفداران زیادی دارد. سریال ترکی قهرمان Şampiyon جدیدترین سریال تولگاهان ساییشمان بازیگر محبوب ترکیه ای می باشد که دارای داستانی درام و غم انگیز می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ تولگاهان سایمشان، ییلدیز چاگری آتیکسوی و امیر اوزیاکیشیر در سریال قهرمان به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۲۶ سریال ترکی قهرمان

خلاصه داستان سریال ترکی قهرمان

فیرات بولوکباشی ملقب به قفقاز قهرمان سابق بوکس بوده و در مسابقه قهرمانی رقیبش رو شکست میده ولی رقیب همونجا خونریزی مغزی میکنه و میمیره و این ماجرا زندگی فیرات رو زیر و رو میکنه و خونه و کار و همسرشو از دست میده و با پسرش تنها میمونه. بعد از هفت سال فیرات برای درمان پسرش که تب مدیترانه ای داره به ۶۰۰ هزار لیره نیاز پیدا میکنه و برای همین باز مجبور میشه به رینگ بره…

قسمت ۲۶ سریال ترکی قهرمان

نسلی روبروی فیرات می نشیند و می گوید: «چیزی که میخوام بگم درمورد منو توئه… در اصل یکم دیر کردم… الان همه جسارتمو جمع کردم که بگم… نمیدونم از کجا باید شروع کنم…میدونی منتظر موندن سخترین کار دنیاست… منتظر اینکه اونم بهت نگاه کنه… منتظر باشی اونم حسش کنه… ولی سختتر از اون امیدوار بودنه… دنبال رویاهایی باشی که غیرممکنه. من کاریو که نباید انجام دادم فیرات، تورو دوست دارم… خیلی دوستت دارم… نمیدونم عشقه ولی تو قلب من جز تو کسی نیست… » فیرات مدت طولانی سکوت می کند و بعد می گوید: «خیلی تعجب کردم نسلی منتظر این نبودم…. نمیدونم… ولی دوست داشتن چیزی نیست که بتونیم مانعش بشیم… فقط من تورو مثل خواهرم میبینم. ما یه خانواده ایم… اینو بدون که خیلی دوستت دارم تو برای من خیلی با ارزشی. تا به امروز مثل خواهرم دیدمت و بعد اینم مثل خواهرم میبینمت… منو ببخش. » نسلی گریه می کند و بعد بلند شده و به اتاقش می رود. فیرات با ناراحتی رفتن او را تماشا می کند. صبح که می شود، فیرات گونش را به سونا میسپارد تا شب برای مسابقه اماده بشود.
سونا در آخر به فیرات می گوید: «مواظب خودت باش و امانتی منو سالم بهم برگردون… » فیرات هم لبخندی میزند و گردنبند را نشان او می دهد. ظفر نمی خواهد مسابقه را تماشا کند و از خانه بیرون می رود که سروین را می بیند. سروین کنار او می نشیند و دستمالی را که خودش گلدوزی کرده و طرح دستکش های بوکس را روی آن زده به ظفر می دهد و می گوید: «مادربزرگم هرسال عید از این دستمالا بهمون میداد… میگفت دستمال سفید نشون دهنده ی عمر آدمه… من عمرمو بهت میدم ظفر… همیشه پیشت میمونم… » ظفر با خوشحالی و ناباورانه به او خیره می شود و دستمال را از او می گیرد و بعد هم ابراز علاقه می کند… سروین در آخر به ظفر می گوید: «از دست فیرات ناراحت نباش اون دوست خیلی خوبیه… کمتر از این دوستا پیدا میشه… » ظفر سکوت میکند و به فکر فرو می رود. تانسل در بین پرونده های روی میزش متوجه می شود که یکی از اطلاعات مربوط به نجدت برداشته شده. او به یاد روزی می افتد که سونا کنار میز او بود و خودش را مشغول نشان داده بود. همان موقع دومان به تانسل زنگ می زند و می گوید که سونا همراه پسر قفقاز در ساحل است. فیرات برای مسابقه آماده میشود و جای مربی روبرویش یاد حرف های ظفر در هر مسابقه برای انرژی دادن به او می افتد. یامان و نسلی و کرم مشغول تماشای مسابقه هستند.
کمی بعد ظفر هم کنار نسلی و یامان می نشیند و با هیجان منتظر تماشای مسابقه می ماند. حریف فیرات چنگیز، بوکسور قدری است و تا به حال هیچ کدام از مسابقاتش را نباخته از طرفی هم فیرات هفت سال است که روی رینگ نرفته و کسی زیاد امید به برد او ندارد. وقتی سونا و گونش نزدیک ساحل مشغول خوردن کوفته هستند و با هم خوش می گذرانند، تانسل همراه دومان به انجا می آید و به سونا می گوید که گونش داخل ماشین برود تا کمی با هم صحبت کنند. سونا اول قبول نمی کند اما بعد گونش را که ترسیده همراه دومان داخل ماشین می فرستد. تانسل به سونا می گوید: «یکی از پرونده های مربوط به داداشتو برداشتی! اگه از خودم میپرسیدی بهت میگفتم همه چیزو! » سونا عصبی می شود و می گوید: «که همه چیزو میگفتی؟ من خودم همه چیزو فهمیدم تانسل! » تانسل می گوید: «به خاطر همینم برگشتی پیشم درسته؟ حالا که اینطوره برو به پدر و مادرت هم بگو این چیزارو شاید جرئت پیدا کردن و اونام همه چیزو بهت گفتن! »
سونا از این حرف او جا می خورد و تعجب می کند. راند اول مسابقه فیرات فقط دفاع می کند و حمله ای انجام نمی دهد. در راند دوم او باز هم دفاع می کند اما بعد مشت محکمی به چنگیز می زند که او را نقش زمین می کند. چنگیز کمی بعد به خودش امده و بلند می شود. دوباره آن دو مسابقه را شروع می کنند. چنگیز پشت سر هم به قفقاز حمله می کند و به او مشت می زند و او را گوشه ی رینگ گیر می آورد و با ضربات متوالی او را غافلگیر می کند. هیجان مسابقه بالا رفته و قفقاز بین جمعیت ایلول را می بیند که به او می گوید: «به خاطر پسرمون… به خاطر گونش… » او کمی هم مشت می خورد و بعد با یک ضربه ی محکم به صورت جنگیز او را نقش زمین می کند. درویش عصبی می شود و به این صحنه خیره می شود. نسلی و ظفر خوشحالی می کنند و یامان که نتیجه این
۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن