خلاصه داستان قسمت ۲۷ سریال ترکی آقای اشتباه + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۷ سریال ترکی آقای اشتباه باشید، با ما همراه باشید. سریال ترکی آقای اشتباه یک سریال تلویزیونی موفق و پربیننده‌ی کمدی –  عاشقانه محصول سال ۲۰۲۰  کشور ترکیه است. بازیگران این سریال عبارتند از؛ جان یامان در نقش اوزگور آتاسوی، اوزگه گورل در نقش ازگی اینال، گورگن اوز در نقش لونت یازمان، فاطما توپتاش در نقش جانسو آکمان، سوات سونگور در نقش اونال ییلماز، لاله بشار در نقش سویم آتاسوی، جمره گوملی در نقش دنیز کوپاران، سرکای توتونچو (اوزان دینچر)، سارپ جان کورواغلو در نقش سردار اوزتورک، تایگون سونگار در نقش سونر سچکین، فری بایجو گولر در نقش نوین ییلماز، اجه ایرتم در نقش گیزم سزر، امره ارن در نقش آنیل چلیک، کیمیا گوکچه آیتاچ در نقش ایرم دوآن.

قسمت ۲۷ سریال ترکی آقای اشتباه

خلاصه داستان قسمت ۲۷ سریال ترکی آقای اشتباه

اوزگور به ازگی می گوید که برای فردا حتما در کافه باشد چون یک بند موسیقی مهم به رستوران خواهد آمد. ازگی هم از امره می پرسد که آیا همچین برنامه ای برای فردا شب هست که امره جواب نه می دهد و ازگی مطمئن میشود که اوزگور برای او سورپرایز اماده کرده است! سویم گریه می کند و به فیتنات می گوید: «پسرمو داره گول میزنه! فردا میخواد بره با دوست پسرش اون وقت چی به پسر من میگه؟! » فیتنات می گوید: «معلومه که کلی دروغ میبافه. تو نگران نباش. ما فردا به اون هتل لالو می ریم و دختره رو غافلگیر میکنیم تا اوزگور هم چهره ی واقعیشو ببینه و بشناسه! » صبح ازگی با خوشحالی از خواب بیدار می شود. نوین حسابی قربان صدقه ی او می رود و از این که او را به دنیا آورده خدا را شکر می کند. از طرفی هم اوزگور مشغول هماهنگی های لازم برای کیک و سورپرایز تولد است که فیتنات وقتی این را می شوند ناراحت می شود و دلش به حال اوزگور می سوزد. دنیز با ناراحتی به رستوران می رود و به اوزان و اوزگور می گوید با این که تمام مدارک برای مکان جدید کامل  و اماده بوده اما مجوزی را نداده اند. اوزگور که حدس می زند این کار چه کسی باشد، شروع به تحقیق درموردش می کند.
سردار فضای هتل را به بهترین نحو تزئیین می کند و حتی گران ترین و شیک ترین گردنبند را هم برای ازگی می خرد تا او را تحت تاثیر بگذارد. نوین و اونال و بعد هم دنیز و جانسو و لونت به هتل می آیند و از دیدن تزئینات و کاری که سردار برای ازگی کرده حسابی هیجان زده می شوند و از سردار تشکر می کنند. سردار هم به خاطر این که میداند حتما ازگی را امشب به دست خواهد اورد خوشحال است. اوزگور در دفترش مشغول کادو کردن و قرار دادن چیزهایی در یک جعبه برای ازگی است که اوزان وارد دفتر می شود و از این که اوزگور برای اولین بار برای تولد دختری انقدر هیجان زده است خنده اش می گیرد. سویم و فیتنات اسم هتل لالو را در نقشه پیدا می کنند و اشتباهی به یک کاباره ی ارزان قیمت می رسند و وقتی متوجه میشوند اشتباه کرده اند فورا انجا را ترک می کنند و از این که نتوانسته اند مچ ازگی را بگیرند هم حسابی ناراحت می شوند. ازگی به اوزگور خبر می دهد که ساعت هفت تا ده برای قرار شام با خانواده اش می رود و بعد از آن به رستوران برمی گردد. ازگی وقتی به هتل می رسد همه به خاطر ورودش دست می زنند و خوشحال می شوند اما ازگی با دیدن سردار بین انها جا خورده و ناراحت می شود. از طرفی هم یکی از دوستان اوزگور به او خبر می دهد کسی که در کار مجوز گرفتن او دخالت کرده تولگا کوردا است و مکانش هم هتل لونا است. اوزگور با عجله به سمت هتل می رود تا حساب تولگا را برسد. سردار به ازگی نزدیک می شود و می گوید: «به خاطر به دنیا اومدت خیلی خوشحالم. »

ازگی معذب می گوید: «لازم نبود این همه زحمت بکشی. » اما سردار می گوید: «تو لایق بهترینایی. » و گردنبند گران قیمت را بیرون می آورد و به گردن ازگی می آویزد. همان موقع هم اوزگور وارد هتل می شود و به صورت اتفاقی این صحنه را می بیند و خشکش می زند و حرص می خورد. سردار خم می شود و گونه ی ازگی را می بوسد، اوزگور جلو می رود تا به سردار حمله بکند که لونت مانع او می شود و او را به گوشه ای می کشد. سردار هم متوجه اوزگور می شود و به سمتش می رود و می گوید: «دیدی؟! دختر اصلی باید با پسر اصلی که من باشم، باشه! ولی بدم نشد! وجود تو به ازگی فهموند که آدم مناسبش کیه! » اوزگور کنترلش را از دست می دهد و مشت محکمی به او می زند و انجا را ترک می کند. ازگی جانسو و دنیز را سرزنش می کند و می گوید: «شما میدونستین که من سردار رو دوست ندارم. چرا اینکارو با من کردین؟ به نظرتون الان من خوشحالم؟ » بعد هم گردنبند را از گردنش بیرون می آورد و به دست سردار می دهد و می گوید: «همه چیز خیلی قشنگه اما من نمیتونم قبول کنم. من فکر نمیکردم با کارام دارم انقدر امیدوارت میکنم. » و انجا را ترک می کند و خودش را به رستوران می رساند و با لبخند به اوزگور می گوید: «خب من اومدم… » اوزگور با عصبانیت و بی تفاوتی به او نگاهی می اندازد و می گوید: «ما چند روزه چیو شروع کردیم؟ هرچی که هست عشق نیست اینو مطمئنم! به نظرم بهتره دیگه اینجا کار نکنی تا همدیگه رو نبینیم و تموم شه بره! » ازگی چشمانش پر از اشک می شود و در حالی که قبلش شکسته آنجا را ترک می کند.

۰ ۰ رای
Article Rating
[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن