خلاصه داستان قسمت ۲۹ سریال ترکی قهرمان + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۲۹ سریال ترکی قهرمان را مطالعه می کنید. با ما همراه باشید. “قهرمان” محصول سال ۲۰۱۹ میلادی است و در ترکیه مخاطبان و طرفداران زیادی دارد. سریال ترکی قهرمان Şampiyon جدیدترین سریال تولگاهان ساییشمان بازیگر محبوب ترکیه ای می باشد که دارای داستانی درام و غم انگیز می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ تولگاهان سایمشان، ییلدیز چاگری آتیکسوی و امیر اوزیاکیشیر در سریال قهرمان به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۲۹ سریال ترکی قهرمان

خلاصه داستان سریال ترکی قهرمان

فیرات بولوکباشی ملقب به قفقاز قهرمان سابق بوکس بوده و در مسابقه قهرمانی رقیبش رو شکست میده ولی رقیب همونجا خونریزی مغزی میکنه و میمیره و این ماجرا زندگی فیرات رو زیر و رو میکنه و خونه و کار و همسرشو از دست میده و با پسرش تنها میمونه. بعد از هفت سال فیرات برای درمان پسرش که تب مدیترانه ای داره به ۶۰۰ هزار لیره نیاز پیدا میکنه و برای همین باز مجبور میشه به رینگ بره…

قسمت ۲۹ سریال ترکی قهرمان

صبح فیرات کاردستی گونش را که با کاغذرنگی شکل سونا را درست کرده به او می دهد و می گوید: «معلمشون ازش خواسته مامانشو درست کنه و اونم تورو درست کرده… » سونا با ذوق زیادی کاردستی را از او می گیرد و به آن خیره مانده و گریه می کند. فیرات از او می خواهد که گریه نکند و می گوید: «تو خیلی خوشگلتری… » سونا با خجالت از او تشکر می کند و کمی بعد هم از او می خواهد که شب را به خانه ی پدر و مادرش بروند تا با هم درمورد تانسل صحبت کنند تا پدر و مادرش هم هرچیزی که می دانند را بگویند. فیرات می گوید که فکر نکند فکر خوبی باشد چون آنها دل خوشی از او ندارند. اما سونا دستان او را می گیرد و می گوید: «میخوام تو هم پیشم باشی… » روزگار خبر اینکه تانسل نتوانسته عاکف را کنترل کند و او با یک ویدیو همه چیز را لو داده را به درویش می گوید. درویش می گوید زودتر بروند تا با خود تانسل صحبت کنند. درویش سراغ تانسل می رود و تانسل با دستپاچگی مقابل او می نشیند و می پرسد که دلیل امدنش چیست؟ درویش می گوید: « دلیلش بی عرضه گی توئه! اگه یکی همه کاراشو درست انجام بده و یکیش غلط باشه میگن مقصره اما اگه یه کارم نتونه درست انجام بده دیگه نمیگن مقصره میگن احمقه! » تانسل از او می خواهد واضح تر صحبت کند و درویش قضیه عاکف را تعریف می کند و او را تهدید می کند که اگر همه چیز را خودش حل نکند زندگی اش را نابود خواهد کرد و این اخرین شانس اوست.
در آخر هم به نگهبانش پشت در بدون اینکه تانسل بشنود چیزی می گوید که آن را کادو که برای دیدن تانسل رفته بوده می شنود و تصمیم می گیرد فورا به یامان خبرش را برساند. گولتن صبح، با اینکه کرم سعی می کند زخم ها کبودی هایش را پنهان کند، آنها را می بیند و فیرات را متهم می کند. کرم می گوید که کار تانسل بوده. گولتن و هارون با ناراحتی به هم خیره می شوند. سونا بدون اینکه به پدر و مادرش چیزی از آمدن فیرات بگوید، می گوید که مهمانی دارند. فیرات وقتی وارد خانه می شود، هردوی آنها تعجب می کنند و گولتن با عصبانیت به او می گوید که از خانه ی آنها گورش را گم کند. فیرات می گوید:« من میدونستم فکر خوبی نیست. » و قصد رفتن می کند که سونا دست او را می گیرد و می گوید: «امروز همه حقیقت باید آشکار بشه! » وقتی یامان و نسلی و ظفر سر میز شام هستند، ظفر به پدرش می گوید که زودتر قضیه خواستگاری را حل کنند چون سروین هم با پدرش صحبت کرده. یامان می گوید: «ما چرا باید دوباره بریم؟ بیشتر از این آبروریزیه! » ظفر می گوید: «قبول دارم که خریت کردم ولی بابا من عاشقشم. » یامان می گوید: «باشه بریم خواستگاری. اما اول باید جلوه مون رو درست کنیم! » ظفر می گوید: «هرجوری میخواد بشه بابا بقیه ش رو من حل میکنم! » یامان لبخندی می زند و قبول می کند. همان موقع کرم به نسلی زنگ می زند و به او می گوید که دم در بیاید تا او را ببیند.
نسلی وانمود می کند که دوستش است و اجازه می گیرد و می رود. ظفر و یامان با شک به او خیره می شوند اما چیزی هم نمی گویند. کرم با دیدن نسلی به او می گوید که حوصله اش سر رفته بود و خواسته تا او را ببیند. نسلی به او لبخند می زند و می گوید که کار خوبی کرده. همان موقع تانسل آن دو را می بیند و پیش خودش می گوید: «این پسره رسما عاشق شده! به لطف دختر یامان، کرم با پای خودش میاد تو تله! » فیرات مقابل گولتن و هارون می نشیند و می گوید: «دلم نمیخواست داغتون رو تازه کنم اما بعضی چیزارو باید گفت. من قبل مسابقه رفتم قهرمانو دیدم.. خیلی هیجان زده بودم. بهش گفتم با اون مسابقه دادن برام افتخار بزرگیه. ازش تشکر کردم برای اینکه قبول کرده با من مسابقه بده. گفت بعضی وقتا مجبور میشی حق اعتراض نداری… اون موقع منظورش رو نفهمیدم… گفت یاد میگیری به امضاهایی هست که روی میزها زدی و باید ازش محافظت کنی… برای پسرتون تله گذاشتن… » سونا می گوید: «کسی که داداشم رو سمت مرگ هل داده تانسله. در ضمن بهم گفت شما هم چیزایی میدونین. » گولتن با عصبانیت می گوید: «چیزایی که میگی و میشنوی؟ اون مرده پسر من بوده! حرف های این قاتلو باور نمیکنم! » هارون ناگهان با عصبانیت به سمت گولتن می گوید: «بسه دیگه! تعریف کن همه چیزو! »
گولتن به سختی همه چیز را تعریف می کند و می گوید که از قبل نجدت به پیشنهاد تانسل قراردادهایی را امضا کرده بود که مجبور به انجامشان بوده و مسابقه ی آخر هم با قفقاز بوده و نجدت نمیخواسته مسابقه بدهد که تانسل او را تهدید کرده بود که اگر این کار را نکند همه چیزشان را از دست خواهند داد آنها هم مجبور شده اند مدارک دیگر را به خواست تانسل اتش بزنند و سکوت کنند… سونا طاقت نمی آورد و از جایش بلند شده و با گریه اتاق را ترک می کند. هارون هم اضافه می کند: « من تصمیم گرفتم بعد اون دیگه حرف نزنم و سکوت کنم. چون موقعی که باید، سکوت کردم و باعث شدم پسرمو از دست بدم… » فیرات پیش سونا می رود و او را در آغوش می گیرد. صبح، سروین کنار ساحل جایی که اولین بار با ظفر قرار گذاشته بودند منتظر ظفر است که دو نفر گوشی شان را به سروین می دهند تا از آنها عکس بگیرد. سروین قبول می کند و همان موقع ظفر به همان گوشی زنگ می زند و سروین که تعجب کرده با او صحبت می کند. ظفر می گوید که کمی بعد خودش را می رساند. دخترکی به سمت سروین می آید و تاج گلی روی سر او می گذارد. فرش قرمزی جلوی پای سروین می اندازند و ظفر از دورها و به وسیله ی قایقی جلو می آید و از روی فرش رد شده و جلوی سروین زانو می زند و می گوید: «من میدونم نمیتونم زندگی خیلی شاهانه بهت بدم سروین ولی همه عمرمو به پات میریزم… با من ازدواج میکنی؟ »

سروین ناباورانه و با خوشحالی قبول می کند و ظفر حلقه ی زیبایی را دست او می کند و آن دو محکم همدیگر را در آغوش می گیرند. فیرات قصد رفتن پیش درویش را دارد که نسلی را می بیند و از او می خواهد صبر کند تا کمی صحبت کنند. او به نسلی می گوید: «تا کی میخوایم این وضعیتو ادامه بدیم نسلی؟ من دلم برات تنگ شده و اصلا دلم نمیخواد از دستت بدم. خواهش میکنم منو ببخش. » نسلی به او می گوید: «خواهش میکنم یکم بهم زمان بده فیرات… » و از انجا می رود و گریه می کند. آدم های تانسل از پشت سر ناغافل او را می گیرند و به زور سوار ماشین می کنند و می برند. درویش اتاق های خانه ی بزرگی را نشان فیرات می دهد و هر اتاق آن را به او نشان می دهد. بعد هم از فیرات می خواهد پشت رل بشیند تا به جایی بروند. نگهبان های درویش هم کمی دورتر دنبال انها می روند و مراقب آنها هستند. اما آدم های جیوان، آنها را تعقیب می کنند و بعد از گیر انداختن ادم های درویش، به سمت ماشین فیرات و درویش می روند. درویش فریاد میزند که تله است و از ماشین پیاده می شود. چند آدم مسلح در حالی که ماشین را به گلوله می بندند به انها نزدیک می شوند و فیرات و درویش کنار هم سنگر می گیرند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن