خلاصه داستان قسمت ۳۰ سریال ترکی دختران آفتاب

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۳۰ سریال ترکی دختران آفتاب را مشاهده می فرمایید. با ما همراه باشید. این سریال ترکی به کارگردانی Metin Balekoğlu در ژانری درام، کمدی، رمانتیک در ۱ فصل ۳۹ قسمتی در استانبول ساخته شده است. تهیه کنندگان سریال دختران آفتاب اسماعیل گوندوگو و اینچی کرهان می باشند. این سریال یک مجموعه تلویزیونی ترکیه‌ای با بازی امره کینای، اوریم آلاسیا، تولگا ساریتاش و بورجو اوزبرک و هانده ارچل است.

قسمت ۳۰ سریال ترکی دختران آفتاب

خلاصه داستان قسمت ۳۰ سریال ترکی دختران آفتاب

صبح، رعنا به ساواش میگوید که او میتواند دیگر به خانه برگردد و پیش آنها زندگی کند‌. ساواش میگوید‌ که فعلا مردد است و در این مورد فکر میکند. سلین پیش علی آمده و فیلم پخش شده خودش در اینترنت را به او نشان میدهد و با خنده های عصبی، نظرات کاربران را برای او میخواند. سپس دوباره با علی دعوا میکند. علی سعی دارد سلین را آرام کند. در خانه، هالوک با رعنا صحبت میکند و از او میخواهد که حمایتش کند. رعنا میگوید‌ بهترین راه برای او این است که اول از همه از گونش جدا شود و او را از خودش دور کند و سپس پیش متخصص برود. هالوک چنین چیزی را قبول نمیکند و از رعنا میخواهد که او را درک کند. سلین پیش امره می رود. امره با ناراحتی به او توضیح میدهد که در جریان شب گذشته مقصر نیست و از نقشه توچه و دیدم خبر نداشته است. علی به کافه می رود‌. او متوجه می شود که چند نفر در حال تماشای فیلم سلین هستند. او با عصبانیت گوشی آنها را گرفته و با آنها دعوا و کتک کاری میکند و گوشی را می شکند. سپس همه را تهدید میکند که حق ندارند فیلم را انتشار دهند. علی دم خانه توچه می رود و بابت کارش با او به شدت دعوا میکند. توچه طلبکارانه میگوید که حق سلین بوده و او کار اشتباهی نکرده است.
جان که حرفهای علی را می شنود، پیش او آمده و میگوید که میتواند فیلم را از شبکه های مجازی پاک کند. سلین در خیابان راه می رود و با گریه از غرض خیابان رد می شود. یک ماشین مقابل پای او ترمز میکند و راننده آن وقتی متوجه می شود که حال سلین مساعد نیست، پیاده شده و با او به یک کافه می رود تا حرف بزنند. سلین کمی آرام شده و آن زن میگوید که روانشناس است و کارت خود را به سلین میدهد. نازلی به پارک می رود و به حرفهای شب گذشته ساواش فکر میکند. کمی بعد ساواش نیز به آنجا می آید. نازلی هول شده و میخواهد از آنجا برود. همان لحظه ساواش به او پیام میدهد و او را برای شب سرقرار دعوت میکند. نازلی ذوق میکند و سریع به سمت خانه می رود. پری به همراه سگ خود به پارک می رود. او دوباره ظفر را می بیند. ظفر از او میخواهد که یک سگ نیز برای او پیدا کند. سپس یک روسری به عنوان یادگاری و هدیه به پری میدهد. در خانه هالوک به گونش پیشنهاد میدهد که در یک مدرسه خوب مشغول به کار شود.

گونش از این خبر خوشحال می شود. احمد میخواهد به آتلیه برود و هالوک که قصد دارد بیرون برود، از گونش میخواهد که همراه احمد برود. افراد هالوک، سراغ ظفر رفته و او را سوار ماشین میکنند و به سمت کشتی هالوک می برند. هالوک به کشتی رفته و به خاطر اینکه ظفر سراغ پری رفته با او دعوا کرده و او را کتک می زند. در خانه نازلی به پری و سلین ماجرای قرار با ساواش را میگوید. آنها به نازلی کمک میکنند تا برای قرار آماده بشود. در آتلیه، گونش با دیدن تابلو ها و مجسمه های احمد از کارهای او خوشش آمده و او را تحسین میکند. احمد به گونش پیشنهاد میدهد که بنشیند تا نقاشی او را بکشد. کمی بعد، گونش خسته شده و ادامه نقاشی را به بعد موکول میکند و از آنجا می رود. احمد برای تکمیل نقاشی سراغ تابلوی گونش می رود اما آن را پیدا نمیکند. اینجی پیش سویلای می رود. آنها به افرادی سپرده اند تا در مورد گذشته گونش تحقیق کنند.

۰ ۰ رای
Article Rating
[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن