خلاصه داستان قسمت ۴۰ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۴۰ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان را می توانید مطالعه کنید. این سریال ترکیه ای که یکی از پربیننده ترین و پربحث ترین سریال های شبکه تی آر تی محسوب می شود، بر اساس داستانی واقعی درباره بیماران یه روانپزشکی به نام گولسرن بوداییجی اغلو می باشد. پخش سریال ترکی آپارتمان بی گناهان در ژانر هیجان انگیز و درام در شبکه های ترکی از ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۰ بود و از شبکه های جم تی وی از شهریور ۱۴۰۰ روی آنتن رفت.

قسمت ۴۰ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان
قسمت ۴۰ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان

خلاصه داستان قسمت ۴۰ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان

شب هان وقتی عصبیه و کلافه ست برای اینکه آرام شود به طرف زباله ها می رود که یکدفعه صدای دعوا به گوشش می خورد و می رود تا ببیند چیشده؟ دو دزد به ناجی حمله کردند و قصد گرفتن ساعتیو ازش دارن که در گذشته صفیه بهش داده بود ولی از اونجایی که اون ساعت واسش ارزشمند است حاضر به دادنش نمی شود به خاطر همین به ناجی حمله می کنند که همان موقع هان آنها را میبینه و به کمکش می رود. ناجی از چهره ی هان متوجه می شود که برادر صفیه ست ولی بهش چیزی نمیگه. صفیه از اونجایی که فهمیده ناجی استاد نریمان است بهش میگه امروز نمی خواد بری مدرسه هان این حرفو میشنوه و با عصبانیت با صفیه دعوا میکنه و میگه حق نداری نزاری نریمان بره مدرسه. صفیه به اتاقش میره و استرس سرتاپایش را فرا میگیره و میگه اگه از نریمان درباره من پرسد چیکار کنم؟ اگه از حرف زدن باهم، نریمان یه چیزهایی بفهمه چیکار کنم؟ باید یه فکری کنم! فردای آن روز اگه و نریمان متوجه می شوند که ممدوح خانه نیست و براشون سوال میشه که این موقع صبح کجاست؟و نگرانش می شوند. ممدوح سیمیت به دست به خانه برمی گردد و بهشون میگه رفته بودم سیمیت بخرم. هان با نریمان به سمت خانه می رود که همان موقع با ناجی روبرو می شوند. نریمان بهش سلام می کند. هان وقتی ناجی را می بیند از آنجایی که او رازش را فهمیده از طرفش احساس خطر می کند و با سردی بهش دست می دهد.

ناجی تو مدرسه با نریمان صحبت می کند و ازش میپرسد که تو ساختمانتان واحد خالی دارین یا نه؟ نریمان میگه من خبر ندارم ماله داداشمه باید ازش بپرسم. ناجی میگه چند خوابه ست؟ نریمان میگه ما مشکل جا نداریم ناجی میگه چندتا خواهر و برادرین مگه؟ نریمان میگه ما ۵ نفریم. ۲تا خواهر دارم با یه برادر و با پدرمون زندگی می کنیم. ناجی میپرسه مادرت چی؟نریمان میگه خیلی وقت پیش فوت کرده. گلبن در نبود هان به اتاقش میره و به دنبال گوشیش میگرده ولی موفق نمیشه و کلافه می شود.
اسد به اتاق هان تو شرکت می رود . هان از اینکه اسد همه چیز را به اسرا می گوید عصبانی می شود و سرزنشش می کند و بهش می گوید: «آدم های خطرناکتر از گلبن هم تو این دنیا هست! یکدفعه می بینی از اونایی که عروسک میفرستن آسیب نمی بینی ولی از اونایی که با احساساتت بازی میکنن و از حست استفاده می کنند و از زیر زبونت حرف می کشن آسیب میبینی. »

گلبن میبینه سیم تلفن خونه هم قطع کردن که صفیه میاد و میبینه دم پنجره ایستاده بهش میگه چرا تو اتاقت نیستی؟ گلبن با ناراحتی می گوید: «آبجی مگه من اسیرم؟ آخه این چه تنبیهیه دیگه. تو یکم انصاف داشته باش آخه. » صفیه دلش به رحم می آید و بهش میگه باشه بیا تو آشپزخانه بهم کمک کن.
اینجی به رادیو می رود و با اسرا حرف می زند تا دلش را به دست بیاورد ولی اسرا خیلی ازش دلخور است و می گوید: «بابابزرگت درست می گفت. تو کسیو جز هان نمیبینی! فقط با یه کلمه ای که گفت پاشدی رفتی دنبالش. او ادامه می دهد که من همیشه به خاطر تو هر کاری کردم ولی تو چیکار کردی؟! » اینجی عذر خواهی می کند ولی بهش می گوید که زیاده روی کردی. اسرا با شنیدن این حرفش حرص می خورد و می گوید: «تو اون طرف نتونستی به بابات کمک کنی واسه همین رفتی دو سال زندگیتون پای یه آدم الکلی هدر دادی. حالا هم که نتونستی به مادرت کمک کنی رفتی گیر دادی به اون دختر دیوونه! » اینجی از حرفش ناراحت میشه و بغض می کند و می گوید: «به نظرت درباره تجربه های من صحبت نکنیم بهتر نیست!؟ » و می رود. اسرا از حرف هایی که زده پشیمان و ناراحت می شود.
گلبن می بیند که مواد غذایی تموم شده و به بهانه این که به بایرام خبر بدهد از خانه بیرون می رود که با اینجی برخورد میکند. اینجی سعی میکنه باهاش حرف بزنه که گلبن میگه میتونی با هان حرف بزنی که گوشیمو بده؟اینجی میگه آره باهاش حرف میزنم گلبن خوشحال میشه و ازش تشکر میکنه و با خوشحالی به خانه برمی گرده.

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۱ میانگین: ۳]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *