خلاصه داستان قسمت ۴۱۶ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۴۱۶ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. این مجموعه ترکیه ای باء نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال مورات سراچ اغلو می باشد. نخستین قسمت از این مجموعه در تاریخ ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۸ از شبکه آ تی وی پخش شد.

قسمت ۴۱۶ سریال ترکی روزگاری در چکوروا
قسمت ۴۱۶ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

قسمت ۴۱۶ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

زلیخا با بتول و مهمت یه جلسه میزاره و اونجا بهشون میگه اعتبار شرکتمون تو خطره بدقولی تو تحویل اجناس خیلی بده طرف قراردادهایمان میرن از یه جای دیگه کالا هاشونو تامین می کنند. واسه شرکت خیلی بد شد‌. مهمت می‌گه ضرر های شرکتو بیمه میده دیگه جای نگرانی نیست زلیخا میگه الان بحث بدقولیه. بخواهیم این همه جنسو دوباره جور کنیم تا به طرف قراردادهایمان بدیم زمان زیادی میبره. مهمت می‌گه من با شرکت تو هلند صحبت می کنم تا به مدت یک ماه آینده جنس ها را جور کنیم و برایشان بفرستیم زلیخا که میبینه چاره ی دیگه ای نیست قبول میکنه ولی به شدت نگران است. منشی شرکت وارد اتاق میشه زلیخا بهش میگه اتاق بتول چی شد؟ منشی بهش میگه باید خانم مبلمانشان را سفارش بدهند تا بقیه چیزها تکمیل شود زلیخا از بتول می پرسد که چرا انتخاب نکردی هنوز؟

اینجوری میری تو اتاق خودت راحت کار می کنی. بتول بهش میگه فکر کردم خرج اضافی باشه من همینجا هم کارمو انجام میدم احتیاجی به اتاق دیگه نیست زلیخا زیر بار این حرف نمیره و میگه سریعتر انتخاب کن تا بری تو اتاق خودت دیگه. زلیخا بلند میشه که مهمت بهش میگه داری میری؟ زلیخا هم تایید میکنه میگه تا بیمه نامه پیدا نشه کار بخصوصی ندارم.مهمت هم باهاش همراه می‌شود. مهمت به زلیخا پیشنهاد میده تا برن یه چیزی بخورن و به یک کافه می رود آنجا مهمت به زلیخا میگه انقدر ناراحت و نگران نباش بسپار دست من زلیخا بهش میگه آخه چجوری نگران نباشم؟ مهمت بهش میگه اگه منو میشناختی این حرفو نمیزدی وقتی میگم درستش می کنم خیالت راحت باشه سپس از زلیخا میپرسه که از دمیر خبری نشد؟ زلیخا میگه نه خبری نشد ولی یه تصمیم هایی گرفتم می خوام ازش جدا بشم مهمت ازش می پرسه مطمئنی؟

زلیخا بهش میگه اگه منو میشناختی این حرف نمی زدی و به هم لبخند میزنن و مهمت خوشحال می شود ولی تو ظاهر نشون نمیده. بتول به خانه می رود و برای خودش نوشیدنی میریزد و با خودش میگه هیچی از تجارت و کار سرش نمیشه و ۴ تا جمله از دمیر یاد گرفته همونا رو هی میگه، نمیزارم اون شرکت و اون اتاق به تو برسه از چنگت در میارم سپس با نگرانی میگه چند وقت دیگه مهمت را هم تو مشتش میگیره اون موقع باید چیکار کنم؟ زلیخا وارد آشپزخانه عمارت می‌شود و به صحنیه میگه چه کیکی درست کردی بوش تا حیاط عمارت هم میاد صحنیه بهش میگه بشین تا برات یه برش بذارم زلیخا به صحنیه میگه یه خورده برای بتول ایناهم ببرم حالشون گرفته است. هنوز بتول مبلهای اتاقش را انتخاب نکرده صحنیه میپرسه از اتاقش خوشش نیومده؟

زلیخا میگه نه ازش پرسیدم گفت خرج اضافیه احتیاجی ندارم صحنیه به زلیخا گوشزد می کند و می‌گه حواست به بتول باشه اگه چشمش به اتاق تو نباشه من صحنیه نیستم زلیخا بهش میگه نه اینجوری نیست بهش یادآوری می کند که دختر همان شرمین است از طرفی زلیخا میگه ولی پدرش صباح الدین مرد بزرگ و شریفی بود شاید به اون رفته! بهش میگه در هر صورت حواست به یامان ها باشه تو تنها یادگار خانم بزرگی خار تو دستت بره من طاقت ندارم زلیخا هم بهش میگه خیالت راحت من حواسم هست. همگی تو حیاط عمارت نشستند  که شرمین با فسون بوق زنان وارد حیاط عمارت میشوند همگی بهش تبریک میگن که شرمین میگه از نفقه ای که پیر همسر سابق بتول بهش داده بود گرفتم همان موقع بتول به حیاط عمارت میاد و با دیدن ماشین حسابی عصبانی می شود و با مادرش بدرفتاری و دعوا می کند و بهش میگه تو چه زن بد دلی هستی چه جوری دلت اومد با پول نفقه من بری برای خودت ماشین بگیری؟

تو که میدونی همه دار و ندارم همون پول بود! زلیخا میاد جلو تا پادرمیانی کند و به بتول میگه این هدیه از طرف من به تو باشه بتول میگه نه چه هدیه ای؟ شرمین چند بار به بتول گوشزد می کند که درست حرف بزنه و بفهمه چی داره میگه ولی بتول ماشین را بر میدارد تا بره پس بده شرمین بهش میگه اگه این کارو کنی نمیبخشمت بتول با عصبانیت بهش میگه ببین اصلا من تو رو میبخشم؟ و میره. مهمت پیش عبدالقدیر میره و میگه تا زمانی که دمیر نیومده با یامان ها هیچ مشکلی نداریم و کاری نمی کنیم حتی اگه زلیخا بخواد زمین هایش را بفروشد باید با قیمت خوبی بخریم عبدالقدیر عصبی میشه و بهش میگه این کارا یعنی چی؟ می خوای بگی اونا رو تحت حمایت خودمون بگیریم؟ مهمت بهش میگه اگه لازم باشه این کار رو هم می کنیم عبدالقدیر متوجه شده که مهمت عاشق زلیخا شده و باید جلوشو بگیره تا نقشه هایشان خراب نشود.

صحنیه به کارهای شرمین و رفتارهای بتول شک کرده و به زلیخا گوشزد میکند که حواسش را جمع کند این چه جور نفقه ای که تمومی نداره؟ باهاش هم خونه خریده هم زندگی می گردونه الان هم ماشین! بتول با عصبانیت پیش عبدالقدیر میره و میگه نباید این کارو میکردی چرا بهش ماشین فروختی؟ عبدالقدیر می‌گه کارهای مادر روانیت به من ربطی نداره درست حرف بزن با من! بعد از رفتن بتول شرمین گریه و با فسون درد و دل میکند فسون هم حق را به او می‌دهد و میگه همچین رفتاری از بتول بعید بود. او وقتی پیش دوستانش میرود آنها بهش می گویند که فکرت و بتول را تو پارک دیدن که همدیگر را بوسیدند و خیلی به هم نزدیک شدن.

فکرت به رستورانی که چتین آنجا کار میکنه میرود تا باهاش حرف بزنه و سرکار برگرده ولی چتین بهش میگه دیگه نمیخوام اونجا کار کنم و به همین شغل گارسونیم راضیم و میره وقتی بتول به خانه بر می گرده از دل شرمین در می آورد و بهش میگه این کارت درست نبود باعث میشد زلیخا رومون زوم کنه و واسش سوال می‌شد که این چه نفقه ایه که تمومی نداره؟! فردای آن روز زلیخا پیش وکیل خانوادگیشان می رود و بهش میگه واسم یه دادخواست‌طلاق آماده کن آنجا متوجه می‌شود که حتی از ماجرای هولیا وکیل هم خبر داشته به خاطر همین او به این کار مصمم تر می شود و بهش میگه هرچی سریعتر کارهایش را می‌کنی. زلیخا خبر طلاقش را از دمیر تو روزنامه چاپ میکنه و همه اهل چوکوروا با خواندن این خبر حسابی جا میخورند. زلیخا وقتی به عمارت برمیگرده لطفیه و صحنیه باهاش حرف می زنند که ای کاش حداقل تو روزنامه چاپ نمی کردی ولی زلیخا میگه می خواستم همه بفهمن بزار بدونن دمیر چه آدمی بوده…

بیشتر بخوانید

(بخش دوم) خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی روزگاری در چکوروا + عکس

 

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا