خلاصه داستان قسمت ۴۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۴۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۴۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

دمیر فوری هونکار را به بیمارستان می رساند و او را به اتاق عمل منتقل میکنند. دمیر و جنگاور در سالن انتظار بیمارستان ایستاده و نگران هستند. جنگاور به دمیر دلداری میدهد که حال مادرش خوب می شود. گولتن که نگران ییلماز شده، به کارخانه او می رود، اما متوجه می شود که او امروز به کارخانه نیامده است. چند نفر از کارگران او را می‌بینند و می شناسند. غفور متوجه می شود که گولتن دوباره پیگیر ییلماز بوده است. او با گولتن دعوا میکند و میخواهد به او بفهماند که این کارهایش عاقبت آنها را نابود خواهد کرد. دمیر به خانه برمی‌گردد. زلیخا با دیدن ماشین او نگران شده و با خودش فکر میکند که دمیر بلایی سر ییلماز نیاورده باشد. دمیر به اتاق آمده و بی اهمیت به زلیخا، بچه را برداشته و در را قفل کرده و می رود. زلیخا عصبانی شده و همچنان با گریه، بچه اش را میخواهد. دمیر به خانه شرمین می رود و از او برای نگهداری از عدنان کمک میخواهد و خبر میدهد که یک نفر هونکار را با تیر زده و او در بیمارستان تحت درمان است و خودش نیز با زلیخا اختلاف دارد. او به شرمین میگوید که این لطف را جبران خواهد کرد. شرمین بچه را میگیرد و مقابل دمیر تعارف میکند ، اما بعد از رفتن دمیر، با اکراه پشت سر او حرف می زند. دمیر اهالی را جمع کرده و میگوید که هونکار تصادف کرده است. سپس به همه می‌گوید که تا درست شدن اوضاع، گوش به فرمان غفور باشند و به حرفهای او گوش کنند. او سپس پنهانی به غفور و ثانیه میگوید که هونکار تیر خورده است‌‌.

ییلماز در خانه است. او بخاطر داشتن یک جعبه یادگار فلزی که فکلی به او داده بود و داخل جیب لباسش گذاشته بود، جراحت عمیقی برنداشته و حالش خوب است. او میگوید که بخاطر یتیم نکردن بچه دمیر، از کشتن او منصرف شده بود، اما دمیر به نامردی از پشت سر قصد شلیک به او را داشته است. زلیخا تمام شب در خانه فریاد می زند تا در را باز کنند، اما کسی به او اهمیت نمی‌دهد. گولتن از پشت در ،حرفهای ثانیه و غفور در مورد اینکه دمیر حتما ییلماز را پیدا کرده و خواهد کشت را می شنود. او سریع به سمت جاده می رود تا سوار گاری شود و خودش را به ییلماز برساند و خبر بدهد که مراقب باشد. سریال روزگارانی در چکوروا قسمت ۴۱ یکی از کارگران که دم آشپزخانه رفته، میگوید که گولتن را در راه جاده دیده و ظهر نیز به کارخانه ییلماز آمده بود. غفور با عصبانیت خودش را به جاده رسانده و گولتن را میگیرد و به شدت کتک زده و سپس در طویله ای خارج از مزرعه خودشان با زنجیر می بندد. او در خانه به دروغ به ثانیه میگوید که گولتن را در اصطبل داخل حیاط نگه داشته تا امشب ادب بشود.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۱ میانگین: ۳]
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن