خلاصه داستان قسمت ۴۲ سریال ترکی قهرمان + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۴۲ سریال ترکی قهرمان را مطالعه می کنید. با ما همراه باشید. “قهرمان” محصول سال ۲۰۱۹ میلادی است و در ترکیه مخاطبان و طرفداران زیادی دارد. سریال ترکی قهرمان Şampiyon جدیدترین سریال تولگاهان ساییشمان بازیگر محبوب ترکیه ای می باشد که دارای داستانی درام و غم انگیز می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ تولگاهان سایمشان، ییلدیز چاگری آتیکسوی و امیر اوزیاکیشیر در سریال قهرمان به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۴۲ سریال ترکی قهرمان

خلاصه داستان سریال ترکی قهرمان

فیرات بولوکباشی ملقب به قفقاز قهرمان سابق بوکس بوده و در مسابقه قهرمانی رقیبش رو شکست میده ولی رقیب همونجا خونریزی مغزی میکنه و میمیره و این ماجرا زندگی فیرات رو زیر و رو میکنه و خونه و کار و همسرشو از دست میده و با پسرش تنها میمونه. بعد از هفت سال فیرات برای درمان پسرش که تب مدیترانه ای داره به ۶۰۰ هزار لیره نیاز پیدا میکنه و برای همین باز مجبور میشه به رینگ بره…

قسمت ۴۲ سریال ترکی قهرمان

یامان درمورد صندوق آبی به ظفر گفته و همه چیز را به او سپرده تا حواسش باشد. قرار است وقتی ماوی تشخیص داده شده، پلیس ماوی را دستگیر کند و بعد هم حساب درویش را برسند. ظفر این خبر را به فیرات می رساند و فیرات خوشحال می شود که دیگر با نبود درویش لازم نیست بعد از مسابقه همراه گونش و سونا فرار کند. از طرفی درویش، به روزگار سپرده تا همه اموالش را به اسم گونش کند و تا ۱۸ سالگی گونش دست فیرات باشند و بعد مسابقه هم امضا را از فیرات بگیرند. او همچنین به روزگار می سپرد که به هیچ وجه هویت ماوی در این مسابقه معلوم نشود. دکتر مسابقه برای چکاپ فیرات به رختکن می رود و چشمان او را معاینه می کند. فیرات و ظفر نگران این هستند که دکتر مشکل چشم او را بفهمد و اجازه مسابقه را به او ندهد. اما کمی بعد می گوید که قفقاز می تواند مسابقه را انجام دهد. همه مردم استانبول از طریق تلویزیون یا در محل مسابقه برای حمایت از فیرات مسابقه را تماشا می کنند. تحسین، پدر سلوی حتی به مسابقه هم نگاهی نمی اندازد و سلوی می گوید که در کنار قفقاز ظفر ایستاده و پدرش باید مسابقه را تماشا کند و ببیند که ظفر بی عرضه نیست اما تحسین می گوید که اتفاقا با وجود ظفر قفقاز خواهد باخت و سلوی از این حرف او ناراحت می شود. فیرات در رختکن طاقت نمی آورد و به ظفر قضیه اسلحه و معامله اش با درویش برای گرفتن اسلحه را می گوید.
ظفر می گوید که نباید خودش را به فشار بندازد چون در هر صورت کار درویش امروز تمام است و پلیس ها او را می گیرند. اما فیرات نمی خواهد کارش را به شانس واگذار کند و دلش می خواهد کرم را از این مشکل نجات بدهد. ظفر در آخر برای روحیه دادن به او مشت هایش را به مشت قفقاز می زند و می گوید: «تو کی هستی؟ مامان و بابات کی هستن؟ » قفقاز با جدیت می گوید: «مامان و بابای من گونشه و من قفقازم! » قفقاز وارد رینگ میشود و مردم یک صدا اسم او را به زبان می آورند. تانسل آدرس باروت جو را به درویش می دهد و اضافه می کند که باروت جو فهمیده که درویش نوه ای دارد و دنبال او است و باید زودتر او را از بین ببرند. درویش نگران می شود و به روزگار میسپارد که همه افرادش را جمع کند و سراغ باروت جو بفرستد و به تانسل هم می گوید همراهشان برود. ماوی از راه می رسد. او زنی خوش پوش است و چهره اش معلوم نیست. کمی بعد از مسابقه به درویش می گوید که به دیدنش برود. درویش دور و اطراف را خوب بررسی می کند و بعد به سمت محلی که ماوی منتظرش است می رود. مسابقه شروع می شود. رادکو چند ضربه می زند اما همگی با جاخالی های قفقاز بی نتیجه می ماند.
قفقاز مشت محکمی به او می زند و او را به زمین می زند اما رادکو بلند می شود و مقابل او مقاومت می کند اما مشت هایش با جاخالی های قفقاز روبرو می شود. قفقاز مشت آخر را به او می زند و زمین گیرش می کند. راند اول تمام می شود و هیجان مسابقه به آخر خود می رسد. ظفر از قفقاز می خواهد که گاردش را پایین نگیرد اما قفقاز می گوید که با پایین آوردن گاردش می خواهد رادکو را گول بزند تا خودش را لو بدهد. کادو و کرم به باشگاه تانسل می روند و از نگهبان که او حواسش به مسابقه است و دوربین را نمی بیند رد می شوند. آنها به اتاق تانسل می روند اما گاو صندوق قفل است. کادو یکی از کشوها را باز می کند و با برنامه مسابقه های قفس روبرو میشود که آنجا مردن شاهین درج شده. او با نگرانی کرم را صدا می زند و این قضیه را به او می گوید. هردوی آنها مات و مبهوت می مانند. از طرفی شاهین برای مسابقه اش اماده می شود و از سرنوشتی که دارد بی خبر است. راند دوم مسابقه شروع می شود. فیرات اصلا به رادکو اجازه خودنمایی نمی دهد و مشت های بی نتیجه ی او را با ضربات متوالی خودش جبران می کند!

او رادکو را به سمت گوشه ی رینگ می برد و پشت سر هم مشت به صورت او مشت می زند. درویش وقتی جلوی دری که ماوی پشت آن است می رود، باروت جو چاقویی به پهلوی او می زند و می گوید: «نگران نباش! همه عزیزانت رو یکی یکی میفرستم پیشت! » و بعد هم پشت سرهم چاقو را به بدن او فرو می کند. درویش روی زمین می افتد و هرچقدر سعی می کند به روزگار زنگ بزند نمی تواند و بی حرکت می ماند. با مشت های محکم قفقاز، رادکو روی زمین می افتد و دیگر بلند نمی شود. همه ی مردم از این پیروزی فریاد شادی سر می دهند و یکصدا اسم او را فریاد می زنند. حتی تحسین با خوشحالی می گوید: «آفرین شیرمردای من! آفرین به قفقاز و دامادمون! » سلوی با تعجب به او خیره می شود و تحسین می گوید: «من بخشیدمش! ظفر یه شیرمرد واقعی! » سلوی با خوشحالی پدرش را در آغوش می گیرد.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن