خلاصه داستان قسمت ۵۲ سریال ترکی اتاق قرمز + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید خلاصه داستان قسمت ۵۲ سریال ترکی اتاق قرمز kirmiz oda را مطالعه کنید. این سریال محبوب ترکیه ای تاکنون در صدر لیست امتیاز بینندگان قرار گرفته است. سناریوی سریال ترکی اتاق قرمز kirmizi oda به سبک روانشناسی_درام می‌باشد. اسامی بازیگران اصلی این سریال عبارتنداز؛ Sezin Bozaci، meric aral، Burak Sevinc، Tulin Ozen، Binnur Kaya و… . بازیگران این سریال در هر قسمت تغییر می‌کنند، اما شخصیت روانشناس اصلی و همکاران مشغول در کلینیک در تمامی قسمتها ثابت هستند.

قسمت ۵۲ سریال ترکی اتاق قرمز
قسمت ۵۲ سریال ترکی اتاق قرمز

خلاصه داستان قسمت ۵۲ سریال ترکی اتاق قرمز

بونجوک زنی که در هلند زندگی می کرد و در خیالش سه مرد رداپوش را می دید به همراه شوهرش به کلینیک می آید و جلوی در منتظر می ماند تا سه پیرمرد هم داخل شوند. تونا با تعجب به او که با پیرمردها حرف می زند نگاه می کند و بعد آنها را به اتاق خانم دکتر راهنمایی می کند. در حالی که بونجوک حواسش به کاناپه توی اتاق دکتر است و به پیرمردها لبخند می زند همسرش صادق می گوید: «اوضاع خرابه خانم دکتر. دیوونه شده.» او ماجرای چند شب پیش را تعریف می کند و می گوید وقتی به بونجوک گفته کسی آنجا نیست او مثل دیوانه ها فریاد زده و همه وسایل خانه را شکسته است. صادق می گوید از هلند آمده اند و یک هفته از محل کار مرخصی گرفته و حالا در خانه باجناق هایش می مانند و معذب است و باید زودتر برگردند تا به کارش برسد. او می گوید: «می ترسم خانم دکتر. می ترسم شبا یه بلایی سرم بیاره.» دکتر ازاینکه صادق در این شرایط فقط به فکر خودش است جا می خورد و می گوید: «شما پایین منتظر بمونین من با بونجوک صحبت کنم.» دکتر از بونجوک در مورد اتفاق چند شب پیش می پرسد و او می گوید: «گوش نمیدن. هیشکی گوش نمیده من چی می گم. صادق، خواهرم، شوهرش، پدر و مادرم. منم عصبانی میشم.» دکتر می گوید: «من گوش میدم. خیلی دوست دارم شنیدن رو.»

بونجوک خوشحال می شود اما به طرف پیرمردها برمی گردد و از آنها اجازه حرف زدن می خواهد. خانم دکتر از بونجوک می پرسد آنها کی هستند و بونجوک می گوید: «اینا درویش ان.» خانم دکتر از صحبت های پراکنده بونجوک می فهمد که او هفت سال است در هلند زندگی می کند و زبان آنجا را بلد نیست. با هیچ کس هم رابطه ای ندارد چون شوهرش اهل رفت و آمد نیست. به جایی که در آن زندگی می کند عادت نکرده است و بیشتر وقت ها تنهاست. بونجوک می گوید: «خیلی حوصله م سر می رفت اما از وقتی درویشا اومدن دیگه اونجوری نیستم. خدا رو شکر.» دکتر می پرسد از کی آنها را می شناسد و بونجوک تعریف می کند: «یه بار وقتی رفته بودم فروشگاه ترکی، می خواستم سوجوک بخرم. فروشنده باهام خارجی صحبت کرد. منم زبون اونا رو نمی فهمم. عصبانی شدم. چه معنی داره تو یه فروشگاه ترکی خارجی حرف بزنن؟ تا اینکه یکی کمک کرد خرید کنم. وقتی برگشتم درویش ها تو آشپزخونه بودن. بهم گفتن می خوان منو به یکی دیگه بدن. منم که نمی تونم حرفشون رو زمین بندازم. میگن شوهرت خوب نیست.» دکتر می پرسد: «به نظر تو هم آدم بدیه؟» بونجوک می گوید: «من هیچ وقت نمیگم صادق بده. خانواده م هم نمیگن. صادق رو دوست دارن. به خاطر اینکه براشون پول می فرسته. وضعشون خوب نیست. اگه صادق پول نده گشنه می مونن. منم به درویشا میگم این مرد آدم خوبیه. ولی میگن تو عقلت نمی رسه دخالت نکن. من چی بگم؟»

بونجوک می گوید می داند که با ازدواج او با مرد دیگر قیامت می شود و همه چیز به هم می ریزد اما چاره ای برایش نمانده است. دکتر از بونجوک می پرسد وضعیت خوابش چطور است و بونجوک می گوید اصلا نمی تواند بخوابد چون مدام منتظر است درویش ها او را با خودشان ببرند. دکتر می گوید برای خواب او دارویی تجوز می کند و بونجوک بعد از مشورت با درویش ها قبول می کند. بونجوک موقع رفتن می گوید: «می دونم حرفامو باور نکردین اما باز هم ممنون.» دکتر می گوید: «من حرفاتو گوش دادم و خیلی خوب فهمیدم.» بونجوک می گوید: «ولی حرف درویشا رو باور نکردی.» دکتر می گوید: «من تو رو باور کردم.» دکتر از او می خواهد باز هم بیاید تا بیشتر حرف بزنند و بونجوک با خوشحالی می پذیرد.

صادق دوباره به دکتر می گوید باید زودتر برگردند تا به کارش برسد. دکتر که نمی تواند عصبانیتش را پنهان کند می گوید: «بونجوک باید بیشتر بمونه. این مساله به این زودی حل نمیشه.» صادق هم تشکر می کند و از آنجا می رود. دکتر در یادداشت هایش می نویسد: «خشونت همیشه فیزیکی نیست. همیشه با کتک زدن و فحش دادن اتفاق نمی افته. بونجوک هم قربانی خشونت روانیه. بدون محبت، بدون توجه تو یه خونه زندانی شده. تعادل روانیش رو از دست داده و از درویشا کمک خواسته.»
در پایان روز سلوی در خانه بیرون رفتن را خیال می کند. او کمی بعد بلند می شود و در بالکن اتاقش را باز می کند و یک قدم به بیرون می گذارد و وقتی پسرش این را می بیند با خوشحالی و چشمان پر از اشک مادرش را در آغوش می گیرد.

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۰ میانگین: ۰]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *