خلاصه داستان قسمت ۵۳ سریال ترکی اتاق قرمز + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید خلاصه داستان قسمت ۵۳ سریال ترکی اتاق قرمز kirmiz oda را مطالعه کنید. این سریال محبوب ترکیه ای تاکنون در صدر لیست امتیاز بینندگان قرار گرفته است. سناریوی سریال ترکی اتاق قرمز kirmizi oda به سبک روانشناسی_درام می‌باشد. اسامی بازیگران اصلی این سریال عبارتنداز؛ Sezin Bozaci، meric aral، Burak Sevinc، Tulin Ozen، Binnur Kaya و… . بازیگران این سریال در هر قسمت تغییر می‌کنند، اما شخصیت روانشناس اصلی و همکاران مشغول در کلینیک در تمامی قسمتها ثابت هستند.

قسمت ۵۳ سریال ترکی اتاق قرمز
قسمت ۵۳ سریال ترکی اتاق قرمز

خلاصه داستان قسمت ۵۳ سریال ترکی اتاق قرمز

بونجوک به همراه شوهرش در حال رفتن به کلینیک است و صادق وقتی می بیند بونجوک دوباره از درویش ها صحبت می کند و آنها را می بیند با عصبانیت به آنها بدوبیراه می گوید. بونجوک نگاهی می اندازد و می بیند درویش ها رفته اند و با گریه به شوهرش می گوید: «تو باعث شدی که ناراحت بشن و برن.» صادق سعی می کند او را آرام کند اما نمی تواند و بونجوک با همان حال پریشان وارد کلینیک می شود اما کمی بعد درویش ها در خیالش از راه می رسند و می گویند کوچه را اشتباهی رفته اند و خیال بونجوک راحت می شود.
بونجوک در اتاق قرمز پیش خانم دکتر شکایت شوهرش را می کند و می گوید درویش ها را ناراحت می کند. بعد هم می گوید مدام مجبور است حاضر باشد چون هر لحظه ممکن است درویش ها او را پیش شوهر جدیدش ببرند. او می گوید: «آدم باید حاضر باشه!» و یاد خاطره ای از کودکی اش می افتد و حالش دگرگون می شود. او به همراه مادر و خواهرش با عجله مشغول آماده کردن غذا برای مهمان های غریبه پدرش هستند. وقتی پدر از راه می رسد هیچ کس جز یک زن همراهش نیست و مادر و دو دخترش جا می خورند اما تمام شب مشغول پذیرایی از پدر و مهمانش می شوند و دخترها از باقی مانده غذای آنها می خورند تا سیر شوند.

دکتر از بونجوک که توی فکر رفته می پرسد: «قبل از اومدن درویش ها زندگیت چطوری بود؟ خوشبخت بودی؟» بونجوک می گوید :«خوشبختی چیه؟ اصلا نمی دونم.» و دوباره فکرش می رود به آن شب و ناز و غمزه های زن غریبه برای پدرش و بدرفتاری های او با مادرش. او یاد لباس قرمز آن زن می افتد و می پرسد: «برای شب خواستگاری قرمز بهتره نه؟ اگه یه رژ قرمز هم بزنم تمومه. قرمز خیلی بهم میاد!» دکتر که متوجه شده فکر بونجوک مدام درگیر است از او می خواهد از روزهای اول مهاجرتش به هلند بگوید. بونجوک می گوید شوهرش در یکی از مرخصی هایش او را دیده و با پدرش به خواستگاری آمده و پدر بونجوک هم با ازدواج آنها موافقت کرده است. خانم دکتر می پرسد: «خودت می خواستی؟» بونجوک می گوید: «می خواستم از اون خونه برم. کجاش مهم نبود.» بونجوک تعریف می کند که در اولین روز ورودش به خانه صادق او سر کار رفته و از بونجوک خواسته غذا درست کند و محل فروشگاه ترکی را به او نشان داده است. بونجوک می گوید خرید کردن از آن فروشگاه تنها تفریحش بود و مدتی بعد هم به پارک زیبایی در آن حوالی می رفته اما تنهایی و ندانستن زبان آنجا کم کم معذبش کرده و مشکلاتی برایش به وجود آورده است.

او می گوید به صادق گفته می خواهد زبان یاد بگیرد اما صادق خندیده و گفته: «زبان به چه دردت می خوره؟ چه حرفی داری با مردم بزنی؟ دو تا نون می خوای بخری دیگه.» صادق گفته اصلا لازم هم نیست با کسی در ارتباط باشند و او حوصله این چیزها را ندارد. او گفته: « تو می خوای مهمون بازی راه بندازی. همچین چیزی نداریم. بشین تو خونه ت کاراتو بکن. من از این چیزا خوشم نمیاد.» بونجوک می گوید از ماندن در خانه حوصله اش سر می رفته و تنها کارش آشپزی کردن برای صادق بوده است و تنها مساله مهم برای صادق هم خالی نماندن شکمش. بونجوک می گوید: «هیچ حرفی نمی زدیم. هر چی ازش می خواستم بهونه می آورد و قبول نمی کرد.» بونجوک در تنهایی هر روز غمگین تر و تاامیدتر می شده و بیرون از خانه هم همه به نظرش بیگانه و خشن می آمدند. تا اینکه یک روز بونجوک برای آنکه نظر شوهرش را جلب کند موهایش را کوتاه می کند اما صادق متوجه نمی شود. بونجوک به موهایش می رسد و سر میز شام منتظر نگاه او می ماند اما صادق چیزی نمی بیند.

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۰ میانگین: ۰]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *