خلاصه داستان قسمت ۵۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۵۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۵۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۵۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

بعد از انفجار انبار، دمیر و جنگاور سریع از آنجا می روند. دمیر کمی آشفته شده، اما جنگاور میگوید که آنها کار درستی کرده اند. هنگامی که آنها به شرکت می رسند، اخبار انفجار پخش شده و دمیر از کارکنان می شنود که در انفجار انبار یک نفر مرده است. دمیر متعجب می شود و فکرش درگیر این است که چرا هر دوی آنها نمرده اند. جنگاور میگوید که مردم شایعه درست کرده و نباید به آنها اهمیت بدهد. در خانه، ثانیه به اتاق پیش عدنان رفته و با نگاه کردن به لباسهای نوزادی او، به بچه خودش فکر میکند و دلش میخواهد بچه او نیز پسر باشد تا لباسهای عدنان را تن او بکند. در کارخانه، خبر انفجار انبار پخش می شود. چتین نگران می شود زیرا می‌دانست که فکلی قرار است به آن سمت برود. غفور در طویله از اینکه ثانیه برای او غذا نیاورده عصبی است و چشم به راه غذاست. فکلی که در انبار احساس خطر کرده و به نیامدن جنگاور مشکوک شده بود، از ییلماز خواسته بود تا فورا انبار را ترک کنند. بعد از خروج آنها از انبار یکی منفجر شده و آنها سالم مانده بودند. فکلی و ییلماز داخل ماشین هستند و ییلماز در مورد این قضیه با فکلی صحبت میکند و از تصور دیدن چهره دمیر وقتی که آنها را زنده ببیند، پوزخند می زند.

ییلماز پیاده شده و به سمت رستوران می رود. زلیخا و هونکار برای جلسه خیریه به همراه افراد موسسه در رستوران هستند. هنگامی که ییلماز به رستوران می آید، هونکار بخاطر زلیخا میگوید که زودتر به خانه بروند. فکلی به خانه پیش هونکار می رود. هونکار از دیدن او شوکه می شود و با یادآوری گذشته و کشتن عدنان او را ملامت میکند. فکلی با طعنه به هونکار می فهماند که امروز دمیر قصد کشتن او و ییلماز را داشته و انبار را منفجر کرده است. سپس میگوید که قصد رفتن ندارد و برای همیشه در چکوراوا خواهد بود و کسی نمی‌تواند او را بیرون کند. بعد از رفتن فکلی، دمیر به خانه می آید. هونکار آمدن او را از دمیر مخفی میکند. زلیخا پنهانی از هونکار در مورد آمدن مهمان سوال میکند. هونکار به او میگوید که فکلی، قاتل پدرش دمیر به آنجا آمده بود. او از زلیخا میخواهد که این قضیه بینشان بماند. شب برای رفتن به یک مهمانی، دمیر در خال انتخاب لباس برای زلیخا است. او به دنبال جواهرات زمرد زلیخا میگردد که ولی آنها را برداشته بود. زلیخا سعی دارد بهانه ای پیدا کند و به دروغ میگوید که آنها را هونکار برداشته است. هونکار نیز میگوید که آن را برای تعمیر برده است. زلیخا سپس ماجرا را برای هونکار تعریف میکند‌.
ییلماز نیز به مهمانی دعوت شده و به سمت کلوپ شهر می رود.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن