خلاصه داستان قسمت ۶۸ سریال ترکی شعله های آتش

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۶۸ سریال ترکی شعله های آتش (شعله ور) را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. این سریال در ژانری رمانتیک ساخته شده است. سناریوی سریال ترکی شعله های آتش (شعله ور) از داستان فرانسوی  le bazar de la charité بازنویسی شده است. بازیگران اصلی این سریال عبارتنداز؛ دمت اوگار Demet Evgar، دیلان چیچک دنیز Dilan Çiçek Deniz، هازار ارگوچلو Hazar Ergüçlü و….این سریال روایت گر زندگی سه زن از دنیاهای مختلف است.

قسمت ۶۸ سریال ترکی شعله های آتش
قسمت ۶۸ سریال ترکی شعله های آتش

خلاصه داستان قسمت ۶۸ سریال

وقتی رویا و عمر از مقابل خانه ی زینب رد می شوند، همان موقع زینب برای بیرون بردن آشغال ها از خانه بیرون می آید و با انها روبرو می شود و پوزخند زده می گوید: «آدم نمیخوریم که میومدین تو! » و بعد نگاهش به عمر می افتد و می گوید: «وقتی اون دست ها تو جیب باشه یکی میخواد محل حادثه رو زود ترک کنه! » و بعد شب بخیر می گوید و رویا کمی جلوتر می پرسد: «چیزی بین شما گذشته؟! » و وقتی عمر جواب نه میدهد، رویا به سمت زینب می رود و همین سوال را می پرسد: «چیزی بین ما نگذشته اما نیومدم هم چیزی بگذره! نگران نباش اگه عمرو میخواستم این همه سال وقت داشتم که برگردم. قصدم این نیست جداتون کنم. » رویا لبخند میزند و می گوید: «این قصد رو نمیتونی داشته باشی. » زینب هم می گوید: «درسته. مشکل رابطه شما من نیستم، تویی! به وقتش پر میکشی میری سمت دنیای خودت اون وقت میفهمی حق با کیه! » رویا از حرف های او ناراحت می شود و شب حسابی توی فکر می رود و به عمر می گوید: «دستگاه قهوه ساز بخریم. من قبل از آشنایی با تو اصلا ادم چای بخوری نبودم. منظورم اینه بیا عادت های قبلیمون رو کنار نذاریم. » عمر که متوجه شده چیزی از سر شب رویا را اذیت می کند دلیلش را می پرسد و رویا می گوید: «زینب گفت مشکل رابطه ما، خودمونیم. »

و با ناراحتی می گوید: «یه زنی هست که بهتر از من تورو میشناسه. هر حال تورو میشناسه. » عمر می گوید: «اون گذشته و بچگی منه. تو امروز و فردای منی. » رویا لبخند میزند. جمره مقابل خبرنگاران لبخند تصنعی میزند و از چلبی تعریف می کند که چشمش به اوزان می افتد و به بهانه رفتن به دستشویی از جمع انها جدا می شود. اوزان به محض دیدن او در آغوشش می گیرد. جمره که نگران است می گوید: «اوزان اینکاراو نکن. ازت خواهش میکنم. » اوزان می گوید: «چیزی واسم مهم نیست. ازت میخوام دخالت نکنی. من میخوام تو اون خونه از داخل چلبی رو به زانو دربیارم و با دخترم از اون زندون آزاد شیم. » اوزون به خانه ی خانم می رود و دنبال چیزی می گردد. خانم مچ او را می گیرد و گوشش را می پیچاند و تهدیدش می کند او را به دست پلیس بدهد. اوزون می گوید: «من اومدم خودتو ببینم. » خانم جا می خورد اما از اوزون می خواهد شب را آنجا بماند. وقتی جمره و چلبی به خانه برمی گردند، در اتاق جمره قفل است. چلبی می گوید: «باید بیای تو اتاقمون چون تو توافق رو زیر پا گذاشتی. چون میدونم هنوزم داری پشت سرم نقشه میکشی. » و اشاره می کند به حرف هایی که به اوزان زده و او هم شنیده است. جمره با عصبانیت می گوید: «آره تا آخرش میجنگم و هرکاری با من کردی رو فاش میکنم. » چلبی می گوید: «تو بری گونش چی میشه؟ هنوزم نمیدونی هیچ وقت نمیتونی منو ترک کنی؟! » و به سمت جمره حمله می کند! جمره مجسمه ای را برمیدارد و بالا می گیرد تا به چلبی ضربه بزند و فریاد میزند: «قسم میخورم میکشمت! »

چلبی پوزخند میزند و می گوید: «تو نمیتونی منو بکشی جمره! یالا منو بکش! یالا! » و بعد ضربه ای به دست جمره می زند و او را زمین می زند. جمره با ترس دستانش را محافظ سرش می کند و چلبی با پوزخندی می گوید: «این ترس برات کافیه! » صبح وقتی آرزو با ذوق اسکندر را بیدار می کند، اسکندر تازه یاد دیشب می افتد و کلافه و عصبی چشم از او می گیرد. اوزان و التان با کمی بررسی متوجه شده اند شرکت دورسون سه مجوز مختلف برای بررسی آثار تاریخی خواسته. اما برای این که از کارهای چلبی و دورسون باخبر بشوند به یک نفوذی نیاز دارند و همه تصمیم می گیرند از جمره که داخل خانه چلبی است کمک بگیرند. اما از انجایی که گوشی جمره شنود می شود، اوزان به بهانه خبرنگاری به مدرسه گونش می رود و یادداشتی به او می دهد تا دور از چشم چلبی به مادرش برساند. عمر و رویا با هم به شرکتی که رویا انجا کار می کند می روند. سرکان از عمر هم دعوت می کند تا برای خوردن غذا همراهشان بیاید.

اما دور از چشم همه، با عصبانیت به دستان رویا که در دست عمر است خیره می شود. سر میز غذا، در مورد شغل عمر حرف به میان می آید، دیگر کارمندها وقتی می فهمند عمر در واقع وسایلی که از مرده ها می ماند را در مغازه اش در هفت قلعه می فروشد، به زور جلوی خنده شان را می گیرند و فورا میز را به بهانه دستشویی ترک می کنند. عمر هم به دستشویی می رود و می شنود که آن دو می گویند: «چطور اون دختر تازهه با این یارو دوسته؟ نترس دو روز دیگه سرکان مخ دختره رو میزنه. » عمر وقتی این را می شنود با عصبانیت به سمت انها حمله می کند. سرکان کمی در مورد عمر و این که چطور رویا با همچین آدمی است کنجکاوی می کند که کمی ای قضیه به رویا برمی خورد و می گوید: «فکر میکنم یکم زود قضاوت کردی. عمر اونجوری که فکر میکنی نیست. » اما همان موقع صدای دعوای عمر وسط رستوران با دو نفر دیگر به گوشش می رسد و رویا با بغض رفتار وحشیانه عمر را می بیند و شوکه می شود

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۰ میانگین: ۰]
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن