خلاصه داستان قسمت ۸۱ سریال ترکی دختر سفیر

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۸۱ سریال ترکی دختر سفیر را می توانید مطالعه کنید. فصل اول این مجموعه محصول سال ۲۰۱۹ در ژانر درام است و فصل دوم آن در حال پخش می باشد. نام انگلیسی این سریال The Ambassador’s Daughter است. در این سریال انگین آکیورک  Engin Akyürek ، نسلیهان آتاگل دوغلو Neslihan Atagül Doğulu، تولین یازکان Tülin Yazkan، غنچه جلاسون Gonca Cilasun و اوراز کایگیلاراوغلو Uraz Kaygılaroğlu به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۸۱ سریال ترکی دختر سفیر
قسمت ۸۱ سریال ترکی دختر سفیر

خلاصه داستان سریال ترکی دختر سفیر

سانجار و ناره از جوانی یکدیگر را دیوانه‌وار دوست دارند، اما پدر این دختر مخالف رابطه آن‌ها بود. ناره و سانجار تصمیم می‌گیرند فرار کنند و مخفیانه ازدواج کنند. شب بعد از عروسی سانجار گمان می‌کند ناره به او خیانت کرده‌است و حرف‌های ناره را باور نمی‌کند، لذا او را از کلبه‌شان بیرون می‌کند. ناره خود را از صخره به پایین پرت می‌کند و به سختی مجروح می‌شود. ناره بعد از آن ناپدید می‌شود و داستان آن‌ها به افسانه ای تبدیل می‌شود که ترک‌ها برایشان شعر گفته‌اند. سانجار گمان می‌کند ناره به راحتی او را ترک کرده‌است و به دنبال زندگی تازه‌ای به اروپا رفته‌است. سال‌ها بعد ناره دوباره در زندگی سانجار ظاهر می‌شود. او در لحظه‌ای که سانجار قصد ازدواج دارد، با دختر بچه ای ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد زندگی جدیدی را آغاز کند. سانجار پس از ورود دوبارهٔ ناره به زندگی اش، دوباره بهم می‌ریزد و سعی در بیرون کردن ناره از زندگی اش دارد اما با اتفاق‌های عجیب و مرتبط بهمی که در ادامه داستان می‌افتاد ورق بر می‌گردد و سانجار به دنبال حقیقت ۸ سال پیش می‌رود.

قسمت ۸۱ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر ناره را به قایق می رساند و تلاش می کند که بیهوش نشود. و از او می خواهد که پشت سر هم حرف بزند و ساکت نباشد. ناره می گوید: «ما زوج فوق العاده ای هستیم. و همیشه به خاطر اشتباهاتمان همدیگر را بخشیدیم … » و بیهوش می افتد. گیدیز یحیا را به باد مشت و لگد می گیرد تا بگوید چرا از آکین دو میلیون یورو گرفته است؟ و داد می زند اگر بلایی سر ناره بیاید او را خواهد کشت. یحیا می پرسد: «پس چرا از سنجر اسم نمیبری؟ چرا نمی گویی اگر بلایی سر سنجر بیاید من را خواهی کشت؟ تو هم عاشق ناره هستی! اختلاف تو و سنجر هم سر همین بود. ولی بهتر است من را بکشی چون اگر زنده بمانم همه چیز را به ناره خواهم گفت. » گیدیز مشت دیگری به صورت او می کوبد و الوان بیرون از انبار برای شوهرش گریه می کند. در همین حال قهرمان به خانه ی گیدیز می آید و مستقیم به انبار می رود. موگه با دیدن او به یاد حوادث گذشته می افتد و وحشت می کند. ولی قهرمان به گیدیز می گوید: «افرادم به من خبر داده اند که ناره و سنجر در قایقی در اسکله هستند و هردو زخمی شده اند. » گیدیز به همراه الوان به اسکله می رود. سنجر که بالاخره توانسته خودشان را به ساحل برساند از زور بیحالی و خستگی از هوش می رود. ناره سریع به اتاق عمل برده می شود و سنجر هم در همان بیمارستان بستری می شود. گیدیز صبح خسته به خانه شان می رسد و موگه به او می گوید: «نگران یحیا نباش. لوکی مواظب اوست. » گیدیدز تاکید می کند: «تا وقتی اکین پیدا شود یحیا باید زندانی باشد و کسی هم از این جریان خبردار نشود. در ضمن میخواهم ناره را به خانه منتقل کنم تا دست اکین به او نرسد. » از آن طرف، سنجر هم که نگران است اکین دوباره اقدام به دزدیدن ناره کند، او را با امبولانس به عمارتشان می برد و چند نگهبان اطراف خانه می گمارد.

منکشه با دیدن ناره با ناراحتی به سنجر می گوید: «حق نداری وقتی من بچه ای را در شکم دارم، دوست دخترت را اینجا نگه داری! » سنجر با خشم می گوید: «تو حامله ای ولی ناره در شکمش گلوله هست! پس بهتر است خفه شوی. » گیدیز به بیمارستان می رود و متوجه می شود سنجر قبلا ناره را به خانه ی خودش برده. او به شدت عصبی شده و به سمت عمارت افه اغلو می رود. سنجر هم ناره را به اتاق خودش برده و آنجا می خواباند. ولی وقتی ناره به هوش می آید و می فهمد در عمارت افه اغلو است و قرار است که پیش منکشه باشد به سنجر می گوید: «من باید به خانه ام برگردم. اینجا برای من مثل جهنم است. » اما سنجر اصرار می کند که به خاطر خودش و ملک تا وقتی که حالش خوب شود آنجا بماند. و برای آوردن ملک از خانه خارج می شود. ولی دم در عمارت گیدیز با خشم به سمت او رفته و داد می زند: «چرا ناره را جایی اورده ای که با زن حامله ات زندگی کند؟ چرا انقدر عذابش می دهی؟ او باید در خانه ی من بستری شود. » سنجر با خشم داد می زند: «وقتی آکین آن بیرون منتظر است و ناره هم زخمی شده انتظار داری چه کار کنم؟ برو خدارو شکر کن که نمیکشمت ولی صبرم را لبریز کردی.از این به بعد شراکتی با هم نداریم. » گیدیز با نیشخند می گوید: «شراکت ما خیلی وقت پیش به هم خورد. در قلب من عشق برنده شد. من دیگر به خاطر این که عاشق عشق دوستم هستم عذاب وجدان ندارم. دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. » در همین حال ناره افتان و خیزان خودش را به بیرون از عمارت می رساند تا به خانه اش برود و سنجر و گیدیز را انجا رو در روی هم می بیند گیدیز به آرامی به سنجر می گوید: «حالا از خود ناره می پرسیم که می خواهد پیش تو باشد یا پیش من؟ او خودش انتخاب خواهد کرد. » ناره در سکوت به انها چشم می دوزد.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
۰ ۰ vote
Article Rating
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن