خلاصه داستان قسمت ۸۹ سریال ترکی شعله های آتش

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۸۹ سریال ترکی شعله های آتش (شعله ور) را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. این سریال در ژانری رمانتیک ساخته شده است. سناریوی سریال ترکی شعله های آتش (شعله ور) از داستان فرانسوی  le bazar de la charité بازنویسی شده است. بازیگران اصلی این سریال عبارتنداز؛ دمت اوگار Demet Evgar، دیلان چیچک دنیز Dilan Çiçek Deniz، هازار ارگوچلو Hazar Ergüçlü و….این سریال روایت گر زندگی سه زن از دنیاهای مختلف است.

قسمت ۸۹ سریال ترکی شعله های آتش
قسمت ۸۹ سریال ترکی شعله های آتش


خلاصه داستان قسمت ۸۹
سریال

چلبی در اتاق تیمارستانش فریاد می کشد و خودش را به در و دیوار می کوبد و می خواهد که او را آزاد کنند. پرستاری داخل می شود و با نگرانی به چلبی خیره می شود و می گویدک «حتی اگه از اینجا هم بری بعدش میفرستنت زندان… » او سعی می کند چلبی را آرام کند و بعد می گوید: «میخوام نجاتت بدم و از اینجا بیرون ببرمت… » چلبی می خندد و می گوید: «مامانم فرستادت؟ » زن می گوید: «مامانت کیه؟ » چلبی می گوید:« هولیا کایابیلیه. » زن می گوید: «مامان تو اون نیست. من اینجام. » چلبی گریه اش می گیرد و می گوید او را مادر صدا می کند. زن می گوید: «اومدم اشتباهمو جبران کنم. به خاطر تو اومدم پسرم. » و بعد به سمت در می رود و می گوید: «منتظر خبرم باش. » و از اتاق خارج می شود. چلبی با خوشحالی به او خیره می شود.
زنی با سر و صورت کبود پیش جمره می آید تا از دست شوهرش نجاتش بدهد و کمکش کند. جمره سعی می کند زن را که گریه می کند آرام کند. همان موقع زن دیگری با خجالت برای کمک به سمتشان می آید. جمره و تومریس و خانم به جمره می گویند که چطور می تواند به انها جا و مکان بدهد… جمره شب آنها را به خانه ی خودش می برد اما بعد رو به دخترها می گوید: «چطوره یه کمپین راه بندازیم؟ » تورمیس می گوید: «من هستم. حتی اولین خونه رو هم من میبخشم. » جمره خیلی خوشحال می شود.

آرزو به کلانتری می رود تا بتواند اسکندر را ببیند. او با دیدن اسکندر در آغوشش می گیرد و گریه اش می گیرد. اسکندر هم گریه می کند و می گوید: «میخوام بمیرم اما نمیتونم بمیرم. قلبم داره میسوزه آرزو.. » آرزو می گوید: «من اینجام. » اسکندر می گوید: «اما اون نیست… » چیچک در حیاط خانه تومریس نشسته که اطلس را ببیند. اطلس با دیدنش خیلی خوشحال می شود. چیچک در آغوشش می گیرد و وقتی اطلس می پرسد که آمده تا برای همیشه بماند، چیچک می گوید: «من باید برم اطلس. اما تنها نمیذارم. باید برم تا بتونم روی پای خودم بایستم و خونه و کار خودمو داشته باشم. بعد دوباره میام پیشت. » اطلس گریه اش می گیرد و چیچک هم با ناراحتی خانه را ترک می کند که به آرزو برمی خورد. آرزو می گوید: «اگه اسکندر رو دوستش داری باید بهش بگی، فکر نکنه بهش خیانت کردی. حداقل اینو بهش بدهکاری. »

جمره به همراه بقیه پناهگاه و اولین کمپین راه راه می اندازند. ناگهان متوجه می شوند از صبح خبری از خانم نیست. جمره یادش می افتد که شوهر او قرار بوده همین روزها آزاد بشود و با دلهره می گوید: «میخواد شوهرش و بعد هم خودشو بکشه. باید جلوشو بگیریم. » رویا فورا زندانی که شوهر خانم آنجا زندانی بوده را پیدا می کند.خانم منتظر شوهرش جلوی در زندان می ماند و به محض دیدن او که پیر و مریض است، اسلحه را به سمتش می گیرد و با نفرت می گوید: «چه ربطی داره قاضی ببخشتت. من هنوز نبخشیدمت. » همان موقع جمره و بقیه خودشان را می رسانند و از خانم می خواهند اسلحه را کنار بگذارد. خانم این کار را نمی کند و جمره می گوید: «رویا گفت چون مریضه آزادش کردن. داره سعی میکنه تورم تو باتلاق خودش بکشونه. این کارو نکن. اون به عنوان یه هیولا میمیره اما تو مامان بهاری. تو خواهر بزرگتر من شدی این کارو نکن. » خانم نرم می شود و اسلحه را پایین می اورد.

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۰ میانگین: ۰]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *