خلاصه داستان قسمت ۳۸۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۳۸۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه ترکیه ای باء نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال مورات سراچ اغلو می باشد. نخستین قسمت از این مجموعه در تاریخ ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۸ از شبکه آ تی وی پخش شد.

قسمت ۳۸۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا
قسمت ۳۸۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

قسمت ۳۸۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

گلتن به دیدن چتین تو بازداشتگاه می رود و با دیدنش گریه می کند و ازش میرسه چجوری این اتفاق افتاد؟ چتین تعریف میکنه و از گلتن می خواد آروم باشه چون علی رحمت دنبال کارهاشه زود میام بیرون. فرمانده یاد روزی میوفته که سودا رفته بود تا چیزی را اعتراف کند اما با دیدن دمیر حرفش را ادامه نداد و پس گرفت به خاطر همین شک میکنه و با مافوقش میگه و تصمیم میگیرن تا مامور بفرستن سودا را به کلانتری بیارن‌ فرمانده به عمارت یامان ها می رود. دمیر و زلیخا که در حال صبحانه خوردن تو حیاط هستن، با دیدن ماموران ژاندارمری تعجب میکنند. فرمانده سراغ سودارو از دمیر میگیره که دمیر میگه خواهر سودا اینجا نیست چیکارش دارین؟ اتفاقی افتاده؟

فرمانده میگه اونروز سودا خانم برای اعتراف یه چیزی اومده بود به کلانتری که حرفش نصفه موند و رفت، فرمانده میپرسه سودا خانم کجاست؟ دمیر میگه رفته استانبول فرمانده میپرسه آدرسشو میدونین؟ که دمیر تایید میکنه و آدرس محل سکونت سودا در استانبول را بهشون می دهد. جومالی پیش غفور و ثانیه میره و این خیر را بهشون میده ولی ثانیه و غفور از این کار جومالی خوششون نمیاد و میگه به تو ربطی نداره اینجا چه اتفاقی می افته. جومالی با اوزوم بازی میکنه تا صبحانه شو بخوره، ثاتیه وقتی اونارو باهم میبینه عصبی میشه و بهم میریزد و با آشفتگی به آشپزخانه میره تا اشک هایش را کسی نبینه. غفور دنبالش می رود و در آخر همدیگر را در آغوش کشیده و غفور دلداریش میده‌. گولتن با حال داغون وارد آشپرخانه میشه که ثانیه و فادیک ازش میپرسن چیشده؟

گولتن ماجرارو برایشان تعریف میکند. همان موقع زلیخا میره آشپزخانه تا سراغ چای را بگیره که چرا انقدر دیر کردن که میبینه گولتن داره گریه میکنه ازش میپرسه چیشده؟ اتفاقی افتاده؟ گولتن میگه زلیخا بدبخت شدم و اتفاق را واسش تعریف میکنه. زلیخا به سالن برمیگرده که دمیر ازش میپرسه چیشده؟ چرا انقد دمغ شدی؟ زلیخا ماجرارو واسش تعریف میکنه که دمیر میگه امروز حتما میرم ملاقاتش ببینم کم و کسری نداشته باشه. دمیر و فکرت باهم روبرو میشن. دمیر که به خاطر حرف های شرمین ریخته بهم و نمیدونه حرف کیو باور کنه به خاطر همین به فکرت میگه تو که ادعا میکنی دشمنی را کنار گذاشتی جواب یکسری سوالارو بهم بگو. فکرت هم قبول میکنه. دمیر ازش میپرسه چجوری با امید آشنا شدی؟

فکرت میگه به صورت کاملا تصادفی و اتفاقی تو آلمان. باهمدیگه میرفتیم بیرون میگشتیم تا اینکه من فهمیدم عدنان یامان بابامه وقتی برای امید گفتم امید حسابی عصبی شد و گفت که دشمن او هم هست. به خاطر همین تصمیم گرفتیم بیایم چکوروا چون جفتمون یه دشمن مشترک داشتیم دمیر میگه که من بودم؟! فکرت تایید میکنه. دمیر میگه رابطه ات با بچه تو شکم امید چیه؟ رابطه ای دارین؟ که فکرت میگه اصلا، اصلا دمیر اینجا من دستمم نخورده بهش اصلا. باهمدیگه دست میدن و دمیر تشکر میکنه که راستشو گفته، فکرت میگه جوابشونو میدونستی؟ اگه میدونستی چرا از من پرسیدی؟ دمیر میگه میخواستم از زبونت بشنوم و میره. لطفیه و علی رحمت به مرسین میرن تا با وکیل برادر مژگان حرف بزنن درباره حضانت کرمعلی.

وکیل بهشون میگه اگه قسط موکلم فقط گرفتن کرمعلی بود که میتونستم مثل آب خوردن بگیرم و احتیاجی نبود تا اینجا بیاین اما موکل من متوجه سرسناس بودن شما تو چکوروا شده به خاطر همین در قبال حضانت پول میخواد تکین میگه اولا من کرمعلیو نمیدادم اگه میخواست نمیزاشتم دوما چقدر میخواد؟ وکیل میگه دو میلیون لیر، لطفیه جا میخوره از این مقدار ولی تکین با فراغ باز قبول میکند و میگه حاضرم همه چیزمو بدم واسه کرمعلی ولی ۱ میلیون الان میدم ا  میلیون موقع گرفتن حضانت. فکرت به خانه برمیگرده که میبینه کسی خونه نیست. بعد از چند دقیقه لطفیه و تکین از راه میرسن. و فکرت ازشون میپرسه کجا بودین؟ علی رحمت ماجرارو واسش تعریف میکنه و میگه با ۲ میلیون لیر راحت حضانت کرمعلی را به ما دادنً، فکرت خوشحال میشه و خدارو شکر میکند‌. تکین به فکرت میگه باید یه موضوعیو بهتون بگم الان که حضانت بچه را گرفتیم خیالم راحت شد میتونم بگم. اون شب چتین پشت فرمون نبود، فکرت میگه پس کی بود عمو جان؟ تکین میگه من بودم خواستم خودمو معرفی کنم که چتین گفت من میرم خودمو جای شما لو میدم چون اگه شما تو زندان باشین ماجرای حضانت کرمعلی معلوم نیست چی میشه به خاطر همین تصمیم گرفتیم موقت چتین جای من بره ولی الان که خیالم راحت شد میخوام برم اعتراف کنم. فکرت بهش میگه من میرم جای شما اعتراف کنم و زودتر بیا بیرون اما تکین قبول نمیکنه و میگه من آدمی نیستم که زیر بار اتفاقات شونه خالی کنم، تکین در حال آماده شدن است که فکرت بهش میگه عمو حان منم باهاتون میام که تنها نباشین و باهم به طرف کلانتری میرن، علی رحمت خودشو تسلیم میکنه و چتین آزاد میشه. فکرت به دنبال چتین میره و به عمارت بامان میبرنش تا گولتن را ببیند. گولتن با دیدن چتین او را در آغوش میگیرد. بعد از مدتی امید به عمارت یامان ها میره، دمیر با عصبانیت میگه چرا اینجا اومدی گورتو گم کن، امید با پررویی میگه اومدم بچه ام را تو همین عمارت به دنیا بیارم دمیر قبول نمیکنه که امید میگه اگه قبول نکنی میرم پیش پلیس و میگم که مادرمو کشتی، دمیر میگه مزخرف نگو خودت کشتی نه من امید میگه ولی کسی باور نمیکنه تو مادرمو انداختی بیرون و تهدید به مرگش کردی پس مرگش به دست تو طبیعی تره تا من، از سر و صدا زلیخا میاد و با دیدن امید میگه تو اینجا چیکار میکنی؟ گورتو از خونم گم کن بیرون اما امید با وقاحت میگه اومدم بمونم مگه نه دمیر، دمیر که چاره ای نداره میگه واسه چند وقت باید همینجا بمونه زلیخا میگه بمونه ولی من اینجا نمیمونم و به اتاقش میره. سگ چند نفر از اهالی چکوروا از بوی جسد یه جا می ایستد و زمین را میکند، اهالی هم شروع میکنن به کندن که با یه جسد روبرو میشن….

بیشتر بخوانید:

(بخش دوم) خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی روزگاری در چکوروا + عکس

۰ ۰ آرا
امتیازدهی به مقاله

ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
دکمه بازگشت به بالا