خلاصه داستان قسمت ۱۲۴ سریال ترکی حسرت زندگی + عکس
در این مطلب از سایت جدولیاب شما شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۲۴ سریال ترکی حسرت زندگی هستید همراه ما باشید. سریال حسرت زندگی با تمرکز بر زندگی شخصیتهای مختلف، روایتگر قصههایی از عشق، خیانت، دسیسه و روابط پیچیده انسانی است. شخصیتهای اصلی سریال هرکدام با مشکلات و چالشهای زندگی خود دست و پنجه نرم میکنند و در این میان، روابط خانوادگی و عاشقانه آنها تحت تأثیر قرار میگیرد.
قسمت ۱۲۴ سریال ترکی حسرت زندگی
عمر وقتی شب به خانه رفته غمزه گریه میکنه بابت اتفاق پیش اومده که عمر اونو آروم میکنه و سعی میکنه دلداریش بده. طاهر به خانه میره که ادارو با عصبانیت صدا میزنه او به نیلوفر میگه وای بابام اومد! یعنی چیزی فهمیده؟ حتما عکسامو دیده! و میترسه که وقتی میره به سالن طاهر بهش میگه که نباید میزاشتم بری اون مدرسه مقصر اون اتفاق تویی! تو باعث شدی یامان چاقو بخوره و بمیره! ادا و بقیه با شنیدن این خبر شوکه شدن و ادا میگه یعنی چی؟ چی داری میگی؟ طاهر میگه مگه تو توی اون مدرسه نبودی؟ چرا فیلم بازی میکنی که مثلا نمیدونستی؟ ادا گریه میکنه و حالش بد میشه و خودخوری میکنه نیلوفر هم با گریه اونو دلداری میده. فردای آن روز مراسم تشییع و خاکسپاری یامان هستش. طاهر از خواب بیدار میشه سراغ شوکران و ادارو میگیره و میگه کجان؟ آنها میگن نمیدونیم ما هم الان از خواب بیدار شدیم طاهر میگه تو میدونی کجان به من نمیگی! وجدان میگه تو هم تو این خونه بودی ولی نفهمیدی پس طبیعیه که ما هم نفهمیده باشیم!
نیلوفر عصبی میشه و باهاش دعوا میکنه و در آخر میگه امروز تشییع جنازه یامان دوستمه منم میرم و تو هم حق نداری جلومو بگیری و میره حاضر بشه که طاهر میگه تو هم میخوای بری یه چیز درست حسابی بپوش برو وجدان میگه نه خوب شد گفتی وگرنه با همین لباس های تو خونه میرفتم! مراسم شروع شده و همه گریه و زاری میکنن. در آخر ادا میره پیش امینه که او دعواش میکنه و گمشو برو تو باعث شدی همچین اتفاقی بیوفته ما داریم تاوان بی فکریه تورو میدیم! نساء آرومش میکنه و میگه ادا هم نمیدونست اینجوری میشه که! و آرومش میکنه. طاهر اونجا میاد و بعد از کمی دعوا کردن میخواد دست دختراشو بگیره تا ببره خونه که حاجی رشاد جلشو میگیره و میگه دست به دخترت نمیزنی! اونا هیچجا نمیان! طاهر بعد از کمی بحث از اونجا میره پیش عزت و ماجرارو میگه که دارن برای بچه های منم تصمیم میگیرن و ازم جداشون میکنن! عزت بهش کلید خونه ای میده و میگه این خونه پدربزرگمه ماشین میاد دم در خونه با بچه هات سوارشو برو اونجا تا دست کسی بهت نرسه تا وقتیکه من بگم بهت! حاجی رشاد تو خونه به چیچک میگه که انگاری باید برگردیم به همون خونه مامانم راضی نمیشه بیاد اینجا بریم منم کم کم کارهاشو بکنم پس بگیرم چیچک میگه نمیشه فعلا الان اینجا خونه عزاست همه میان تسلیت بگن!….