خلاصه داستان قسمت ۴۲ و ۴۳ سریال ترکی داستان یک شب + عکس
در این مطلب از سایت جدولیاب شما شاهد خلاصه داستان قسمت ۴۲ و ۴۳ سریال ترکی داستان یک شب می باشید همراه ما باشید. سریال ترکی داستان یک شب یکی از مجموعههای تلویزیونی ترکی است که بخاطر بازیگران خود بسیار مورد توجه قرار گرفت. سریال ترکی داستان یک شب (Bir Gece Masalı) به کارگردانی امره کاباکوشاک (Emre Kabakuşak) و نویسندگی سلدا آکین (Selda Akin)، ادا تزجان (Eda Tezcan) و جیهان چالیسکانتورک (Cihan Çaliskantürk) در سال ۲۰۲۴ ساخته شد. بوراک دنیز و سو بورجو یازجی کوشکون بازیگران اصلی این اثر هستند.
قسمت ۴۲ و ۴۳ سریال ترکی داستان یک شب
تو عمارت یک سری از خبر باردار بودن جان افزا خوشحال شدند و یک سریا نه. عفت از شنیدن این خبر فشارش افتاده و میگه من نمیخوام از اون دختر ماهر بچهدار بشه! جیلان ازشون میپرسه که ماجرا چیه چرا انقدر با زن ماهر مشکل داره؟ عفت تعریف میکنه چون اون دختر، دختر قاتل پسر منه کسی که با ثریا ازدواج کرده بود جیلان جا میخوره و سودا بهش میگه حالا فهمیدی دلیل این عصبانیتاش واسه چیه؟ بعد از چند دقیقه ماهر و جان افزا به اونجا میان که ثریا با دیدنش سریع میره پیشش و اونو در آغوش میگیره جیلان با دیدنش ازش تعریف میکنه و میگه که تو چقدر خوشگلی مثل عروسکها میمونی! جان افزا خوشحال میشه و ازش تشکر میکنه و میگه خودتم خیلی خوشگلی ثریا به خاطر اینکه فکر میکنه جان افزا حامله ست حسابی بهش رسیدگی میکنه و مراقبشه. خبر میدن که خانواده جان افزا به اونجا اومدن جان افزا حسابی خوشحال میشه اما عفت با کلافگی میگه کلیمچیها دارن مارو محاصره میکنند! بدتر از این نمیشه! جان افزا بهش میگه ببخشید اونا خانواده منن و من خیلی دوسشون دارم تا جایی که یادمه وقتی از پشت بوم افتادم تو حیاط و از لب مرگ برگشتم خودتون بهم گفتین منو به عنوان عروستون قبول کردین و واسم ارزش قائلین پس باید برای خانوادمم ارزش قائل شین درست میگم؟! و به صورت نامحسوس اونو تهدید میکنه عفت تایید و ناچاراً سکوت میکنه.
ثریا وقتی با مادربزرگ جان افزا تنها میشه بهش میگه دوست دارم یه چیزی بهتون بگم ولی نباید بگم اون ازش میپرسه چی شده؟ اتفاق خاصی افتاده؟ ثریا در آخر تحمل نمیکنه و بهش میگه که جان افزا حامله ست آنها به شدت خوشحال میشن ولی ثریا ازشون میخواد تا ماهر و جان افزا نفهمن که میدونن چون اتفاقی فهمیده. آنها قبول میکنند وقتی پیششون میره با هم گرم صحبت میشن آنها منتظرند تا ببینند او هوس چیزی میکنه یا نه که به سرعت برن واسش درست کنن جان افزا میگه فعلاً حالت تهوع دارم به خاطر بیحسی که بهم زدن اما آنها فکر میکنند حالت تهوش به خاطر حاملگیشه واسه همین بهش میگن میریم واست دلمه درست کنیم. فرمان با افسانه رفتن برای معاینه بچه. فرمان با دیدن عکس بچهاش احساساتی میشه و گریه میکنه او عکسو با خودش برده خونه که وقتی داره نگاش میکنه سودا میره پیشش و میگه این چیه این عکس بچه ست! اما فرمان میگه سنگ کلیه دارم رفتم سونوگرافی اینم عکس همونه و سودا قبول میکنه…