خلاصه داستان قسمت ۴۴ سریال ترکی داستان یک شب + عکس
در این مطلب از سایت جدولیاب شما شاهد خلاصه داستان قسمت ۴۴ سریال ترکی داستان یک شب می باشید همراه ما باشید. سریال ترکی داستان یک شب یکی از مجموعههای تلویزیونی ترکی است که بخاطر بازیگران خود بسیار مورد توجه قرار گرفت. سریال ترکی داستان یک شب (Bir Gece Masalı) به کارگردانی امره کاباکوشاک (Emre Kabakuşak) و نویسندگی سلدا آکین (Selda Akin)، ادا تزجان (Eda Tezcan) و جیهان چالیسکانتورک (Cihan Çaliskantürk) در سال ۲۰۲۴ ساخته شد. بوراک دنیز و سو بورجو یازجی کوشکون بازیگران اصلی این اثر هستند.
قسمت ۴۴ سریال ترکی داستان یک شب
جان افزا با داداش خورشید ماهر را تعقیب میکنه و داداش خورشید به جان افزا میگه واسه ما دردسر میشه اگه داداش ماهر بفهمه همچین کاری میکنیم جان افزا میگه اون منو زیاد دعوا میکنه اگه چیزی فهمید بگو من گفتم! اونا از دور میبینن که میرن واسه عملیات تو یه خونه خرابه که جان افزا پیاده میشه و میگه که تو برو داداش خورشید من خودم از دور نگاه میکنم میخوام ببینم کیو دستگیر میکنن. او همان جا دختری که تل سر اونو زده به موهاش میبینه و دنبالش راه میوفته. ماهر با گروهش رفته داخل خونه و زن و مردی که بچه هارو برای دزدی اغفال میکردن را میگیرن و میبرن. جان افزا تو پارک میبینه یه مرد اون دختر بچه رو با خودش میبره که تعقیبش میکنه. او میبینه میرن داخل یه کارخانه متروکه و اون دختر بچه داره مدام میگه ولم کن نمیخوام بیام میترسم! اما او مرد به زور میبرتش که جان افزا به ماهر زنگ میزنه و خودش با اون مرد درگیر میشه و میخواد بچه رو بگیره که موفق نمیشه ماهر میبینه جان افزا داره زنگ میزنه برمیداره و صداهای اونارو میشنوه و مدام جان افزارو صدا میزنه.
در آخر جان افزا تلفنو جواب میده و میگه بیا یه کارخانه متروکه نزدیک خودتم کمک کن! ماهر با افرادش به اونجا میرن و اون مردو دستگیر میکنن میبرن و بچه را نجات میدن. ثریا تو خونه میگه نظرتون چیه که یه جشن ترتیب بدیم واست جان افزا و ماهر؟ اینجوری بیان سورپرایز میشن همه جزء عفت و سودا خوشحال میشن سارا میپرسه جشن واسه چی؟ آنها ماجرای حاملگی جان افزارو میگن که او جامیخوره و شوکه شده چون از همه چیز جان افزا باخبره. اون بچه از ماهر معذرت خواهی میکنه و میگه من نمیخواستم لپ تاپتو بدزدم مجبورم کرد! منو میندازی زندان؟ او میگه نه عزیزم و آرومش میکنن که نترسه. جان افزا و ماهر وقتی به خانه برمیگردن سلیم را با جیلان میبینن که آنها جا میخورن و ماهر با سلیم دعوا میکنه و مشتی هم بهش میزنه و بعد از رفتن او به داخل میرن. آنها وقتی جشن و خبر حاملگی جان افزارو میبینن شوکه میشن ماهر به فرمان نگاه میکنه که او سرشو میندازه پایین….