خلاصه داستان قسمت ۱۰۴ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۰۴ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۰۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۰۴ سریال ترکی گودال

وقتی وارتلو و مدد در راه رسیدن به خانه هستند، خانه کوچوالی ها را می بینند که بدون داشتن نگهبانی درش باز است. وارتلو نگران می شود و وارد خانه می شود اما می بیند که عایشه و کاراجا سر میز شام تنها نشسته اند… وارتلو از کاراجا می پرسد: «همه ی همه رفتن؟ » و منظور او سعادت است. وقتی کاراجا تایید می کند وارتلو ناراحت می شود. سلیم هم شب به خانه نیامده و درون باری نشسته و بدون توجه به افرادش فکر می کند. از طرفی نجرت پیش سلطان می رود و می گوید: «مامان، وقتی داشتیم میومدیم اینجا خوشحال شدم که دیگه از سعادت دور میشم. ولی دیدم اونم اومد. من دیگه نمیتونم با اون زیر یه سقف زندگی کنم.. » سلطان می گوید: «اون موضوع دیگه تموم شده… » اما نجرت بیبی چک را روی میز می گذارد و می گوید: «این موضوع هیچ وقت تموم نمیشه! » سلطان با وحشت به بیبی چک خیره می شود! صبح زود، علیچو ادریس را به همان جایی که ملیحه را پیدا کرده می برد. ادریس کمی نگران است و مدام از علیچو می پرسد که مطمئن است که ملیحه را دیده؟ علیچو دست او را می گیرد و داخل می برد. ادریس وارد اتاق ملیحه می شود و از پشت سر او را می بیند و بغض می کند و با ناراحتی به او خیره می شود و بعد هم قصد رفتن می کند. علیچو از او می پرسد که چرا داخل اتاق نمی شود و ادریس می گوید: «من ملیحه رو کشتم. به خاطر گودال کشتمش. حالا هم گودال از دست رفت و هم ملیحه… من برم چی بگم بهش؟ بگم منو میبخشی؟ … الانم ازت یه چیزی میخوام پسرم. ملیحه هر خواسته ای داشت به من بگو… » و می رود. سلطان سر میز صبحانه، سعادت را صدا می کند و بیبی چک را به او نشان داده و می گوید: «این چیه؟! » سعادت با ناباوری به او خیره می شود. سلطان ادامه می دهد: «حتی خیانت پسرم انقدر منو نسوزوند! تو منو نابود کردی! الانم بساطتو جمع کن و از اینجا برو! دیگه جایی تو این خونه نداری. » سعادت با گریه وسایلش را جمع می کند و می رود. در مسیر او ادریس را می بیند و از تاکسی پیاده شده و به سمت او می رود و دستش را می بوسد و می گوید: «بابا حقت رو حلال کن… »

و می رود و به ادریس که با تعجب اسم او را صدا می زند توجهی نمی کند. ادریس سراغ سلطان می رود و می گوید: «تو گفتی سعادت بره؟ الان بهش زنگ بزن و معذرت خواهی کن بگو بگرده. چرا این دخترو راحت نمیذاری؟ » سلطان می گوید: «از اونجایی که تو راحتش نمیذاری… بذار بره. اون خیلی وقته قلبا از اینجا رفته.. بذار آدم بده من باشم. بذار بره پیش بابای بچه اش… » ادریس به او خیره می ماند… وقتی پاشا و عمو به محله برمی گردند، افراد وارتلو پاشا را می گیرند و دست بسته در انباری زندانی می کنند و یک روز تمام او را آنجا نگه می دارند. وارتلو سراغ او می رود و اسلحه را روی قلبش می گیرد و می گوید: «فکر کردی یادم رفته حسابمو ازت پس بگیرم؟ » پاشا می گوید: «من هرکاری کردم به خاطر گودال و خانواده ام بوده… » همان موقع مدد به وارتلو خبر می دهد که سعادت در قهوه خانه منتظر اوست و وارتلو هم فورا خود را می رساند. سعادت از وارتلو می پرسد: «ببین… تموم شد، تو بردی. خوشحالی؟ » وارتلو از جواب دادن طفره می رود و در آخر می گوید که اصلا خوشحال نیست. بعد هم از سعادت می پرسد: «تورو از دست دادم… الان بگم بمون، میمونی؟ » سعادت می گوید: «نه… من بهت بگم بریم، میای؟ » بعد هم دست وارتلو را روی شکم خودش می گذارد. وارتلو با خوشحالی اشک می ریزد و او را در آغوش می گیرد. بعد هم شب به دیدن سلیم می رود و می گوید: «من تو زندگیم از هیچی نمیترسیدم. حتی مرگ. ولی حالا به خاطر بچه م میترسم… من دیگه نیستم… » بعد هم سلیم را در آغوش می گیرد و می رود. یاماچ به سنا در تیمارستان سر می زند و سنا از او می خواهد او را از انجا بیرون بیاورد چون دیگر حالش خوب شده و تحمل آنجا ماندن را ندارد. یاماچ هم با ناراحتی به او خیره می شود و بعد می گوید: «باشه میبرمت از اینجا. میبرمت یه جای دیگه بستریت کنن. »

سنا دیوانه می شود و با عصبانیت او را هل می دهد و می گوید: «دیگه هیج وقت اینجا نیا. برو بیرون! » بعد هم گریه می کند. دکتر سنا یاماچ را به اتاقش صدا می زند و یاماچ با مامورهای پلیس در آنجا روبرو می شود. دکتر به او می گوید: «شما گفته بودین اجه این دارو رو به سنا داده درسته؟ اجه دوست منه که جسدش تو جنگل پیدا شده و حداقلش جسد برای دو هفته پیشه… یا شما دروغ میگین یا اجه این دارو رو به سنا نداده! » یاماچ می گوید: «من الان میدونم کی این کارو کرده. ولی الان نمیتونم توضیح بدم. » بعد هم مامورهای پلیس را بیهوش می کند و به مطب دکتر اجه می رود و بعد هم به ازگی، دکتر قلابی زنگ می زند و از او می خواهد که در مطبش همدیگر را ببینند. او هم به مطب می رود و با یاماچ روبرو می شود که مدرک های قلابی او را پیدا کرده است. یاماچ از طریق او جای امراه را پیدا می کند و آن دو بعد از اینکه حسابی یکدیگر را کتک زدند، یاماچ او را به زمین می زند و اسلحه را به رویش میگیرد که امراه می گوید: «اگه من بمیرم دیگه هیچوقت نمیتونی سنا رو ببینی! » و یاماچ از کشتن او منصرف می شود.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
1 دیدگاه
جدیدترین
قدیمی ترین پرطرفدار
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
Unknown
Unknown
9 ماه قبل

❤️ ❤️ ❤️

1
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن