خلاصه داستان قسمت ۹۹ سریال ترکی گودال + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۹۹ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

سریال ترکی گودال قسمت ۹۹

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۹۹ سریال ترکی گودال

وقتی وارتلو و مدد متوجه نبود ماشینشان می شوند ناراحت و کلافه سعی می کنند سوار تاکسی بشوند اما خبری از ماشین یا تاکسی در آن خیابان نیست که بالاخره سوار ماشینی می شوند و به راه می افتند. از طرفی جلاسون هم تعدادی دیگری از افراد وارتلو را دنبال می کند و می بیند که وارد انباری شده اند. او پدر جم را در ان انبار می بیند و با خوشحالی این خبر را به یاماچ می دهد. تا شروع بازی فوتبال هم کمتر از یک ساعت باقی مانده و جم با اضطراب منتظر خبر یاماچ است. علیچو، ادریس را به خانه اش دعوت می کند و ادریس هم سراغ او می رود. علیچو نمی داند حرفش را چگونه آغاز کند و در نهایت می پرسد: «تا حالا عاشق شدی عمو؟ » ادریس لبخندی می زند و علیچو باز می پرسد: «آدم عشقشو میکشه؟ » ادریس از این سوال او جا می خورد و می گوید: «سوالای سخت میپرسی علیچو.. آره این کارو کردم. من تو زندگیم پشیمون نمیشم هیج وقت. ولی این فرق میکرد… » بالاخره وارتلو و مدد به انبار می رسند اما وقتی سراغ پدر جم می روند جای او یکی از افراد خودشان را می بینند و وارتلو عصبی می شود. از طرفی هم متین و کمال و عده ای دیگر هم به انبار دیگر که رمزی در ان است حمله کرده و رمزی با دیدن آنها فرار می کند و آنها با خوشحالی جعبه های اسلحه ها را برمیدارند. یاماچ فورا بابای جم را با وجود اینکه نیمه اول بازی گذشته است به زمین بازی می رساند و به جم نشانش می دهد. جم با خوشحالی پدرش را در آغوش می گیرد و بعد هم بازی را همانطور که قول داده بود می برد.

یاماچ و بقیه بعد از پیروزی ای که به دست آورده اند دور هم نشسته اند و مشغول بگو بخند و خوردن هستند. از طرفی سلیم هم پیش امراه و ناظم است و می گوید: «به خاطر پیروزی کوچیکشون جشن گرفتن. اگه همه چیز طبق نقشه پیش بره به این زودیا نتیجشو میبینیم. » امراه هم درمورد وضعیت سنا می گوید: «از مرز رد شده. داروهاشو انقدی که باید خورده اما بیشتر بخوره وضعیشت دائمی میشه… » سلیم می گوید: «عجله نکن. ما که هنوز چیزی ندیدیم. یا به روش نمیاره یا از اتاق خارج نمیشه. » امراه کمی نگران می شود و ناظم هم درمورد شرکت سرمایه گذاری می گوید: «با پول جدید حقوق قدیمی هارو میدادیم. اما دیگه نمیرسونیم و داریم از صندوق میدیم. نمیدونستم گودال انقدر پول دوست داره! » سلیم می گوید: «انسان ها تصمیم های جسورانه شون رو تو بیچاره ترین لحظه هاشون میگیرن! اما این تصمیم ها همیشه نمیتونه درست باشه. » درست همان موقع هم ییلز همراه احمد و موحی الدین می رود و پول زیادی را در شرکت سرمایه گذاری می کند. جم و پدرش در کوچه ها می روند که کسی با موتور از راه می رسد و با شلیک گلوله به پدر جم او را میکشد و در آخر هم میگوید: «داداش جومالی سلام رسوند! » سعادت که هنوز هم نتوانسته به بیبی چکش نگاه کند؛

بالاخره سنا را صدا می کند تا به جای او، سنا بیبی چک را نگاه کند. سنا همراه او می رود اما باز هم توهم می زند و همان پسری را که به سمتش شلیک کرده بود را می بیند و با ترس چاقویی در شکم او فرو می کند و ناگهان به خود می آید و می بیند که چاقو را در شکم سعادت فرو کرده است! او روی زمین می نشیند و با وحشت گریه می کند. یاماچ به طرف خانه علیچو می رود و که علیچو هم کنارش می آید. یاماچ می گوید که هنوز هم کسی را که باید پیدا نمی کند چون کارهایش خوب پیش نمی رود. علیچو به یاماچ می گوید: «سلیم ازم خواست یجایی رو زیر نظر بگیرم و سه تا بودن. آدم بدا، وکیل و وارتلو صالح و یه آدم قدبلند و ریشدار و لاغر اما از وکیل کوتاهتر. اگه اون بده چرا اومد عروسی؟ یکم شبیه سنا بود. » یاماچ ناباورانه از علیچو می پرسد: «سلیم ازت خواست؟ » بعد هم با ناراحتی به فکر فرو می رود و اتفاق ها را کنار هم می چیند و گریه اش می گیرد و با خود می گوید: «اینکارو با من نکردی داداش… بگو این کارو نکردی… مگه من چیکارت کردم داداش… .»

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن