خلاصه داستان قسمت ۵۷ سریال ترکی تردید (هرجایی)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۵۷ سریال ترکی تردید (هرجایی) را مطالعه می فرمایید. با ما همراه باشید. سریال ترکی هرجایی در روزهای جمعه ساعت ۸ شب به وقت ترکیه پخش می شود و دارای طرفداران بی شماری در ترکیه و دیگر کشورها می باشد. هرجایی (عهدشکن، بی‌وفا) یک مجموعه تلویزیونی درام عاشقانه ترکیه است که حاصل پیدایش یک عشق با طعم انتقام و با بازی آکین آکین اوزو، گولچین سانتیرجی اوغلو، ابرو شاهین، اویا اونوستاشی، احمد تانسو تانشانلر، سرهت توتوملر می‌باشد.

قسمت ۵۷ سریال ترکی تردید (هرجایی)
قسمت ۵۷ سریال ترکی تردید (هرجایی)

خلاصه داستان سریال ترکی تردید (هرجایی)

داستان عشقی غیرممکن که زادهٔ انتقام است. میران بعنوان تاجری وارد شهر می‌شود و مراوداتش را با خانوادهٔ شاداوغلوها بیشتر می‌کند و در نهایت نوهٔ نصوح شاداوعلو (ریّان) رو خواستگاری می‌کند. از آنجاییکه ریّان نوهٔ تنی نصوح نیست و میران خواستگار واقعاً خوبی محسوب می‌شود نصوح میخواد که نوهٔ دیگه‌اش یارن شادوغلو رو به او بدهد …

قسمت ۵۷ سریال ترکی تردید (هرجایی)

بعد از رفتن میران و ریان به خانه ی جدیدشان، عزیزه رو به گونول می گوید: «با این بازی های کوچکی که درمورد لباس یا هرچیز دیگری راه می اندازی فکر نکنم بتوانی ریان را در قلب میران بکشی! » الیف که تازه متوجه شده این همه بدجنسی کار گونول بوده می گوید: «باور نمی کنم که انقدر آدم ضعیفی باشی. » گونول فریاد می زند: «به من نگاه کن! من عاشق میران بودم و حالا دارم شام عروسی او را می خورم. » الیف می گوید: «مثل بچه ای که اسباب بازی اش را دزدیده باشن رفتار نکن! ریان چیزی از تو ندزدیده. تو هیچ وقت با میران خوشبخت نبودی. » گونول از حرف او به هم می ریزد و سلطان رو به الیف می گوید: «حیف زحمت هایی که برایت کشیدم. » گونول به اتاقش برمی گردد و از این که شهریار کارش را خوب انجام داده بود و باعث به هم خوردن شام عروسی شده بود به او پول می دهد. سلطان با دیدن این صحنه از شخصیت دخترش در حیرت می شود و یادش می افتد که او نوه ی عزیزه است.

در خانه شاداغلوها هم وضعیت بهتری حاکی نیست. جهان که قصد آزار برادرش را دارد به هازار می گوید: «دخترت با دشمن ازدواج کرده و نمی توانی این را هضم کنی آن وقت می خواهی حرصت را سر من خالی کنی. » هاندان هم در ادامه حرف شوهرش می گوید: «به خاطر دختر شما آزاد فراری شده و خانواده از هم پاشیده. » جهان دوباره می گوید: «من مرگ ریان را نمی خواهم ولی وقتی مسئله فرزند آدم وسط باشد هیچکس و هیچ چیز برای من مهم نخواهد بود. » هازار فریاد می زند: «نکند گلوله باران کردن ماشین میران کار تو بوده؟ اگر این کار را کرده باشی دختر من را به دردسر انداخته ای و خانواده ی ما را وارد جنگ خواهی کرد. امیدوارم کار تو نبوده باشد… » نصوخ نگاه سرزنش آمیزی به جهان می اندازد. جهان داد می زند: «من هرگز مشکل به این بزرگی برای خانواده ام درست نمی کنم. کار من نبوده. »

علی، دوست هازار به او زنگ می زند و از او می خواهد در مورد گلوله باران شدن ماشین میران جستجو کند. در عمارت اصلان بی، عزیزه وارد اتاق گونول می شود و می گوید: «با این کارهای بچه گانه هم میران را از دست می دهی و هم برادرت را.» گونول می گوید: «من خودم راهی پیدا خواهم کرد. می دانم تو من را دست کم می گیری ولی اشتباه می کنی. » عزیزه می گوید: «قبل از انجام هرکار به عاقبت آن فکر کن! » و می رود. میران در راه خانه شان به ریا دلداری می دهد و از او می خواهد اخم نکند چون دیگر به کسی اجازه ناراحت کردنش را نخواهد داد اما ریان که روز سخت و طاقت فرسایی را گذرانده به زور لبخندی تحویل میران می دهد. بالاخره به خانه می رسند و ساختمان سفید و زیبایی که قرار است خانه آروزها و رویاهایشان باشد جلوی رویشان می بینند. میران کلید را دست ریان می دهد و از او می خواهد در را باز کند.

ریان با نگرانی وارد خانه می شود و میران به او اطمینان می دهد که به زودی همه مشکلات را پشت سر خواهند گذاشت. آنها جلوی پنجره می ایستند و میران دوباره می گوید: «داستانمان را در اینجا دوباره از اول خواهیم نوشت. » ناگهان خانه به گلوله بسته می شود! میران خودش را روی ریان می اندازد و از او محافظت می کند. بعد از چند لحظه صدای گلوله قطع می شود و ریان که تحمل این اتفاق برایش سخت است بیهوش می شود. و میران برای لحظه ای فکر می کند که به او گلوله خورده است اما بالاخره ریان به هوش می آید و افراد عزیزه آن دو را به عمارت برمی گردانند. عزیزه روی ایوان ایستاده و لبخند موذیانه ای به لب دارد. در دل خطاب به میران می گوید: «تو عشقت را گذاشتی جلوی من و آن را داخل انتقامم کردم. به تو هشدار داده بودم که بین احساس و عقلت گیر نکن. من هم ریان را بین عشق تو و خانواده اش قرار دادم. تمام عمرم را به خاطر این انتقام زندگی کردم و به خاطر عشق تو که از آن نمی گذرم. دادم ماشینت را گلوله باران کردند. ریان را مجبور به ازدواج با تو کردم. حالا هم خانه ات را گلوله باران کردم و مجبور شدی دوباره به اینجا برگردی. اگر بخواهی با من در بیفتی این بلاها هم سرت خواهد آمد. جهنمتان تازه شروع شده! »

بیشتر بخوانید: 

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی تردید (هرجایی) + جزئیات داستان

 

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
۰ ۰ vote
Article Rating
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن