خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی گودال + جزئیات داستان

سریال ترکی گودال محصول Ay Yapim است که از شبکه شو تی وی و شبکه ماه تی وی به زبان فارسی پخش می شود. این سریال محصول سال ۲۰۱۷ کشور ترکیه است و در ژانر درام و اکشن ساخته شده است. به دلیل شیوع ویروس کرونا، فیلمبرداری سریال های ترکیه متوقف شد. به همین دلیل بازیگران اصلی این سریال به خاطر طرفداران خود، قسمت ۹۳ را به صورت فردی در خانه های خود فیلمبرداری کردند. از بازیگران شاخص این سریال می توان به آرای بولوت اینملی اشاره کرد که قبلا در سریال روزی روزگاری، نفوذی و حریم سلطان ایفای نقش کرده است.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

یاماچ سال هاست گودال و خانواده اش را ترک کرده و زندگی ای را انتخاب کرده که در آن از فردایش بی خبر است. دختری جوان به نام سنا، کم و بیش شبیه او، بی پروا، زخم خورده و خطرناک اما بسیار زیبا وارد زندگی اش می شود و او ایمان دارد عشق ابدی زندگی اش را پیدا کرده است. اما خانواده یاماچ و گودال دوباره به زندگی اش برمی گردند و دیگر هیچ چیز شبیه رویاهایی که این دو برای تا ابد با هم بودن دارند، نخواهد بود. آیا زندگیِ پیش روی یاماچ در گودال و گذشته ی سنا، به آنها اجازه ساختن زندگی مشترک را می دهد؟ کچاوالی ها یک خانواده قانون شکن قدرتمند در محله ی گودال استانبول اند. ادریس کچاوالی، بزرگ خانواده است و هرچه بتواند برای حفاظت از خانواده اش و همچنین، اهالی گودال می کند. ادریس با آنان که به او احترام می گذارند مهربان است و با آنان که نه، بی رحم. ادریس کچاوالی چهار پسر درد: جومالی، قهرمان، سلیم و یاماچ. جومالی بزرگترین پسر خانواده است که در زندان است. قهرمان پسر دوم خانواده است و با موفقیت بخش مهمی از کسب و کار خانواده را اداره می کند. سلیم پسر سوم خانواده است، شخصیتی سست و شکننده دارد که به درد کارهای مافیایی نمی خورد. یاماچ، کوچکتری پسر خانواده کچاوالی است که در طول روز شیمیدان است و در شب، خواننده. همه ی اعضای خانواده کچاوالی درگیر کسب و کار مافیایی خانواده اند، ولی یاماچ علاقه ای به این چیزها ندارد.

یاماچ سال ها پیش خانواده و گودال را ترک کرده و زندگی ای به کل متفاوت از آن ها دارد. زندگی خانواده ی کچاوالی با از راه رسیدن وارتلو زیر و رو می شود. وارتلو رقیبی قدرتمند و حریص است که می خواهد مخدر بفروشد. او با پیشنهادی سراغ ادریس کچاوالی می آید: او کارش را در گودال که محله ای امن و محفوظ است و پلیس بی اجازه واردش نمی شود شروع کند و در عوض، هر هفته از پول فروش مخدر به ادریس سهم بدهد. ادریس کچاوالی پیشنهاد او را رد می کند. چون خانواده ی کچاوالی و اهالی چوکور هرچند در کسب و کارهای غیرقانونی دیگری مثل خرید و فروش اسلحه، سرقت مسلحانه و حتی روسپی گری دست دارند، ولی از هرچیزی مربوط به مخدر منع شده اند. ادریس کچاوالی پدرخوانده این جنگل آسفالت است و قونین مشخصی دارد که هیچکس حتی در قانون شکنی هایش نباید آن ها را بشکند. مهم ترین قانون ممنوعیت مخدر است. کسی در گودال حق ندارد مخدر تولید کند، مصرف کند یا بفروشد.

وارتلو از رد شدن پیشنهادش می رنجد و تصمیم می گیرد با کشتن ادریس و وارثانش گودال را فتح کند و اختیارش را در دست بگیرد. آدمکش های او سراغ دوتا از برادرهای می روند. سلیم با بی عرضگی نمی تواند از تفنگش استفاده کند و در محافظت از قهرمان ناکام می ماند و در قهرمان کشته می شود. مرگ قهرمان ادرس را به شدت متاثر می کند. ادریس سکته می کند. به سختی از سکته جان سالم به در می برد، ولی برای مدتی از اداره کسب و کار خانوادگی ناتوان می شود. خانواده کچاوالی باید راهی برای حفاظت از گودال در برابر حمله ی وارتلو بیابد. جومالی که پسر ارشد خانواده است در زندان است و نمی تواند کار را دست بگیرد. از طرف دیگر هم سلیم، سست تر از آن است که بتواند از پس مسئولیت یک کسب و کار مافیایی بربیاید. در حالی که وارتلو خیال می کند که خانواده کچاوالی را به زانو درآورده، اتفاقی غیرمنتظره رخ می دهد. جوان ترین پسر خانواده کچاوالی به گودال باز می گردد. هرچند یاماچ یک زندگی معمولی، دور از خانواده اش می خواهد، ولی بیشتر از همیشه به عمق کسب و کار خانواده کشیده می شود. او زن زندگی اش را کاملا تصادفی پیدا کرده و می خواهد مثل آدمیزاد رابطه اش را با او پیش ببرد.

سنا دختری جوان و زیباست که هم مراقب آدم هاست و البته، هم مراقب حیوانات. این دو، در کوچه پس کوچه های استانبول به هم برمی خورند و خیلی زود جذب شخصیت یکدیگر می شوند. هرچند آن ها تازه با هم آشنا شده اند، با هم به پاریس می روند و ازدواج می کنند. آن ها می دانند که عشقی حقیقی را یافته اند. در صبح روز عروسی شان، یاماچ مادرش را پشت در اتاقش در هتل می بیند. یاماچ برای حفاظت از سنا او را بدون گفتن هیچ حرفی تنها می گذارد و رها می کند و با اکراه و خلاف میلش به استانبول، به گودالی که سال ها پیش ترکش کرده بود، باز می گردد.

یاماچ خلاف میلش به مافیا می پیوندد و می شود جزئی از چرخه ی پایان ناپذیر خشونت و بی رحمی. در همین حال، سنا خودش را در صبح روز عروسی اش در وضعیتی ناامیدکننده می یابد. او در پاریس تنهاست، آن هم بدون اینکه بداند چرا شاهزاده ی رویاهاش او را بدون هیچ توضیحی رها کرده است. در گودال، خواهید دید که چطور یاماچ با اکراه به مافیا می پیوندد و می شود جزئی از چرخ خشونت. آیا یاماچ می تواند از خانواده اش حفاظت کند و انتقام برادر و پدرش را بگیرد؟ آیا سنا می فهمد که چرا یاماچ او را رها کرد؟ آیا یاماچ و سنا می توانند دوباره دور از دردسرهای خانواده کچاوالی به هم برسند؟

تاکنون ۵۸ قسمت از این سریال به زبان فارسی ترجمه و پخش شده است که دوستداران این سریال می توانند خلاصه داستان ادامه این سریال ترک را در این مطلب از سایت جدولیاب پیگیری کنند، با ما همراه باشید.

 

خلاصه داستان قسمت 71 سریال ترکی گودال
خلاصه داستان قسمت ۷۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۷۱ سریال ترکی گودال

زنان کوچوالی رو به جایی شبیه اصطبل برده اند. افراد دیگری هم در آنجا زندانی اند. سنا را از مادرش جدا می کنند و او را پیش سعادت می فرستند و مادرش گزیده را پیش سلطان. گزیده آنقدر فریاد می زند که یکی از نگهبانان گلوی او را می گیرد تا ساکتش کند و سلطان با خونسردی به مرد می گوید او را رها کند و آنجا را ترک کند. جلاسون عمو و پاشا را پیش وارتلو می برد و آنها محل بایکال از وارتلو می خواهند. او با شرمندگی می گوید نمی داند. یاماچ با عمو تماس می گیرد و خبر دزدیده شدن زن ها را به او می دهد. عمو تلفن را قطع می کند و با پریشانی خبر را به وارتلو و بقیه می دهد. وارتلو می پرسد: «سعادت چی؟» و با تایید عمو با سرعت به سمت خانه ادریس می دود  و در آنجا نگهبانان ادریس را می بیند که روی زمین افتاده اند. او فریاد می زند و مثل دیوانه ها دور خودش می چرخد.

یکی از محافظان که هنوز زنده است به وارتلو می گوید یک زن خارجی که یک سگ داشت آنها را دزدیده است. وارتلو کنترلش را از دست داده و همه با تعجب به او نگاه می کنند. عمو ناچار می شود به او سیلی بزند تا به خودش بیاید. وارتلو با درماندگی می گوید: «من چی کار کردم عمو؟» او اسلحه را روی سرش می گذارد و به سرعت پشیمان می شود. علیچو به خانه به اتاقش برمی گردد و پیغامی از لاز دریافت می کند. او گفته: «وقت تسویه حساب های قدیمی رسیده. اگه می خوای همه چی رو بدونی بیا.» علیچو در حالی که مدام آدرس محل را تکرار می کند اسلحه اش را آماده می کند. یاماچ به عمارت می رسد و به طرف وارتلو حمله می کند. عمو جلویش را می گیرد و می گوید: «حالش خرابه. با کسی که توی این وضعیته کاری نمی کنی. تو یاماچی. تو بابای گودالی.» یاماچ که به سختی خودش را کنترل کرده به وارتلو می گوید: «تو چی کار کردی پسر بابام ها؟»

وارتلو که توی خودش مچاله شده می گوید: «آخ یاماچ دارم آتیش می گیرم. کمکم کن.» در محل زندانی شدن زنان، گزیده آرام و قرار ندارد و زیر لب مدام حرف می زند. او می گوید: «گودال…گودال. بفرما سنا خانم. افتادیم تو گودال.» سلطان از دست او کلافه می شود و می گوید: «تو گفتی گودال.» گزیده و سلطان که پیش از آن همدیگر را ندیده بودند می فهند که هر دو به خاطر گودال در آنجا هستند. گزیده با عصبانیت می گوید: «پس تو از گودالی. اگه سنا از اینجا دور می موند الان من توی این گودال نمی افتادم.» سلطان می گوید: «تو سنا رو از کجا می شناسی؟» گزیده می گوید: «سنا به تو چه ربطی داره؟ » سلطان می گوید: «سنا دختر منه.» گزیده می گوید: «مامان دخترتم.» مردان در اتاق ادریس جمع شده اند تا فکری بکنند. ادریس هم سراغ ضیا رفته تا شاید از طریق او سرنخی پیدا کند.

سلیم از در وارد می شود و  در مقابل نگاه نگران  بقیه می گوید: «زن و بچه مو دزدیدن. نمی تونستم تو بیمارستان بمونم.» تنها کسی که در جمع مردان نیست جلاسون است. او به دیدن امراه رفته است. امراه می گوید: «وقتی به مشکل می خورین یاد ما می افتین؟» جلاسون می گوید: «مشکلی ندارم. اومدم بهترین فرصت شغلی عمرت رو بهت بدم. فرصت دستگیر کردن کوچوالی ها و وارتلو رو. همه با هم.» و بعد ماجرای دستگیری و گم شدن بایکال را برای امراه تعریف می کند. امراه می فهمد که مادر و خواهر او هم گروگان گرفته شده اند. جلاسون می گوید: «جنگ بزرگ شروع شده. اگه انقدر که فکر می کنی زرنگی می تونی در حال ارتکاب جرم دستگیرشون کنی.» امراه پیش از اینکه حرف جلاسون تمام شود با سرعت آنجا را ترک می کند.

او از طریق اداره پلیس اطلاعات مربوط به الویس را بررسی می کند. سنا به سعادت که گریه می کند می گوید: «نگران نباش. نجاتمون می دن.» سعادت می گوید: «از چی؟ تو شاید نجات پیدا کنی. اما من چه اینجا باشم چه تو خونه فرقی نداره.» سنا می گوید: «هنوز که چیزی تموم نشده. ببین! صالح زنده ست.» سعادت می گوید: «اون به خانواده م صدمه زد. مگه میشه بیخیال خانواده بشی؟ نمیشه. بابا ادریس و مامان سلطان همیشه پیشم بودن. داداش قهرمان خیلی به گردنم حق داره. اون به خانواده من آسیب رسوند. می دونی وقتی آدم نتونه تو صورت خانواده ش نگاه کنه یعنی چی؟ تو خوش شانسی.» سنا به یاد خانواده خودش می افتد و مادرش که هیچ وقت نفهمیده چرا او را دوست ندارد. در گوشه دیگری، صحبت سلطان و گزیده ادامه دارد. سلطان با بچه یکی از زندانیان بازی می کند و گزیده با کنایه می گوید: «معلومه بار اولتون نیست. عادت دارین.» سلطان بلند می شود و می گوید: «منم اولین بارمه. ولی کی ترس جلوی اجل رو گرفته که حالا بگیره؟ اگه قراره بمیرم حداقل این لحظات آخر یه کار مفید کرده باشم.» ندرت هم بی قراری می کند و نگران دخترش است. عایشه سعی می کند او را آرام کند اما اشک های او بند نمی آید. یکی از نگهبانان برای آوردن غذا می آید و ندرت از او می پرسد با آکشین چه کرده اند.

عایشه از آنها خواهش می کند بگویند دخترا کجا هستند و نگهبان آنها را تحقیر می کند و عایشه با عصبانیت به او حمله می کند و نگهبان سیلی محکمی به عایشه می زند. آکشین و کاراجا هم به فکر مادرهایشان هستند. آکشین می گوید: «کاراجا اگه مادرم هم بره دیگه کسی رو ندارم.» کاراجا امی گوید اتفاقی نخواهد افتاد. آکشین می گوید: «چرا می افته. نمیشه همه با هم سالم از اینجا بریم بیرون. اگه هم اتفاقی بیفته برای من می افته. بچه که بودیم وقتی چیزی رو می شکوندیم تو همیشه یه راهی پیدا می کردی و خودت رو خلاص می کردی، من سرزنش می شدم. بزرگ شدیم، تو گلوله خوردی، از خونه فرار کردی، چیزی نشد. من فقط یه بار خواستم جلاسون رو ببینم مادربزرگ موهامو قیچی کرد. حتی بابام. اون همه آدم هست. عمو سلیم، عمو جومالی، پدربزرگ…بابای من مُرد.» کاراجا دست آکشین را می گیرد و می گوید: «اتفاقی نمی افته. اگر هم بیفته من هستم. تو بی کس نیستی. من هستم.»

ادریس از دیدن ضیا برگشته و می گوید: «ضیا گفت اینا آدم می دزدن. هر کی پول داشته باشه پولش رو و هر کی نداشته باشه کلیه شو می گیرن. قاچاقچی انسانن. اینا آدم های خشن و بی وجدانی ان.» بیش از این چیزی دستگیر ادریس نشده و سرنخی ندارند. ناگهان وارتلو می گوید: «رجب توریست! کسی که جنس های ما رو می برد خارج. آخرین باری که باهاش حرف زدم گفت من دیگه آدم قاچاق می کنم. پولش بهتره.» یاماچ آدرس او را از وارتلو می گیرد و او و مدد را سراغ مکان های بایکال می فرستد.    

سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۷۰ سریال ترکی گودال

نقشه یاماچ به خوبی پیش می رود و او با یک ضربه بایکال را بیهوش می کند اما برای بیرون بردن او برنامه ای ندارد. بیرون سوله پر از افراد بایکال است. تنها راه شکافتن و رفتن است. یاماچ، کمال و متین افراد بایکال را به رگبار می بندند و وارتلو در لحظه آخر از این فرصت استفاده می کند و  بایکال را می برد و به فریادهای یاماچ هم اهمیتی نمی دهد. به ناظم خبر می دهند که همه چیز خوب پیش رفته اما یکی از افرادش به او هشدار می دهد که شرکای بایکال وارد عمل خواهند شد و این مساله به این راحتی تمام نخواهد شد. وارتلو و مدد بایکال را به جای دیگری می برند. بایکال می خندد و می گوید: «متوجه نیستی داری باعث چی میشی احمق!» بایکال از غفلت آنها استفاده می کند و یک فرستنده را فعال می کند. سیگنال به افراد بایکال که حالا برای ناظم کار می کنند می رسد. ناظم می خواهد آن را خاموش کند اما می فهمد که این سیگنال تنها برای آنها ارسال نشده است. در طرف دیگر ، در یک رستوران می بینیم که کسی را دست بسته به آشپزخانه می برند و مرد عجیبی به نام الویس او را سلاخی می کند.

سیگنال از فرستنده بایکال به الویس می رسد و محل او را نشان می دهد. الویس به سمت محلی که بایکال را نگه می دارند به راه می افتد در حالی که جز وارتلو و مدد کسی در مقابل آنها نیست. یاماچ کلافه و عصبانی به محله برمی گردد و همچنان خبری از وارتلو نیست. او از عمو و پاشا سراغ ادریس را می گیرد. ادریس در خانه جلاسون است و قهوه می نوشد و منتظر است. جلاسون در سکوت نشسته است. ادریس می گوید: «خب. فرض کنیم منو زدی، انتقامت رو گرفتی، دلت خنک شد. چی میشه؟ یا سالمت نمیذارن یا میدنت دست پلیس که بعیده. یا هم تا جایی که بتونی فرار می کنی. تا کجا می تونی؟ برادرات چی میشن؟ خانواده ت؟ این چند وقت که نبودی پرسیدی وضعشون چطوره؟ غذا دارن؟ مشکلی دارن؟ قبل از هر چیزی باید به کسایی که زیر این سقف زندگی می کنن فکر کنی.» ادریس بلند می شود و می گوید: «من جایی نمیرم. همینجام. وقتی بگی ادریس کوچوالی خونت رو می خوام من اینجام. نامردم اگه مقاومت کنم یا چیزی بگم.» او یک گلوله از تفنگش درمی آورد و به جلاسون می دهد. وارتلو بالای سر ادریس نشسته و با بلندترین صدایی که می تواند ترانه دختر نمرود را برایش می خواند. بایکال مدام می گوید بس کند و وارتلو صدایش را بالاتر می برد. در همین لحظه ناظم به او زنگ می زند و می گوید که چه اتفاقی در حال افتادن است.

وارتلو وحشت می کند. تا وارتلو و مدد بجنبند عده ای از راه می رسند و شروع به تیراندازی می کنند. بایکال با دیدن آنها شروع به داد و فریاد می کند و می گوید چیزی نمانده بود با بی دقتی به او آسیب بزنند. آنها با ضربه ای او بیهوش می کنند و فرستنده اش را از کار می اندازند. اولیس وقتی به آنجا می رسد که اثری از بایکال نیست. اما علیچو که به دنبال تک تیرانداز ناظم می گردد و حالا فهمیده نام او لاز است به سراغ مردی می رود که او را فرمانده صدا می زند. علیچو به سال ۲۰۰۵ می رود. او و لاز در حال تیراندازی به اهداف تمرینی هستند. فرمانده از علیچو می خواهد هدف ها را بزند تا لاز یاد بگیرد. بعد به سال ۲۰۱۱ می رود، به گرجستان. علیچو در جنگلی قدم می زند. او دختربچه ای را می بیند و به طرفش می رود. دخترک به او می گوید: «نزن. این رو برادرم برات فرستاد.» و یک آبنبات به طرف علیچو می گیرد. علیچو می گوید: «کدوم برادر؟» دختربچه می گوید: «لاز!» در قهوه خانه به ادریس خبر می دهند که مردی به نام ضیا که از آشنایان اوست می خواهد او را ببیند. او واسطه بین ادریس و شرکای بایکال شده است. ادریس به همراه یاماچ به یک رستوران می رود و از عمو و پاشا می خواهد وارتلو را پیدا کنند. پیش از اینکه وارد رستوران شوند، ادریس به یاماچ می گوید: «اتفاقاتی که بین تو و صالح افتاده به بقیه مربوط نیست.»

الویس در رستوران منتظر آنهاست و برای آنها میز شام چیده است. در حالی که آنها در رستوران نشسته اند، افراد الویس به خانه ادریس و سنا حمله می کنند و همه زنان را با خود می برند و الویس بعد از خوردن شامش این خبر را به آنها می دهد. یاماچ چاقویی از روی میز برمی دارد توی دست او فرو می کند و می گوید: «معلومه در مورد ما بهت گفتن، اما ناقص گفتن. کسی نمی تونه به عزیزان من آسیبی برسونه.» الویس برای اثبات حرفش فیلمی از خانواده ادریس را که در چنگ افرادش هستند نشان می دهد. وارتلو به دیدن ناظم می رود و از او می پرسد پدرش کجاست. ناظم می گوید از هیچ چیز خبر نداشته و وقتی فرستنده فعال شده او هم تازه فهمیده چه خبر است. وارتلو می گوید: «پس کی بردش؟» ناظم جوابی ندارد. اما لیستی از مکان های متعلق به پدرش را به وارتلو می دهد. وارتلو به ناظم می گوید: «اگه باهات تماس گرفت بهم خبر بده فرزند صالح! باشه؟» ناظم می گوید: «این دفعه کارت رو تموم کن وارتلو واگرنه هیشکی نمی تونه نجاتمون بده.»  عمو و پاشا هم برای پیدا کردن وارتلو سراغ جلاسون می روند و از او می خواهند با وارتلو تماس بگیرد.

خلاصه داستان قسمت ۶۹ سریال ترکی گودال

جلاسون که حالا به محله برگشته، به سلمانی محی الدین می رود و هنگام بیرون آمد، ادریس را جلوی قهوه خانه می بیند و به او سلام می دهد. ادریس می گوید: «به سن سلام دادن رسیدی؟» جلاسون می گوید: «دفعه قبل تهدیدم کرده بودی، چی شد؟» ادریس می گوید: «چی میگی تو پسر؟» جلاسون می گوید: «از پسرت بپرس اون بهت میگه. از کدوم پسرت، خودت میدونی.» ادریس با عصبانیت می گوید: «چطور جرات میکنی با من اینطوری صحبت کنی؟» جلاسون می گوید: «من جلاسونم. بابام دقیقا همینجا مُرد. پسر تو کشتش. چی شد؟ کوچوالی ها نمی ذاشتن خون کسی رو زمین بمونه! خون من رو زمین مونده.» ادریس سکوت می کند. جلاسون به یک مامور پلیس اسم و آدرسش را می دهد و می گوید فرمانده شان او را پیدا کند چون چیزهایی برای گفتن دارد. یاماچ بعد از ماه ها، بالاخره سراغ رئیس آزمایشگاهی که در آن کار می کرد می رود و طبق قرارشان با دادن پول، گیتارش را از او پس می گیرد. او به یک دیسکوی خالی می رود  و روی صحنه شروع به نواختن می کند. ناظم به پدرش می گوید سلیم برای همکاری علیه بایکال و تله گذاشتن برایش به او نزدیک شده است. بایکال در فکر این خبر است که خبر خوب دیگری هم به او می رسد. افراد او در تعقیب وارتلو هستند. بایکال به ناظم و امراه می گوید: «نشونشون میدیم بایکال و پسراش کی هستن.» ناظم از بایکال می خواهد او به مساله وارتلو رسیدگی کند و بایکال قبول می کند و می گوید: «همه شونو یکی یکی از پا درمیاریم.

وارتلو، سلیم، یاماچ و در آخر ادریس کوچوالی. گودال مال میشه.» امراه با آوردن نیروی پلیس به خانه بایکال، افراد گودال را از آنجا فراری می دهد. علیچو که از لحظه مرگ هاله لحظه ای آرام و قرار ندارد و خون او هنوز روی دست و صورتش است، بعد از جستجوهای زیاد، یک آبنبات چوبی از محل تیراندازی به هاله پیدا می کند و با دیدن آن می گوید: «لاز…لاز!» او سپس به اتاقش می رود و یک اسلحه تک تیرانداز برمی دارد. یاماچ با چشمان بسته روی صحنه ترانه می خواند و وقتی چشمانش را باز می کند وارتلو را می بیند که با لبخند به او نگاه می کند. یاماچ خنده اش می گیرد و می گوید: «چی می خوای؟» وارتلو بعد از کمی مقدمه چینی می گوید: «ببین پسر بابام! تو آدم خوبی هستی. انقدر مهربونی که روی مزار مادر دشمنت سنگ می ذاری. تو توی اتفاقاتی که افتاده هیچ تقصیری نداری. خودتو خرج نکن. اگه گناهکاری هست، اون منم. آدم بده این داستان منم.» یاماچ می گوید: «تموم شد؟ بگرد به محله ت.» وارتلو می گوید: «نه تموم نشده. ببین من بدم، تو خوبی. ولی توی قلبم من یه جای خیلی کوچیک هست که خوبه. منم برای اون دختر روزنامه نگار و کسی که جای من مرده ناراحتم. توی قلب تو هم یه جای کوچیکی هست که بده. وقتی کسی به عزیزانت آسیب می رسونه خودش رو نشون میده.» یاماچ که معنی حرف های وارتلو را نمی فهمد می گوید: «چی می خوای بگی؟» وارتلو می گوید: «بیا بدیهامون رو یکی کنیم.

در مقابل آقای محترم. بعدش هرکی برمیگرده تو آشغالدونی خودش، به دعوامون ادامه می دیم.» شب ادریس به خانه جلاسون می رود و مادر و برادرانش را با همراهانش برای خوردن شام بیرون می فرستد تا با او صحبت کند. ادریس می گوید: «بابای من رو هم جلوی چشمام کشتن. از تو کوچیک تر بودم. بچه نبودم ولی. می دونی وقتی مرد چی کار کردم؟» جلاسون می گوید: «انتقامت رو از همه شون گرفتی. تو ادریس کوچوالی بزرگی.» ادریس لبخندی می زند و می گوید: «فرار کردم. بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم. تو زندگیم اونطوری فرار نکردم.» جلاسون با تعجب می گوید: «بعدش چطوری خودت رو بخشیدی؟» ادریس می گوید: «چه بخشیدنی پسرجون؟ بخشیدن لوکسه. اول باید زنده بمونی، بعد عزیزانت رو زنده نگه میداری، از خودت محافظت می کنی، سیر میشی و خیلی چیزای دیگه. من وقتی به مساله بخشیدن فکرکردم از تو بزرگ تر بودم.» جلاسون می پرسد: «برنگشتی سراغ قاتل پدرت؟» ادریس می گوید: «برگشتم. آدمی نمونده بود که ازش انتقام بگیرم. یکی شون زمین گیر شده بود، یکی کور. پدربزرگ شده بودن. پدربزرگ ها رو میکشی؟ من نمی کشم.نکشتم هم.» ادریس ادامه می دهد: «تو حق داری. یاماچ هم حق داره. تو باشی برادرت رو میکشی؟ اینجا یه نفر ناحقه. اون هم صالحه.» ادریس تفنگش را درمی آورد و جلوی جلاسون می گذارد و می گوید: «اون هم پسر منه. اما اشتباه اون هم از خطای من ریشه گرفته. مسئول مرگ پدرت منم. باید من رو بکشی. نمی ذارم به پسرام دست بزنی.» افراد بایکال وارتلو را می گیرند و با خود می برند. افراد نقاب دار وارتلو را بیهوش به یک سوله می برند.

وارتلو را به یک اتاقک شیشه ای می برند و بایکال می گوید: «اینجا رو یادت میاد؟ بهت گفته بودم اگه چیزی رو ازم مخفی کنی با دست های خودم می کشمت. آخر و عاقبتت می تونست اینجا نباشه. تو احمقی!» بایکال دکمه ای را فشار می دهد و گاز در اتاق پخش می شود. وارتلو کمی بعد روی زمین می افتد و دست و پا می زند. بایکال با لذت به جان دادن او نگاه می کند. کمی بعد پاهای وارتلو شروع به تکان خوردن می کند و او جلوی چشمان متعجب بایکال با خنده از جا می پرد و می گوید: «چه گاز خوبی بود!» وارتلو اشاره می کند و یکی از نقاب داران هدفونی در گوش بایکال می گذارد و موسیقی پخش می شود. یکی از افراد بایکال نقابش را پایین می کشد. او یاماچ است و با خنده شروع به رقصیدن می کند. نفر بعدی هم مدد است. بایکال چیزی را که می بیند باور نمی کند. همه اینها نقشه سلیم است. او با همکاری ناظم، بایکال را با گفتن اینکه سلیم برای آنها نقشه کشیده گمراه کرده و با پیش بینی اینکه آنها وارتلو را خواهند برد از او خواسته از یاماچ کمک بگیرد. وارتلو خودش را به راحتی در اختیار افراد بایکال می گذارد و یاماچ پیش از حرکت اتومبیل از راه می رسد و با گرفتن افراد بایکال و با پوشیدن لباس آنها وارتلو را به انبار می برد.

سریال گودال قسمت

خلاصه داستان قسمت ۶۸ سریال ترکی گودال

در بیمارستان، جمیل که از توجه و رسیدگی عایشه به سلیم کلافه شده به او یادآوری می کند که وسایلش در خانه جمیل است و عایشه عصبانی می شود. عایشه که می بیند جمیل می خواهد خود را به او نزدیک کند، از او می خواهد خواهر صدایش کند. در همین هنگام،  وارتلو به همراه مدد از راه می رسد. عایشه با دیدن مدد به سمتش هجوم می برد. وارتلو جلوی او را می گیرد و می گوید: «اول مدد همه چیز رو برات توضیح بده بعد خواستی فحش بده، خواستی بزن، خواستی بکش. من دخالت نمی کنم.» وارتلو وارد اتاق سلیم می شود و سلیم با دیدن او جا می خورد و می فهمد که کار کار یاماچ است. وارتلو به او می گوید: «سلیم ما برادریم.» سلیم خنده اش می گیرد و با دیدن صورت جدی وارتلو متوجه می شود که این واقعیت دارد و می گوید: «صالح تویی؟» وارتلو می گوید: «صالح منم.» وارتلو به سلیم توضیح می دهد که علت سوقصد مدد چه بوده و سلیم هم می گوید او بایکال را برای کشتن وارتلو تحریک کرده است. وارتلو به سلیم اطمینان می دهد که ادریس از ارتباط او با بایکال خبر ندارد و می گوید: «این مساله تا توی قبر پیش من می مونه.» سلیم بین حرف هایشان ناگهان سکوت می کند و با ناراحتی رو به وارتلو می گوید: «چرا قهرمان رو کشتی وارتلو؟ وقتی می دونستی برادرته؟» وارتلو سرش را پایین می اندازد و می گوید: «تو وقتی با شیطان هم دست می شدی می دونستی می زندت؟ از اتفاقاتی که قرار بود بیافته خبر داشتی؟ اینطوریه دیگه.»

در سوی دیگر خبر به ندرت هم رسیده و او با عصبانیت به قهوه خانه می رود. عمو از قهوه خانه بیرون می رود تا با او صحبت کند. او می گوید: «بابا هم خبر نداشته. برای چیزی که شده چاره ای نیست. قهرمان عزیز همه مون بود. ولی الان همه چی عوض شده. الان چی کار کنه؟ چی بگه؟ چاره ای نداره.» ندرت می گوید: «وقتی قهرمان مُرد همه داد می زدن انتقام انتقام. صدام دراومد؟ انتقام چی؟ مُرده رفته. نتونستی ازش محافظت کنی. دیگه چه انتقامی؟ گفتن نمیشه. باید از اینجا بره. اومد شد همسایه مون. گاهی نگاه می کنم می بینم نشسته تو بالکنش چای می خوره حیوون. میگه من شوهرتو کشتم ولی اینجام، چاییمو می خورم. بعد گفتن مُرده. درد من مردنش نیست. از اینجا بره. پسرم نبیندش. حالا فهمیدیم پسرش بوده، خب؟ من به پسرم چی بگم؟ به آکشین چی بگم؟ بگم باباتون مُرد، غصه نخورین، حالا دیگه یه عموی جدید دارین؟» ادریس افرادش را در قهوه خانه جمع کرده و به آنها می گوید: «فرزندانم! قضیه رو می دونین. از خودتونم می پرسین چی کار باید بکنین. .چیزی عوض نشده. هر کاری که تا امروز می کردین، همون کار رو می کنین. از محله تون محافظت می کنین. اگه این آدم کوچک ترین آسیبی به اهالی برسونه بهش حمله می کنین.» جلاسون به خانه اش برمی گردد و به مادرش می گوید برای انتقام از وارتلو به او ملحق شده و حالا که معلوم شده او پسر ادریس است نتوانسته وارتلو را بکشد و برگشته است. او در آغوش مادرش گریه می کند و می پرسد که حالا باید چه کند.

مادرش می گوید: «با مُرده نمیر پسرم. انتقام یعنی این. تو زندگی کن ولی نه با تفنگ.» جلاسون می گوید: «من راه دیگه ای بلد نیستم مادر.» مادرش جواب می دهد: «بابات هم همینو می گفت. نتیجه ش چی شد؟» علیچو با کمک مکه، که یاماچ او را برای مراقبت از علیچو فرستاده، یک تخته ی بزرگ در اتاقش می گذارد و تمام سرنخ های مربوط به مرگ هاله را روی آن می چسباند و مشغول بررسی اشیای به جا مانده از هاله می شود. بایکال سرخوش از کشتن هاله و پیغامی که با این کار برای یاماچ فرستاده، در خانه اش نشسته که سلیم با ناظم تماس می گیرد و می گوید: «به آقای محترم بگو وارتلو نمرده. اگه هنوز هم اصرار داره که با کسی درگیر بشه ، با دوست سابقش دربیافته.» سلیم در ادامه به او می گوید که وارتلو برادر آنهاست. ناظم همه اینها را به بایکال می گوید و بایکال با عصبانیت دستور می دهد که او را بیاورند تا جلوی او زانو بزند. ناظم می گوید: «بابا، وارتلو یه طرفه، یاماچ طرف دیگه. جبهه هاشون با هم فرق داره. کار درستی نیست.» بایکال می گوید: «هرکاری رو که میگم انجام بده.» از طرف دیگر امراه هم پس از چند روز غیبت در حالی که هنوز هم تردید دارد به پدرش می پیوندد. او به یاد کودکی اش می افتد و خاطره ای که هنوز هم آزارش می دهد. او پیانو می نواخت و پدرش هر بار به خاطر نقص هایی که داشت او را آزار می داد و تهدیدش می کرد که تنهایش می گذارد. بایکال با دیدن او از اینکه تنهایش گذاشته گلایه می کند و امراه می گوید: «تو هم من رو ول کردی.» بایکال می گوید: «من ولت نکردم. افتادم زندان و تو رو دادن به گزیده.» بایکال که می داند چطور او را نگه دارد می گوید: «برو امراه. اینجا به درد تو نمی خوره.» امراه جلوی او روی زمین می نشیند و می گوید: «هیچ جا نمیرم. اینجام. منتظرم یه کلمه به زبون بیاری تا انجامش بدم.» بایکال دو برادر را به هم معرفی می کند.

سریال گودال قسمت

خلاصه داستان قسمت ۶۷ سریال ترکی گودال

خبر زنده بودن وارتلو در تمام محله می پیچد. عده ای از اهالی جلوی از روی پشت بام ها وارتلو را صدا می زنند و می گویند: «گودال خونه مون، یاماچ بابامون!» وارتلو لبخندی می زند و عبور می کند. در حالی که این اتفاقات در محله می افتد، یاماچ پریشان و به هم ریخته جلوی خانه بایکال نشسته و به دستانش نگاه می کند و با به یاد آوردن هاله، آنها را خون آلود می بیند. وارتلو به خانه می رود و همه چیز را برای جلاسون و مدد که هنوز درست نفهمیده چه شده، تعریف می کند. جلاسون شوکه می شود و می فهمد چرا یاماچ به او گفته بود دست نگه دارد و وارتلو را نکشد. او حالا احساس می کند یاماچ خون پدر او را به خاطر برادرش پایمال کرده است. مدد هم نمی داند با موقعیتی که پیش آمده و هویت جدید برادرش چه کند. وارتلو کمی با او از گذشته ها صحبت می کند و مدد با خوشحالی می گوید: «تو برای من وارتلو سعادتین هستی. برای دیگران هی چی هستی، مهم نیست.»

مادر سنا از او می خواهد با یاماچ صحبت کند و به او بگوید امراه برادرش است. سنا می گوید: «می ترسی یاماچ بکشتش؟ می خوای از پسرت محافظت کنی؟» گزیده می گوید: «دارم سعی می کنم از شوهرت در مقابل امراه محافظت کنم.» سنا می گوید: «شوهر من به محافظت کسی نیاز نداره.»گزیده به یاد گذشته می افتد. زمانی که به دیدن پسرش می رفت و بایکال مانع ملاقات آنها می شد. گزیده او را تهدید به شکایت و زندان کرده بود اما بایکال گفته بود باز هم پسرش را به او نخواهد داد. او گفته بود: «مادر امراه، بتول، سال پیش مُرده. تو شناسنامه ش اینو نوشتن. اگه من بیفتم زندان امراه تنها می مونه. به تو هم نمی دنش چون مادرش نیستی. میره یتیم خونه.» گزیده می گوید: «بره یتیم خونه بهتر از اینه که پیش شیطانی مثل تو بزرگ بشه.» بایکال او را تهدید به مرگ می کند و گزیده می گوید پرونده های دیگری از او را به دوستان مورد اعتمادش سپرده است.

ادریس به بیمارستان می رود و همه چیز را در مورد وارتلو به سلطان می گوید. چیزی که سلطان سی سال سعی در پنهان کردنش داشت حالا برگشته ، پسرش را از او گرفته و کمر به نابودی او خانواده اش بسته است. سلطان مثل همیشه در مقابل ادریس خم به ابرو نمی آورد و می گوید اتفاقی است که افتاده، اما قلبش هم مانند آنچه در اطرافش می گذرد آشوب و به هم ریخته است. پاشا خبر مرگ هاله را به ادریس می دهد و او که سخت متاثر شده با اشاره پاشا دوباره به یاد شباهت هاله به ملیحا می افتد. در سوی دیگر علیچو که به خانه هاله رفته، عکسی از ملیحا را لای کتاب او پیدا می کند و به خیال اینکه عکس هاله است آن را برمی دارد. مدد به خواست وارتلو به خانه ادریس می رود و سعادت را با خود به خانه وارتلو می آورد و سعادت که از زنده بودن وارتلو بی خبر است با او همراه می شود. سعادت با دیدن زالزالک روی میز به تلخی گریه می کند اما کمی بعد صالح را پشت در می بیند و گریه اش به گریه خوشحالی تبدیل می شود.

صالح دست های او را می گیرد و روی صورتش می گذارد. سعادت گردنبند صالح را به او پس می دهد و بدون اینکه چیزی بگوید می رود. جلاسون جلوی یاماچ را می گیرد و چاقو را روی گردن او می گذارد و می گوید: «تو به من چی گفتی؟ گفتی انتقام می گیریم. اول باید نجاتش بدیم بعد. پرسیدم چرا ولی جواب ندادی. می دونستی که برادرته. دو روز دیگه هم ازدواج می کنه شاهد عقدش میشی. من چی کار می کنم؟ بابامو کشته.» یاماچ می گوید: «فروکن پسر. بیشتر فرو کن. من کارم تمومه. من آبنبات درست می کردم. ترانه می خوندم، گیتار می زدم. حالا از جلوم هر روز جنازه می برن. خون از دستام پاک نمیشه. فرو کن و کار رو تموم کن.» جلاسون با گریه او را رها می کند و می رود. عمو در قهوه خانه از ادریس می پرسد: «این قضیه صالح…» ادریس می گوید: «اون وارتلوئه.»

عمو می گوید: «هیشکی نمی دونه چطور باید رفتار کنه. همه گیج شدن. چی کار باید کنیم؟» ادریس می گوید همه را جمع کنند تا با آنها صحبت کند. علیچو برای پیدا کردن قاتل هاله به محل کشته شدن او برگشته و همه چیز را مو به مو بررسی می کند. او به محل تیراندازی می رود و در آنجا یک گلوله پیدا می کند.

 

سریال گودال قسمت ۶۶

خلاصه داستان قسمت ۶۶ سریال ترکی گودال

ادریس در پایان گفتگوی طولانی اش با وارتلو می گوید: «یاماچ رو ببین. فقط چند ماهه که اومده. بچه پیر شد. رو دوشش یه تن باره. سخته. اونم تنهایی. اونم بدون توافق با شیطان. شیطانی که قصد جون تو رو کرد.» وارتلو بلند می شود و می گوید: «اگه اون شیطان رو نابود کنم؟» ادریس می گوید: «بکنم، می کنم، من اینا رو نمی فهمم. بیا و به من بگو کردم.» ادریس در را باز می کند و می گوید: «این رو هم بدون. من قاضی نیستم. قاضی گوداله. حالا برو بیرون. از گودال هم برو. روزای عید بیا، دستمو ببوس شاید منم نوازشت کردم. یه پیاله هم با هم می نوشیم، شاید. اما اگه میگی می مونم، پادشاه میشم، جای من پیش یاماچه. بهت نمیگم پسرم. نمی تونی پسر من باشی.» محی الدین یاماچ را صدا می زند و می گوید: «چی کار داری می کنی؟ بذار هرکس خودش بارشو ببره. هرکس تاوان گناه خودش رو بده.»

یاماچ می گوید: «خیلی سخته. اونجوری که فکر می کنی نیست. تو یه دستم آتیشه، تو یه دستم باروت. دارم از بین مین ها می گذرم. اگه اون تعادل رو پیدا نکنم همه مون می ترکیم.» محی الدین می گوید: «بهت چی گفتم؟ گفتم از ته بزن. بذار منفجر بشه، دوباره جمع و جور میشه. آخر دنیا که نیست.» یاماچ می گوید: «نیست واقعا؟» هاله پیش علیچو می رود و می گوید نمی تواند یاماچ را پیدا کند. در همین هنگام بایکال با او تماس می گیرد و می گوید می خواهد او را ببیند و می گوید: «دیر نمی کنی. بهت نزدیکه.» هاله از علیچو می خواهد به او کمک کند. علیچو یک هفت تیر پر می کند و همراه هاله می رود. بایکال پس از آن به یاماچ زنگ می زند و به او آدرس محل قرارش با هاله را می دهد و می گوید: «یه دختر روزنامه نگاری هست. اسمش چی بود؟ هاله….» یاماچ به سرعت به طرف آدرس می رود. علیچو بی قرار است و مدام می گوید: «اینجا خوب نیست. بریم.» هاله می خواهد منتظر بماند.

ناگهان به یاد می آورد که بایکال به او گفته محل قرار از او دور نیست و از اینکه جای او را می دانسته وحشت می کند. او اطرف را نگاه می کند و مردی را می بیند که در بالای ساختمانی او را نشانه گرفته است. او علیچو را صدا می زند و پیش از آنکه او بتواند کاری کند هاله تیر می خورد. علیچو فریاد می زند و به طرف هاله می دود. یاماچ وقتی می رسد که علیچو بدن بی جان هاله را در آغوش گرفته و با صدای بلند گریه می کند. یاماچ کنار او می نشیند و اشک می ریزد. در بیمارستان، یکی از پرستاران برای سلیم لپتاپی آورد و می گوید: «آقای محترم سلام می رسونن.» تصویر بایکال روی صفحه ظاهر می شود. او برای سلیم دست تکان می دهد و می گوید: «خدا بد نده سلیم جون!» او فیلم کشته شدن جمال به دست سلیم را پخش می کند. سلیم به سختی خودش را کنترل می کند و می گوید: «خب؟» بایکال می گوید: «سعی نکن زمان بخری.  اگه برادرت اینو ببینه چی میشه؟ شر اون برادرتو از سر من کم کن.» سلیم در حالی که دندان هایش را روی هم فشار می دهد می گوید: «جلوی یاماچ رو می گیرم آقای محترم.»

اما او به شبی که ناظم به دیدنش آمد فکر می کند و تصمیم دیگری گرفته است. یاماچ پریشان و به هم ریخته با اسلحه ای به خانه بایکال می رود. متین و کمال و افرادش که هنوز آنجا هستند،  به سختی جلوی او را می گیرند. وارتلو از آن دخمه بیرون می آید. دسته گلی می خرد و به مزار مادرش می رود. برای قبر مادرش سنگی گذاشته اند. وارتلو با دیدنش متاثر می شود و می گوید: «آخ یاماچ! آخ داداش! آخ پسر بابام!» وارتلو قبر خودش را هم می بیند و به سمت آن می رود و شاخه زالزالک روی آن را برمی دارد و می فهمد که سعادت آنجا بوده است. او چند زالزالک از روی شاخه برمی دارد و در جیبش می گذارد بعد به خانه اش می رود. جلاسون که از زنده بودن او خبر داشت سعی می کند خود را متعجب نشان دهد. وارتلو با خوشحالی پیش مدد می رود و می گوید: «ببین. داداشت اومده.» مدد با بی تفاوتی نگاهش می کند و می گوید: «پاشو گم شو برو از اینجا.» مدد که باور نمی کند برادرش برگشته باشد از اینکه یک نفر خود را وارتلو جا زده عصبانیست و اسلحه اش را بیرون می آورد و چند تیر هوایی شلیک می کند. سعادتین به طبقه بالا می رود.

کت و شلوار و پیراهن سرخش را می پوشد. مثل همیشه موهاش را با آب لیمو به عقب شانه می کند. زنجیر طلایش را به دست می گیرد و ساعت طلایی اش را می بندد و از خانه بیرون می رود و مدد را صدا می زند. مدد این بار باور می کند که وارتلو سعادتین واقعا زنده است و او را در آغوش می گیرد. چشمان جلاسون هم با دیدن آنها پر از اشک می شود و از احساسات خودش کلافه می شود. اما وارتلو فرصتی به احساساتشان نمی دهد و فورا به مدد می گوید با او به محله برود. وارتلو و مدد با یک بلندگو روی پشت بام سلمانی ایستاده اند. وارتلو سرفه ای می کند و می گوید: «سلام بر جماعت مسلمان محله!» مردم جمع می شوند و با تعجب به او نگاه می کنند. وارتلو می گوید: «من وارتلو سعادتین، اما در اصل صالح به گودال برگشتم. من توی گودال بزرگ شدم. من پسر ادریس کوچوالی ام. نمردم. زنده ام. اینجام. قصد هم ندارم برم.» ادریس با خشم به او نگاه می کند.

خلاصه داستان قسمت ۶۵ سریال ترکی گودال

وارتلو به سیزده سالگی اش رسیده است. با یک گروه قاچاقچی همراه شده است. ته مانده غذاهایشان را می خورد و در کنار قاطرهایشان می خوابد. هنگام قاچاق از مسیرهای مین گذاری شده، او و قاطرها را جلوتر می فرستند تا اگر مین سر راهشان بود زیر پای آنها منفجر شود. یک شب پای قاطر روی مین می رود و او را نیمه جان به خانه می برند تا اگر پیدایش کردند به پلیس چیزی نگوید. فردا او را برای دفن کردن بیرون می برند. اما می بینند نفس می کشد. دامپزشکی که برای رسیدگی به قاطرها آمده را بالای سرش می برند. وارتلو می گوید: «گفت اگه بمیره تعجب نمی کنم. اما نمردم. می دونی چرا؟ خیال مادرم به کمکم اومد. نوازشم کرد و گفت پسرم، این روزها می گذره، تحمل کن. تا اون روز صالح بودم. حتی با اینکه پدربزرگم اسمم رو سعادتین گذاشته بود. به خودم گفتم خسته نشدی از صالح بودن؟ چند بار مُردی؟ فکر می کنی وقتی بابات اسمت رو بگه همه نشونت میدن و میگن صالح اونجاست؟ گفتم به خودت بیا.

بابات دنبال تو نیست. به حرف پدربزرگت گوش کن. سعادتین باش. از اونایی که عذابت دادن و اذیتت کردن انتقام بگیر. صالح مُرد. انتقام صالح رو بگیر.» وارتلو تا هفده سالگی صبر می کند. با پول هایی که از راه خرده فروشیِ موادی که از قاچاقچی ها دزدیده، پولی درمی آورد و با آن اسلحه می خرد و در یک روز همه را به رگبار می بندد. وارتلو می گوید: «از اون روز به بعد انتقامم رو از هر کی که اذیتم کرده بود گرفتم.» ادریس می گوید: «فقط من موندم.» وارتلو می گوید: «تو لقمه گنده ای بودی. پادشاه گودال، ادریس کوچوالی. تو منو پیدا نکردی ولی من گشتم و پیدات کردم. می خواستم بگم ببین! زنده ام. تو رو از تختت پایین کشیدم. الان روی زمینی و من روی تختت نشستم. چون تو منو از گودال بیرون کردی. مگه من چی کارت کرده بودم بابا؟» ادریس به آرامی می گوید: «من از وجودت خبر نداشتم.» وارتلو می خندد و می گوید: «بی خیال این بازی ها بشید آقا ادریس. همه چیزو به اسم من بکنین و کنار بکشین.

من گول این بازی ها رو نمی خورم. اسم من…» وارتلو نمی تواند نامش را به زبان بیاورد. بهت زده به چهره آرام پدرش نگاه می کند و نفسش می گیرد. روی زمین می نشیند و می گوید: «تو از وجود من خبر نداشتی؟» ادریس سرش را تکان می دهد و می گوید نه. مادر سنا به دیدن پسرش امراه رفته. او از امراه می پرسد: «به دیدن پدرت رفتی؟ اون هم تو استانبوله.» امراه می گوید: «نه. تو گفتی نبینش منم ندیدم.» گزیده با امراه مثل یک کودک رفتار می کند و مدام در حال ناز و نوازش و قربان صدقه رفتن اوست. او بعد از خداحافظی با امراه پیش سنا می آید و می گوید: «دست نگه میداره. قول داد. اون اگه به من قول بده بهش عمل می کنه.» سنا کنار مادرش می نشیند و با گریه می گوید: «من دخترتم مامان. چرا من رو دوست نداشتی و اون رو انقدر دوست داری؟» گزیده با بی حوصلگی می گوید: «چیزایی هست که نمی دونی سنا.» سنا می گوید: «خب بهم بگو.»

گزیده با طعنه می گوید: «چیز که می خواستی شد. عقب کشید. یه پیروزی تو یه روز برات کافی نیست؟» متین خانه ای را که بایکال در آن پنهان شده را پیدا کرده و یاماچ را به آنجا می برد. او از جایی دورتر با دوربین خانه را نگاه می کند. به بایکال خبر می دهند که خانه را زیر نظر دارند. او به بالکن می رود و با دوربینش یاماچ را می بیند و به او زنگ می زند و می گوید: «آفرین که من رو پیدا کردی. حالا دیگه رو بازی می کنیم. من بساطمو دورت چیدم. متوجه نیستی ولی به وقتش می فهمی.» یاماچ می گوید: «یه چیز رو فراموش کردی. تو توی اون خونه موندی و اسباب بازی هات بیرون موندن. تو اون تویی ولی من بیرونم. وقتی تو نیستی با اسباب بازی هات من بازی می کنم. تلفنتو روشن نگه دار. امروز خیلی زنگ می خوره حرومزاده.» بایکال دستور می دهد که همه جای خانه محافظ بگذارند. در همین گیرودار خبر می دهند که گزیده به دیدن بایکال آمده است.

گزیده می گوید: «پسرمو راحت بذار.» بایکال می گوید: «به چه جراتی با من اینجوری حرف می زنی؟ زنگ بزنم شوهرت بیاد؟ همه چی رو بهش بگم؟ بگم زنت پسر خودش رو به عنوان پسرخونده وارد خانواده ت کرده؟می خوای بقیه زندگیت رو تنهایی بگذرونی؟ کاری کنم که تنهات بذارن؟ یا بدتر از این. به پسرت بگم اون مادری که تو بچگی ترکت کرده، همون مامان گزیده ته؟ » گزیده می گوید: «گودال پسرم رو نابود می کنه. به خاطر تو پسرم رو از دست میدم. دست بردار.» گزیده هنگام رفتن می گوید: «این غرور و خودخواهی تو رو به کشتن میده. خواهی دید.» افراد یاماچ به رستوران ها، برج ها و نمایشگاه های بایکال حمله می کنند و آنها را به هم می ریزند. خبرها به بایکال می رسد و او را شوکه می کنند. در حالی که یاماچ و افرادش در حوالی خانه او منتظرند که او کار غیرعاقلانه ای بکند تا کارش را تمام کنند بایکال با هاله تماس می گیرد و با او قراری می گذارد.

هاله که در این هنگام در دفتر کار ناظم است، از نبود او استفاده می کند و اتاقش را می گردد و لای کتابی به نام «پدران و پسرانشان» عکسی از ناظم و بایکال را پیدا می کند. در گودال، در سلول تاریک وارتلو، نوبت حرف زدن ادریس رسیده است. او ماجرای خودش و مهربان را تعریف می کند. او می گوید: «یه دوستی داشتم به اسم غنچه. همیشه به من می گفت چرا من رو دوست نداری ادریس؟ من تو رو خیلی دوست دارم. چی بهش می گفتم؟ نمی تونستم دروغ بگم. دروغ گفتن بلد نیستم. همون موقع ها یه اشتباهی کردم و رفتم زندان. بعد هم اونجا چاقو خوردم. درگیر خودم بودم. یاد غنچه نمی افتادم. بالاخره اومدم بیرون. شنیدم غنچه مُرده. فقط اینو شنیدم. همه چیزی که می دونستم این بود. سی سال ازش گذشته. بعد سی سال بهم گفتن اسمش غنچه نبوده ،مهربان بوده. مهربان از تو باردار بوده. ما پسر تو رو ازت پنهون کردیم. اسم پسرت صالح بوده. اینجا زندگی می کرده…» وارتلو سرش را بین دستهایش می گیرد و می لرزد. ادریس می گوید: «من اگه از وجود تو خبر داشتم ولت نمی کردم. هیچ کدوم از اینایی که گفتی رو تجربه نمی کردی. می آوردمت پیش خودم. برادرت رو هم نمی کشتی.» ادریس سرش را به میله ها می کوبد و وارتلو گریه می کند. ادریس ادامه می دهد: «من پادشاه گودال نیستم. تخت ندارم. یه صندلی خشک و خالی تو قهوه خونه دارم. من بابای گودالم. پادشاه شدن آسونه. چیزی که سخته بابا شدنه. اگه می خوای پادشاه بشی نمی ذارم. بمیرم هم نمی ذارم. یا تو می میری یا من. اما این بار واقعا می میری. نامردم اگه از چشمام یه قطره اشک بریزه. ولی اگه میگی بابای گودال می شم،بفرما. امتحان کن. این گوی و این میدان.»

خلاصه داستان قسمت ۶۴ سریال ترکی گودال

یاماچ که می داند تک تیراندازهای بایکال کمین کرده اند مدام راه می رود تا نتوانند او را نشانه بگیرند. اما علیچو هم در گوشه ای بایکال را نشانه گرفته است. یاماچ به بایکال می گوید: «اگه کسی می اومد و تو روم بهم فحش می داد من تحمل نمی کردم. تو چطوری تونستی؟» حالا بایکال می داند که یاماچ فهمیده او کیست. یاماچ هدفونش را توی گوشش می گذارد و حمله آغاز می شود. افراد یاماچ داخل می شوند و شروع به تیراندازی می کنند. اوضاع پس از مدتی برای افراد بایکال بد می شود و ناظم یک قایق می آورد تا بایکال را فراری بدهد. بایکال سوار می شود اما اجازه سوار شدن ناظم را نمی دهد و می گوید: «از ما محافظت کن.» ناظم می گوید: «بابا منو اینجا ول نکن.» اما بایکال اهمیتی نمی دهد.

افراد یاماچ ناظم را تعقیب می کنند و او در نهایت مجبور می شود از روی پل درون یک کامیون بپرد. در طرف دیگر ادریس وارد سلول وارتلو می شود و در را قفل می کند. رو به روی او می ایستد و او را به نام صالح صدا می زند. وارتلو به پدرش خیره می شود. ادریس می گوید: «ما رو به کجاها کشوندی صالح؟» و ادامه می دهد: «می اومدی. من بهت می گفتم پسرم. همه ش همین. تو چی کار کردی؟ ما رو به چه روزی انداختی؟» ادریس در حالی که چشمانش از اشک پر شده می گوید: «پسرمو چرا کشتی؟ مگه چی کار کرده بود؟» وارتلو با صدایی آهسته  می گوید: «من نمی دونستم قراره اینجوری رو به روی هم وایسیم. حرف بزنیم. نمی دونستم قراره بفهمی.» ادریس می گوید: «می خواستی من رو هم بکشی. این خشم از چیه؟ من چی کارت کردم؟» وارتلو با عصبانیت می گوید: «تو من رو سعادتین وارتلو کردی، تو.» ادریس می گوید: «تعریف کن. مگه منتظر همین روز نبودی؟ بگو.» وارتلو از روزی که او را نزد پدربزرگش برده اند شروع می کند.

از آزار و اذیت های او می گوید تا روزی که او می میرد و روزهای وحشتناک او شروع می شود. از روزهایی که گرسنگی کشیده و شب هایی که در سرما خوابیده. او می گوید: «منتظر بودم بابام بیاد و منو ببره. مامانم گفته بود بابات پیدات می کنه. بابام نیومد ولی کسای دیگه ای اومدن. فرار کردم.» او از آزار و اذیت های مردم شهر فرار می کند و آواره کوه و بیابان می شود. می گوید: «آدم ها بی رحمن اما حیوانات دلشون می سوزه. دلشون برام سوخت. من می دونم. دیدم. تو جنگل رفتم تو یه غار. یه سگ دلش به رحم اومد. برام یه کبک آورد. منم تا استخوناشو خوردم. تو نبودی.» ادریس گریه می کند. وارتلو می گوید: «بازم بگم؟» ادریس با سر تایید می کند. ناظم با سلیم تماس می گیرد تا او را ببیند. سلیم با او قرار می گذارد و از جمیل می خواهد او را به جایی امن در بیمارستان ببرد.

از طرفی هم یاماچ سراغ پاشا می رود و می گوید: «سردسته، اونی که بهش می گفتن آقای محترم، بایکال از آب دراومد. از دستم فرار کرد. تو این یارو رو از کجا می شناسی؟» پاشا می گوید: «یه زمان با هم کار کرده بودیم. قبل از اینکه بره تو کار ساختمون سازی.» پاشا با گفتن این می فهمد که بایکال برای چه دنبال گرفتن گودال است. یاماچ می گوید: «من با این یارو سر یه میز نشستم و بهش گفتم داداش. جونش رو نجات دادم. وقتی تو چشمام نگاه می کرد داشت از پشت خنجر می زد.» پاشا هم به یاد می آورد که بایکال با زنگ زدن به او به بهانه احوالپرسی، خودش را به آنها نزدیک کرده بود. یاماچ می پرسد: «این یارو کسی رو نداره؟ نوه، دختر، مادر، زن…» پاشا می گوید: «نه. تنهاست.» یاماچ می گوید: «باید ازش سردربیارم. طرف همه چیز رو درباره ما می دونه. ما هیچی. دارم دیوونه می شم.» ناظم به دیدن سلیم می آید و سلیم با دیدن سر و وضع او جا می خورد و می پرسد: «چی شده؟» ناظم می گوید: «بایکال می خواست یاماچ رو بکشه. این نتیجه شه. بهم کمک می کنی؟ نتونستم برم خونه. اینجا به فکرم رسید. گفتم اگه نزدیکشون باشم پیدام نمی کنن. حداقل تا یه مدت.» سلیم بایکال را می پرسد و ناظم می گوید: «عالیه.»

سلیم می گوید: «تو رو اونجا ول کرد و در رفت، نه؟» ناظم تایید می کند و می گوید: «مردنم براش اهمیتی نداشت.» سلیم می گوید: «به جمعمون خوش اومدی. هرکسی یه روزی طعم غذای بایکال رو می چشه.» بایکال در همین موقع به ناظم زنگ می زند و سلیم می گوید: «جوابش رو نده. بابات اصلا تو رو نمی بینه. متوجه هستی؟ حتی اگه جونت رو براش فدا کنی. کی می خوای ازش بگذری؟» ناظم از اینکه سلیم از رابطه واقعی او و بایکال خبر دارد تعجب می کند و سلیم می گوید: «از روز اولی که شما رو با هم دیدم فهمیدم. برای شنیدن یه حرف خوب از دهنش توی چشماش نگاه می کردی. سگ سگ رو از دمش می شناسه.» ناظم می نشیند و سلیم ادامه می دهد: «باباهامون ما رو دوست ندارن. ماها جوجه اردک زشتیم. کاریش نمیشه کرد.» ناظم با گریه می گوید: «یه بار، فقط یه بار…» او نمی تواند حرفش را ادامه دهد. سلیم دست او را می گیرد و ناظم به تلخی گریه می کند. سلیم می گوید: «منتظر نباش. این اتفاق نمی افته.» ناظم می پرسد پدر سلیم هم همینطور است یا نه. سلیم می گوید: «نه اون گاهی دوستم داره. از اینکه تیر نخوردم عصبانی میشه. اگه تیر بخورم آفرین میگه.»

خلاصه داستان قسمت ۶۳ سریال ترکی گودال

ادریس به ملاقات سلیم می رود و پیشانی او را می بوسد و می گوید: «بلا به دور باشه شیرمردم.. » و بعد هم می گوید: «برادر اگه لازم باشه برای اون یکی خودشو فدا میکنه… تو چیکار کردی؟ یه داداشتو نتونستی نجات بدی گفتی اقلا این یکیو نجات بدم. باید همینطوری باشه. آفرین بهت. قربونت بشم… » بعد هم خم می شود و دست سلیم را می بوسد. سلیم خیلی آرام اشک می ریزد. ادریس از اتاق خارج می شود و به یاماچ هم سفارش هایی می کند. یاماچ از او می پرسد: «بابا تو حالت خوب نبود چیشد؟ » ادریس لبخندی می زند و می گوید: «من به این راحتیا از پا درنمیام.. ولی این از قدرت من نیست. من از مادرت نیرو می گیرم. ستون خونه منم، ستون منم مادرته. بهش تکیه دادم و بلند شدم… » یاماچ به دیدن سلیم می رود و به او می گوید:« همش اشتباه من بود. من بهت اعتماد نکردم خواستم با روش های مسخره تورو آزمایش کنم. میتونی منو ببخشی؟ »

سلیم که به سختی می تواند حرف بزند می گوید: «تو کار درستو انجام دادی… » امراه بعد از موحی الدین سراغ متین و بعد هم کمال می رود و ریزترین جزئیات زندگیشان را برایشان می گوید و بعد هم تهدیدشان می کند. کمال و متین سراغ یاماچ می روند و قضیه را به او می گویند. یاماچ می گوید: «عمدا این کارو میکنه. گرفتمون ولی اثری نداشت حالا میخواد یکیمونو دیوونه کنه. ما باید آروم باشیم و خودمونو کنترل کنیم. » جلاسون از یاماچ می خواهد که به خانه وارتلو بیاید و بعد هم به او می گوید: «اونجوری که فکر میکنی نیست. اول به مدد گوش کن بعدش هرکاری خواستی بکن. » یاماچ سعی می کند آرام باشد و مدد شروع به تعریف کردن می کند: «ادمای تو منو گرفتن. منو تموم کردن.. سر و وضعمو میبینی؟ اگه اون ادم نبود الان مرده بودم. من میخواستم پاشا و عمو را نابود کنم. ولی اون یارو گفت مشکل تو یاماچه. حرف درستیم زد. »

و بعد هم زیر گریه می زند و می گوید:« بدون داداش من هیچیم. داداش رفت، من صفرم. » یاماچ به او می گوید: «کار منو ادمام نبوده.. هرکسی که نجاتت داده کار همونه کتک زدنا. اون خود شیطانه. » یاماج از او می پرسد: «چجور آدمی بود اون طرف؟ » مدد می گوید: «همسن بابات بود. » و وقتی یاماچ می پرسد که آیا ویژگی خاصی در ظاهرش داشته تا بگوید؟ مدد در مورد خط ریش بایکال و فاصله ی دندان جلویی اش می گوید. یاماچ می فهمد که طرف بایکال است. یاماچ به بایکال زنگ می زند و می گوید که هرطور شده امشب همدیگر را ببینند چون کار مهمی دارد. بایکال قبول می کند و به ناظم می گوید: «بگو تک تیراندازمون بیاد. یاماچ امشب زنده از اینجا بیرون نمیره! » به خواست سنا، مادرش سراغ امره می رود تا با او حرف بزند.

امره وقتی مادرش گزیده را می بیند خیلی خوشحال می شود و او را به خانه اش می برد. گزیده او را نوازش می کند و می گوید: «یادته بار اولی که اومدی خونه ما چی بهت گفتم؟ » امره جواب میدهد: «اینجا خونه جدیده… اگه بهت فرزند ناخونده گفتن، نذار بگن. » گزیده به او می گوید: «چرا اومدی استانبول امراه ؟ » امراه می گوید: «وظیفه ست مادر.. » گزیده به او می گوید: «اگه حقی بهت دارم از اونجا فاصله بگیر پسرم. تورو یه بار از دست دادم دیگه نمی تونم از دستت بدم… » امراه که خیلی مادرش را دوست دارد قبول می کند. یاماچ به دیدن بایکال می رود و از انجایی که مطمئن است حتما جایی تک تیراندازی را گذاشته یکجا واینمیسد و مدام در حرکت است و از طرفی هم  ازعلیچو خواسته تا به عنوان تک تیرانداز جایی بایستد و تک تیرانداز بایکال را به محض دیدن بکشد.

یاماچ با کنایه به بایکال می گوید:« اگه کسی جلو روم می نشست و بهم مرتیکه میگفت نمیتونستم تحمل کنم. تو چطور تحمل کردی داداش؟! »بایکال تازه می فهمد که یاماچ همه چیز را فهمیده است. از طرفی عمو که به دیدن سلیم به بیمارستان رفته و ادریس را هم می بیند. ادریس به او به خاطر اینکه کم پیدا شده مشکوک شده و بعد از این که عمو از بیمارستان خارج می شود دنبالش می رود و به انباری که وارتلو را در آن مخفی کرده اند می رسد و منتظر می ماند و وقتی مکه از انجا خارج شد از او می خواهد که او را به داخل ببرد. مکه به ناچار قبول می کند. ادریس به میله هایی که وارتلو پشت ان زندانی است نزدیک می شود و چشم در چشم وارتلو می دوزد. وارتلو فورا چشم از او می گیرد. ادریس کلید زندان را از عمو می گیرد و وارد زندان می شود و بعد هم در زندان را به روی خودش  و وارتلو قفل می کند و او را صالح صدا می کند. وارتلو با چشمان پر از اشک به او خیره می شود.

خلاصه داستان قسمت ۶۲ سریال ترکی گودال

یاماچ اسلحه را پایین می اورد اما می گوید: «خطر هنوز رد نشده… » و به وارتلو خیره می شود. یاماچ از مکه می خواهد هرجور شده مدد را پیدا کند تا قصد او از این کار را بفهمند. سنا به دیدن پدر و مادرش رفته و از پدرش می خواهد هرطور شده کاری کند تا امراه از استانبول برود. پدرش بعد از کمی پرس و جو به سنا می گوید: «یکی این وسط هست که درجه ش بالاس و از دست کسی کاری برنمیاد» کمی بعد سنا به کنار مادرش می رود و به او می گوید: «الان بین کسایی هستم که دوستم دارن. فقط چون پسرت میخواد نمی خوام اینو از دست بدم. قبلا که نتونستی جلوشو بگیری. الان مجبوری تا جلوشو بگیری وگرنه همراه خودم پسرتم میسوزونم! » امراه از دستیارش می خواهد تا هر اطلاعاتی که درمورد افراد محله گودال می تواند پیدا کند و برایش بیاورد. ناظم به بایکال خبر می دهد کسی که تیر خورده یاماچ نیست و سلیم است و حتی مدد را هم افراد محله گرفته اند . بایکال جا می خورد و می گوید: «این اصلا خوب نشد. » و حسابی از دست سلیم عصبانی می شود. بعد هم به یاماچ زنگ می زند تا اطلاعاتی از او به دست بیاورد اما یاماچ می گوید که بعدا در فرصت مناسب صحبت خواهند کرد. بایکال با وجود مخالفت ناظم به او می گوید که هرطور شده مدد را پیدا کند. یاماچ سراغ پاشا می رود و از او می پرسد که از کجا قضیه وارتلو را فهمیده است؟ پاشا جواب میدهد قاسم و بعد هم زیر گریه می زند و می گوید: «خدا لعنتم کنه. بخدا نمیدونستم اینجوری میشه.. »

مکه طبق دستور یاماچ مدد را از دست موحی الدین می گیرد تا به خانه وارتلو ببرد و منتظر یاماچ بمانند. در همین لحظه امراه به همراه چند ماشین پلیس به محله می آید و موحی الدین را به خاطر کاری که دفعه پیش با او کرد تهدید می کند که دیگر به دنبالش نیاید و دردسری برایش درست نکند. یاماچ به قبرستان می رود و ادریس را به خانه می آورد و دست پای خاکی او را تمیز می کند. ادریس  با گریه از یاماچ هم می خواهد که او را ببخشد. ادریس می گوید: «یاماچ من چیکار کردم… پسرم، پسرمو کشت. » یاماچ می گوید: «تو گناهی نداشتی بابا… » ادریس یاماچ را در آغوش می گیرد و بیشتر گریه می کند و از خدا عمر طولانی برای پسرانش می خواهد و می گوید: «اینو دیگه نمیتونم تحمل کنم.. شماها زنده بمونین وگرنه میفتم و دیگه نمیتونم بلند شم. » پنج روز قبل که عمو مراقبت وارتلو است و به او می گوید که میداند کیست. در همین حین و گفت و گوها وارتلو متوجه می شود کسی که مقصر همه این بلاها بوده پاشا است. عمو می گوید: «مگه پاشا چیکارت کرده که اینجور ناراحتت کرده؟ » وارتلو می گوید:: «بهت نمیگم. بذار ادریس بیاد به اون میگم. » عمو میگوید: «ادریس هیچ وقت اینجا نمیاد. تو مردی. »

حالا سلطان به خواست یاماچ به خانه برگشته است و یاماچ از او می خواهد آرام باشد و بعد هم قضیه گلوله خوردن سلیم را به او می گوید. سلطان شوکه می شود و از او می خواهد آرام باشد چون خطر رد شده و است و کسی هم در خانه چیزی نمی داند. بعد هم از او می خواهد به ادریس برسد چون حالش بد است و وقتی سلطان دلیلش را می خواهد یاماچ می گوید: «قول میدم بهت بگم. اما بعدا… » سلطان قبول می کند و بعد هم به اتاق ادریس می رود و او را ناراحت و گریان می بیند و در آغوش می گیرد و می گوید: «به من نگاه کن… تو کی هستی؟ من این ادمو نمیشناسم. بابا ادریس، گودال کجاست؟ تا به امروز هرجوری که اومده بعد اینم همونه… من اومدم رو شونه تو گریه کنم، تو رو شونه من گریه میکنی؟ استوار بمون.. ما بهت تکیه می کنیم… » ادریس از حرف حرف های سلطان می فهمد که چیزی شده است و وقتی سلطان اسم سلیم را می آورد، ادریس باز هم چشمانش پر می شود. یاماچ به دیدن سلیم که بیهوش است رفته و دستان او را در دست دارد و گریه می کند. کمی بعد سلیم چشمانش را باز می کند و دستان یاماچ را میفشارد. یاماچ از خوشحالی باز هم گریه می کند. ادریس و به همراه سلطان به بیمارستان می آید و با خوشحالی می گوید: «سلیم نمیمیره مثل من ۹تا جون داره! »

خلاصه داستان قسمت ۶۱ سریال ترکی گودال

سلیم بعد از گلوله ای که از طرف مدد به او اصابت کرد حال خوبی ندارد و تحت عمل جراحی قرار می گیرد. یاماچ از این موضوع بسیار ناراحت است و با سرعت خود  را به مکانی که تمام مدت توسط مکه و عمو محافظت میشد می رساند و اسلحه اش را رو به کسی می گیرد و می گوید: «یکی از داداشامو تو گرفتی و اون یکی هم داره میمیره. اگه سلیم بمیره نمیذارم زنده بمونی. » مشخص می شود که تمام این مدت یاماچ به کمک مکه، وارتلو را از همه پنهان کرده بود. وارتلو جواب می دهد: «پس بکش منو! مگه تا الانم جون به لبم نکردی؟ » پنج روز پیش از این قضایا و قبل از روز حادثه یاماچ همه چیز را برنامه ریزی کرده است. او به دیدن جلاسون می رود و از  او هم کمک می خواهد. جلاسون ابتدا جا می خورد و می گوید: «داداش این آدم بابای منو کشت. برادر تورم کشت.

بعد اومدی به من میگی که باید فراریش بدیم؟! » یاماچ فقط نگاهش می کند. بعد هم مکه را صدا می زند و مکه رو به جلاسون می گوید: «تو هنوزم داداش منی؟ » آن دو به هم لبخند می زنند و محکم هم را در آغوش می گیرند. یاماچ رو به ان دو می گوید: «مکه تو تو محله منتظر ماشین وارتلو میمونی. جلاسون تو مکان مورد نظرو دیدی. تا ما حمله کردیم وارتلو رو از باغچه پشتی فراری بده. » جلاسون قبول می کند و یاماچ ادامه می دهد: «قبل از این که ماشینو روشن کنه فورا تو سرش بزن و سوار ماشین خودت بکنش و برو. منم از قبل یه آدم بی کس و کار و پیدا کردم تا به جای وارتلو پشت فرمون بشینه و از اونجا تا محله برونه و بعدشم وقتی مکه رو دید سریع بدون این که کسی ببینش بره صندوق عقب. » … اما چیزی که یاماچ پیش بینی نکرده بود حمله کردن آدم های بایکال به ماشین وارتلو و کشته شدن آن شخص بود. بعد هم طبق نقشه وارتلوی بیهوش را به جایی که فقط جلاسون و مکه و بعد هم عمو خبردارند می برند و زندانی می کنند.

کمی بعد وارتلو به هوش می آید و بعد از کمی غز زدن از مکه جویای حال مدد و جلاسون می شود. کمی بعد یاماچ به سراغ وارتلو می آید و با عصبانیت به او می گوید: «به خاطر نجات دادن تو باعث مرگ یه بچه معصوم شدم. میدونی که بهش شلیک کرد؟ همون آقای محترمت که خیلی بهش اعتماد داری! » وارتلو از این حرف شوکه می شود. کمی بعد می گوید: «پس الان من مردم؟ » یاماچ می گوید: «آره. جنازه تم دفن کردن. خدا رحمتت کنه! » وارتلو با کمی مکث می گوید: «بابات از من خبر داره؟ » یاماچ جواب میدهد: «نه. کسی که پسرشو کشته، مرده. » وارتلو می گوید: «حالا نمیدونی باید با من چیکار کنی نه؟ » یاماچ سکوت می کند و وارتلو با صدای بلند می گوید: «من تو قبرستون بهت گفتم من برای مردن آماده م. » یاماچ می گوید: «من به خاطر تو نکردم به خاطر بابام کردم. » وارتلو با پوزخندی می گوید: «بابات از کجا میخواد بفهمه یه بچه ای به اسم صالح هست؟! » چشمان یاماچ پر از اشک می شود و سکوت می کند.

وارتلو می فهمد که قاسم از قبل همه چیز را به ادریس گفته است. وارتلو از کوره در می رود و می گوید: «تو چرا نمیفهمی پسر؟ من برای انتقامم اینجا اومدم! قرار بود من پاشا و عمو رو بکشم تو هم منو میکشتی تموم میشد. » یاماچ هم با صدای بلندتری رو به او می گوید: «من به خاطر بابام این کارو کردم. یه پسرش رو از دست داد. برای این که این یکی نمیره این کارو کردم… » وارتلو دچار احساسات ضد و نقیضی می شود و می گوید: «پسر بابام… تو چجور آدمی هستی… » ادریس بعد از شنیدن همه چیز از زبان پاشا حالش بد می شود و برای آرام گرفتن سراغ علیچو می رود و به او می گوید: « کمکم کن…» بعد هم در آغوش او با صدای بلندی می گوید: «چرا؟ چر…؟ » بعد هم کمی گریه می کند و از علیچو می خواهد او را سر قبر قهرمان ببرد. او گریه می کند و بالای مزار قهرمان می گوید: «باید من جای تو میمردم پسرم.. ببخش منو پسرم… ببخش. »

حالا وارتلو یاماچ را تحریک می کند تا ماشه را بکشد. عمو از راه می رسد و رو به یاماچ می گوید: «اینکارو نکن پسرم. سلیم عملش خوب بوده. همه زحمتامون به باد میره… تو خواستی زنده بمونه… نکن. » یاماچ بعد از مطمئن شدن از وضعیت سلیم اسلحه را پایین می آورد.

خلاصه داستان قسمت ۶۰ سریال ترکی گودال

در اداره پلیس، رئیس که از اوضاع به هم ریخته محله و اداره درمانده شده، امراه را صدا می زند و به او در مورد کارها و رفتارهایش تذکر می دهد و هشدار می دهد که در صورت ادامه چنین رفتارهایی زیاد در اداره او دوام نمی آورد. بعد رئیس کلانتری به بازداشتگاه می رود. ادریس می گوید: «اگه خطایی از ما سر زده گردنمون از مو باریک تره ولی، وضعیت رو که می بینی.» رئیس می گوید یک سوتفاهم رخ داده و می گوید آنها آزادند و می توانند بروند. امراه به دیدن کسی می رود. مردی در ساحل منتظر اوست. امراه او را بابا صدا می زند و مرد برمی گردد. او بایکال است. بایکال می گوید: «پسرم خوش اومدی.» و امراه را در آغوش می گیرد. امراه از وضعیتش در اداره پلیس شاکی است و می گوید دست و پاش را بسته اند و نمی تواند کاری از پیش ببرد. او می گوید: «من به خاطر تو اومدم استانبول. اومدم  کاری رو که می خوای انجام بدم. ولی اگه اینجوری پیش بره با یاماچ می شینم تو قهوه خونه بازی می کنیم.» بایکال می گوید همه چیز را حل خواهد کرد و می گوید: «فعلا یه کم فاصله بگیر و منتظر فرصت باش.» بعد امراه را بغل می کند و می گوید: «از هفت سالگی پیش من نیستی ولی انگار یه روز هم ازم جدا نشدی. شاید من بزرگت نکرده باشم اما پسر منی. بهت افتحار می کنم. من گودال رو می خوام بگیرم برای اینکه به تو هدیه ش کنم. پس برو و هدیه ت رو بگیر.» سنا به یاماچ می گوید حال پدرش خوب نیست و به ازمیر می رود. او می خواهد در مورد آمدن امراه و تهدید او برای گودال، با خانواده اش صحبت کند. یاماچ احساس می کند سنا چیزی را از او مخفی می کند اما سنا به او اطمینان می دهد که اتفاقی نیفتاده است.

جلاسون به یاماچ خبر می دهد که مدد گم شده است. مدد همچنان زیر شکنجه افرادی است که می گویند از طرف یاماچ هستند. او آنقدر وحشیانه کتک خورده که هوش و حواسی برایش نمانده است. شکنجه گرها با یکی از افراد بایکال تماس می گیرند و به او خبر می دهند که آماده اند. سلیم که فهمیده بایکال  نقشه جدید و خطرناکی برای خانواده اش دارد به دفتر او می رود و می گوید: «من هرچی که باید می گفتم گفتم، ولی تو نفهمیدی.» بایکال بلند می شود و به او یکی سیلی می زند و می گوید: «به زودی به خاطر این سیلی ای که زدم ازم تشکر می کنی. الان محافظت رو بردار و برو خارج از شهر.» سلیم جواب منفی به او می دهد و بایکال می گوید: «من بهت حق انتخاب ندادم. کاری رو که می خوام انجام میدی. هر وقت خیال کردی داری دست و پاتو تکون میدی یادت بیفته نخ ها تو دست منه. من دارم بازیت میدم.» سلیم با عصبانیت از دفتر او خارج می شود و با عجله خود را به محله می رساند. ادریس با فهمیدن خبر سکته پاشا فورا خود را به بیمارستان می رساند. پاشا می گوید: «من اون زمان فکر کردم کار درست رو انجام دادم و از خانواده م حفاظت کردم. اما اینجوری نبوده. تو یه سنگ کوچیک می اندازی توی آب، خیال می کنی چیزی نیست. اما حرومزاده موجش میاد به خودت می رسه. اگه می دونستم اینطوری میشه ، نمی کردم ادریس. یه تیر خالی می کردم تو سرم ولی نمی کردم.» ادریس می گوید: «من بچه نیستم پاشا. حرف رو نپیچون. هرچی می خوای بگی رو رک و راست بگو.»

پاشا می گوید: «من نتونستم پسرت رو پیدا کنم. دیشب قاسم اومد انبار. فهمیده پسرت کیه. وقتی گفت قلبم ترکید. می ترسم طوریت بشه ادریس.» ادریس می گوید: «زنمی یا مادرم؟ به تو چه؟ بگو ببینم.» پاشا می گوید: «سعادتین.» ادریس می گوید: «اون چی شده؟ اون مرده. عقلتو از دست دادی؟» پاشا می گوید: «قاسم مهربانو کشت. من پسره رو فرستادم پیش خانواده ش، بدون اینکه بدونم کجان. اون پسر صالح بوده. بعد هر چی شده و هر اتفاقی براش افتاده، شده سعادتین وارتلو. سعادتین وارتلو پسر تو بوده.» ادریس با ناباوری به پاشا نگاه می کند. تسبیحش پاره می شود و دانه های آن روی زمین می ریزند. ادریس بلند می شود و در حالی که سوت ممتدی در گوشش صدا می کند بیرون می رود. او به یاد شبی می افتد که وارتلو گفته بود برایش داستانی تعریف کند، و به یاد شبی که قهرمان کشته شد. حالا یک پسر دیگرش کشته شده، این بار به دست خودش. او بی آنکه بداند کجاست، در کوچه پس کوچه های گودال قدم می زند و خودش را جلوی کلبه علیچو می یابد. علیچو را صدا می زند و می گوید :«کمکم کن.» و از پا می افتد و روی زانو می نشیند و فریاد می زند: «چرا؟» علیچو او را در آغوش می گیرد. بایکال سراغ مدد می رود و وانمود می کند که برای نجات دادن او آمده است.

او به مدد نیمه هشیار می گوید: «وارتلو دوست من بود. تو داداش اون به حساب میای، داداش منم هستی. اون یاماچ وارتلو رو کشت اما بسش نبود. تو رو هم گرفته. ما انتقامشو می گیریم.» بایکال اسلحه ای به دست مدد می دهد و او را به گودال می برد. مدد پابرهنه، با لباس های پاره و در حالی که به سختی راه می رود به طرف قهوه خانه می رود. سلیم خودش را به برادرش می رسند و از دور مدد را می بیند که یاماچ را نشانه گرفته است. سلیم یاماچ را هل می دهد و خودش را جلوی او می اندازد و تیر می خورد. یاماچ سلیم را بغل می کند و فریاد می زند با مددکاری نداشته باشند. سلیم را به بیمارستان می رسانند و به اتاق عمل می برند. دکتر می گوید وضعیت او وخیم است. یاماچ با عصبانیت بیمارستان را ترک می کند و به جایی می رود که عمو و مکه چند روز است در آن نگهبانی می دهند. او اسلحه اش را به سمت کسی می گیرد و می گوید: «مدد سلیم رو زد. سلیم داره می میره. یه برادرمو گرفتی اون یکی هم داره میره. اگه سلیم بمیره زنده ت نمی ذارم.» وارتلو از پس تاریکی بیرون می آید و به یاماچ چشم می دوزد. قلب سلیم می ایستد و به او شوک می دهند. وارتلو پیشانی اش را به هفت تیر یاماچ می چسباند و می گوید: «بکش. من که مُردم.»

خلاصه داستان قسمت ۵۹ سریال ترکی گودال

سلیم در رستورانی هنگام خوردن صبحانه، جمیل را تماشا می کند. جمیل که متوجه نگاه او شده از طرز غذا خوردنش خجالت می کشد و می گوید: «از دوره سربازی تو سرم مونده. درستش می کنم.» سلیم کمی هول می شود و می گوید متوجه نگاه کردنش نشده و توی فکر بوده. جمیل می پرسد به چه فکر می کرده و سلیم می گوید: «چرا یکی رو دوست داریم؟» جمیل می گوید تا به حال عاشق نشده و نمی داند چیست اما حدس می زند شبیه حس مالکیت باشد. سلیم می پرسد: «اگه نتونی کنارت داشته باشیش چی؟» جمیل می گوید: «اون وقت میشه لیلا و مجنون. یا مثلا عشق ممنوعه.» سلیم با شنیدن این حرف لبخندی می زند و به جمیل می گوید امروز با او کاری ندارد و ماشین را در اختیار او می گذارد. بعد از رفتن جمیل، بایکال وارد رستوران می شود و سلیم مضطرب می شود. بایکال می گوید خبر دستگیری پدرش را شنیده و خیلی خوشحال است. سلیم می پرسد آمدن امراه کار بایکال است یا نه؟ بایکال جواب منفی می دهد. اما در ادامه می گوید: «ولی کارا رو دقیقا به نقطه ای که می خواستم رسوند. همه چی در بهترین حالت خودشه. اگه بخوای می تونم بابات رو توی زندان نگه دارم. یاماچ میره. تو رئیس میشی.» سلیم که با تردید به او نگاه می کند می پرسد برای چه گودال اینقدر برایش مهم است.

بایکال می گوید: «از پتانسیل هایی که هدر میرن متنفرم. تو گودال چند میلیارد دلار الکی خوابیده.» سلیم که قانع نشده دوباره سوالش را تکرار می کند و می گوید: «درد شما پول نیست.» بایکال می گوید: «ببین لازم نیست هر چیزی یه داستانی پشتت داشته باشه که تو ازش سردربیاری. تو فکر کردی گودال رو فقط من می خوام؟ چشم همه اطرافیانم دنبال گوداله. همه اونجا رو می خوان. اما فقط یه نفر صاحب اونجا میشه اونم منم. یا با تو، یا بدون تو. تصمیمتو بگیر.» جمیل به خانه برمی گردد و عایشه را در حال تمیز کردن خانه اش می بیند. عایشه برای جمیل صبحانه حاضر می کند. او از جمیل می پرسد: «سلیم چیزی از من نمیگه؟» جمیل می گوید: «ذهنش مشغوله. باباشو گرفتن.» او که حس می کند عایشه معذب است می گوید: «ببین اینجا خونه خودته. کسی بهت کاری نداره. اگه حوصله ت سر میره برو بیرون، بگرد.» عایشه دست سلیم را می گیرد و می گوید: «فرصت کردی با سلیم حرف بزن. من اینجوری نمی تونم. هر چی بگه قبوله.» جمیل که از لمس دستان عایشه جا خورده، حرف های او را نمی شنود و تنها نگاهش می کند. یاماچ و سلیم به اداره پلیس می روند و مردی جلوی آنها را می گیرد و می گوید: «ادریس بابای من هم هست.»

یاماچ و سلیم با تعجب به او نگاه می کنند و مرد می گوید: «من وکیلم. بابا ادریس خرج زندگی و درس خوندن من رو داده. خیلی کمکمون کرده. حالا من اومدم جبران کنم.» هر دو برادر بغض کرده اند و رویشان را برمی گردانند تا کسی گریه کردنشان را نبیند. وکیل اجازه ملاقات برای یاماچ و سلیم می گیرد. آنها وارد بازداشتگاه می شوند و بازداشتی های گودال را در حال رقصیدن و ادریس را در حال دست زدن و خندیدن می بینند. سلیم می گوید: «داریم سعی می کنیم طرف رو راضی کنیم که آزادتون کنه.» امراه در اداره جلوی یاماچ و سلیم را می گیرد. یاماچ می گوید: «پیامت رو دریافت کردیم. دیگه آزادشون کن.» امراه می گوید: «دریافت نکردی. من اومدم گودال رو پاکسازی کنم. کلراید می پاشم از بالا تا پایینش رو.» در همین گیرودار یک ون می رسد و بار وسایل دزدی اش را جلوی چشمان امراه خالی می کند و می رود. یاماچ به او می گوید: «فکر کردی کوچوالی ها رو می گیری و گودال رو از بین می بری. تو نفهمیدی ما کی هستیم. تو فکر می کنی گودال فقط یه محله ست، این ناراحتم می کنه فرمانده! گودال فقط یه محله نیست. خونه ست. خانواده توش زندگی می کنه. با هر عضو بی مصرف و دزد و مست و آدم فروش و فراریش. آره، خانواده دیوونه ای هستیم. ولی خانواده ایم.» در راه بازگشت، سلیم از یاماچ جدا می شود و به بایکال زنگ می زند و می گوید: «آقای محترم! خوب به حرفام گوش کنین. به یاماچ نزدیک نمی شین، فهمیدیدن؟ بهش آسیبی نمی رسونین.» بایکال بعد از قطع کردن تلفن می گوید: «تو نمی خوای وارد بازی بشی ولی من می دونم چطوری تو رو به زور وارد کنم.» امراه برای اصلاح به یک سلمانی می رود. آرایشگر هنگام تراشیدن ریشش صورتش را زخمی می کند. امراه چشمانش را باز می کند و پشت سرش محی الدین را می بیند که در خیابان ایستاده و او را تماشا می کند.

امراه دست آرایشگر را می گیرد و علامت گودال را روی مچ دستش می بیند و از آنجا می رود. سنا سراغ ییلدیز می رود و در مورد برادرش از او کمک می خواهد. او می گوید: «برادرم جنون کنترل داره. تا ۱۷ سالگی اینجوری بود. فقط چون اون می خواست از پنجره پریدم پایین و پام شکست. تو خونه کسی نبود. بعد بهم گفت تا وقتی اجازه ندادم گریه نمی کنی. منم از شدت درد از هوش رفتم.» سنا با امراه قرار می گذارد و ییلدیز پیش از او در محل قرار حاضر می شود و از دور او را می پاید. امراه متوجه نگاه او می شود و با چند دقیقه نگاه کردن به او همه چیز را در مورد زندگی اش می گوید و او را تحقیر می کند.ییلدیز با گریه آنجا را ترک می کند و به سنا می گوید: «سنا نرو. این خیلی آدم بدیه.» سنا می گوید: «بچگی من با این گذشته. نگران نباش.» سنا به دیدن برادرش می رود و امراه می گوید: «اگه نتونم باهات آشتی کنم با بابا و مامان هم نمی تونم آشتی کنم. به خاطر تو اونا رو نمی تونم ببینم.» سنا می گوید: «به گودال نزدیک نشو. تو خانواده مو ازم گرفتی ولی من حالا سه تا خانواده دارم. هیچ کدوم هم ناتنی نیستن. خانواده پرجمعیتی دارم. باهاشون درگیر نشو. برو از اینجا. هر دومونو نجات بده.» ناظم در شرکت به مناسبت تولد بایکال،  برای پدرش یک هدیه گران قیمت خریده و نام و فامیل آن را روی جعبه اش حک کرده است.

کمی بعد منشی وارد می شود و یک کیک برای بایکال می آورد و تولدش را تبریک می گوید. بایکال منشی را بیرون می کند و به ناظم می گوید: «تو احمقی؟ هیشکی چیزی در مورد زندگی من نمی دونه. برای چی منو بابا صدا می زنی؟ ببین از زور زدن برای باز کردن این در بگذر. از اونجا نمی تونی وارد شی. من بچه ای ندارم. من بایکالم نه چیز دیگه.» و بعد کیک را جلوی چشمان ناظم در سطل زباله می اندازد. هاله برای باخبر شدن از وضعیت ادریس پیش یاماچ می رود و یاماچ ماجرای ناظم و سواستفاده اش از هاله را می گوید. هاله که از شنیدن این عصبانی شده می گوید این کار ناظم را بی حواب نمی گذارد. یاماچ به او هشدار می دهد که دخالت نکند و هاله را به دیدن علیچو می برد و به او می گوید: «هاله بد نیست علیچو. نمی دونست داره چی کار می کنه.» علیچو از خوشحالی شروع به رقصیدن می کند.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
۰ ۰ vote
Article Rating
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x